خٰانُم مَهدِوی؛
86 subscribers
78 photos
7 videos
11 links
شبی در روی واژگانم خوابم برد؛
و حال کابوس آن شب را بازگو میکنم!
Download Telegram
بیا تا جام از شعر پر کنیم
و جامه ی غزل به تن کنیم...
بیا و خیالم را با حافظ به گذشته برسان
و من نیز با فاضل تو را از گذشته به عصر حاضر می‌رسانم..‌
آری
من و جام و می معشوق الباقی اضافات است
اگر هستی که بسم الله در تاخیر آفات است
اصلا تا صبح خودمان را میزبان این اشعار میکنبم!
چه چیزی از این بهتر
که هر بار با شعری بال های خسته ام را به پرواز در بیاوری...
اصلا کنار تو جام های عاشقی لبریز میشود!

#مهدوی
10
ما ادمین هایی هستیم که تو چنل همه فعالیم
و ادمین هایی هستیم که هیچکس تو چنلمون فعال نیست...
هیچ چیز دنیا مساوی نیست😂
👍9
میدونید در واقع همه چیز تو این روزگار گروکشیه‌...
مثلا من ۸۵ تا ممبر دارم و در عین حال تو چنل هشتاد و پنج تا ممبرام عضوم
و اصلا دلیل اینجا موندنشون بستگی به اونجا موندن من داره...
کافیه فقط لف بدم😂
اینکه چنل ها هم زیاد شده
بی تاثیر نیست🧑‍🦯🧑‍🦯
👍10
غرق شدن همیشه در دریا اتفاق نمی افتد،
گاهی در خیال او غرق میشوم
و این به راستی نفسم را می برد،
آن گونه که دست و پا زدن در امواج دریا را ترجیح میدهم تا اینکه در خیال نبودنش لحظه ای غرق شوم...

#مهدوی
5
من در گوشه ای نشسته بودم...
تو آمدی و به زندگی ام نظم بخشیدی،
ناظم نبودی اما برایم لازم بودی؛
از قافیه که بگذرم به تو میرسم، به تویی که قول داده ام گونه ات را در آفتاب جسارتت بوسه باران کنم.
و شهامتت را در نبرد با اقتدارت، قاب کنم به دیوار اتاق، برای هر لحظه تماشا کردنت!
من خیالم تاریک است، تو برایم نور باش!
آن نگاه و آن لحظه
آن دلبری بی اندازه
آن نگاه مجذوب
آن غروب بی سایه
دلم ، دلم پر کشید و هوایی شد و به هوایت برخاست.
دلم برایت دیوانه گشت که دیوانگی برای تو چیزی جز هشیاری نیست..
عزیزم خودم را بدرقه کردم..


#مهدوی
6
من به سازِ دنیا نرقصیده ام!
اما نمی دانم که نُت پیانوی تو چه صدای گوش نوازی داشت که مرا از سکون در آورد، اکنون هر چه تو بنوازی صدای زندگیست!
رقص انگشتانت بر روی کلاویه ها کنایه ای بود که آغاز عشق را گوش زدم میکرد!
میتوان در موسیقی جان نوازت غرق شد و باز جان تازه ای گرفت.
اصلا میخواهم تمامِ جهان را ساکت کنم تا لحظه ای گوشهایم خالی از نوای تو نباشد.
تویی که حتی نوایِ غمگینت هم مرا به شور می آورد...
آری، مرا در گوشه ی خلوتت، پشت همان سازت بنشان و بگذار دستانت را بگیرم تا من نیز بتوانم ساز داشتنت را بنوازم!
غصه نخور تو هرچه بنوازی مرا به رقص در می آورد، می بینی که با هر سازت رقصیده ام!


#مهدوی
6
تا چند روز فعالیت نخواهیم داشت
اگر هم باشه خیلی کم
فعلا دوستان 💚🧑‍🦯
ورقی در پی دفتری دیگر!
سطری به دنبال تکه ای کاغذ،
واژه ای در میان رسوایی بندی،
و نقطه ای در بازی باد و یاد!
و در انتها قلمی به تنهاییِ غربت واژگان!
آری این بود نوشتن...
ما نوشتیم و به نوشته هایمان نگریستیم و در بندِ آخر سخت گریستیم!

#مهدوی
6
به نزدیک بخاری اتاق میروم و می پندارم با زیاد کردن شعله های آتش، سرمای درونم را نجات میدهم!
دستان یخ زده ام را در آغوش میگیرم!
نا امید از بخار یخ زده درونم که شبنم هایش بر روی دیدگانم غلتیده و همه چیز را تار میکند!
چشمانم به متنی مبهم در آن سمت اتاق خیره میشود!

تنها در میان سلول های مرده اتاق!

یادم نمی آید کِی آن را روی دیوار نوشتم به هرحال چقدر تنهایی خود را در اتاقی حس میکنم که روزی حکم جایگاه امن مرا داشته است و حال چقدر با او غریبه ام!
دستانم تلاش میکند تا پرده را بکشد، آه
امان از نور، همیشه از آن فرار میکنم
اصلا همان پارچه سیاهی که به پرده زده بودم همه چیز را فاش میکرد!
راستش نور که نباشد زندگی کمتر در پی تلاطم است،
اما امروز بر خلاف روز هایِ دیگرِ زمستان که سرمایش فقط در وجود من افتاده بود، هوا ابریست!
زمستانی که دیگر نوید بهار نبود!
بلکه داشت درختان را گول میزد تا شکوفه بزنند!
هواشناسی اعلام کرده بود که سامانه بارشی در راه است نمی داند که آسمان اورا هم گول زده است!
و حال صدای باران نیست
بلکه صدای اشک خاطرات من است که تو آن را می‌شنوی...
کابوس بود یا خیال؟!
زمین که این گونه گرم است پس سرمای من از کجا می آید؟؟
نگاه ام را از ابرهای خسیس میگیرم و خیره میکنم به دیوار های اتاق!
حتی دیگر عکس خودم را هم. در روی دیوار نمی شناسم..
این کیست که به من خیره شده!!
آه. ببین چگونه به این روح مرده ام اقرار کرده ام که پندارم این تصویر است که مرا نگاه میکند نه من او را!
وای خدای من
اقرار من به نبودنم خنده دار تر از گرمای زمستانت است!!
میز خاک خورده و منم پریشانم!
همیشه خیال میکردم که شاعر باید آشفته باشد
و حال از آشفتگی شاعر ها فقط گیسوان ژولیده که هر یک برای خود سازی میزنند نصیبم شده..
کمی قدم می‌گذارم
قفسه کتابها پر است و من خالی
سهراب در آن میان هیاهو میکند، اما سهراب!
نه از چشمه های زلال خبری است و نه شقایق ها این روزها می‌خندند!
ابتهاج در میان رمان های خوانده نشده ام بیداد میکند
کسی نیست به او بگوید که من نیز ارغوانم را میخواهم..
حال من فارغ از همه جا به شعر های فروغ پناه میبرم..
رها میشوم در عمق سلول های مرده اتاقم به سمت بخاری می آیم اتاق را هم داغی برداشته. اما من همچنان دل سردم
بایست بخاری را خاموش کرد
و هیچگاه پرده را نکشید!

#مهدوی
7🎉1
شاید متن طولانی ای باشه اما درواقع انگار تمام کلماتش خودِ منن!
شاید جزو اولین متن هاییم باشه که برا خودم نوشتم!
آنچه بوده...🧑‍🦯
اگه حوصله ی خوندنش رو ندارید میتونید با صدای زیبای جناب کرشندو گوش بدید👇
5
4
می‌گفت: تو گورت کجاست که به دنبال کفن باشی؟!
عجیب بود، من بارها مرده ام!
مگر مرده را چند بار در گور میخوابانند!
نمی دانست که سالهاست روحِ مرده ام در اسارت این جسم عذاب می کشد؛
جسمم این روزها فقط کارش حمل کردن روح مرده است.
و روح در گرویِ همین نفسی است که می آید و می‌رود و تشنه به آن روزی است که این نفس بیاید و دیگر نرود!
آری من از درد بی کفنی ترسیده بودم،
شاید به همین خاطر بود که بی جسد مردم!

#مهدوی
6
مرا در ازدحام این واژه ها رها مکن،
خواهی نخواهی تو شدی سوژه ی این دفتر!
و آنچه از برایم مانده چند تکه کاغذ است که هر سطرش تورا تمنا میکند!
خواهی نخواهی عشق بیخ گلویت را از میانِ کلماتم خواهد فشرد!
ای شاه بیتِ غزل هایم!

#مهدوی
5
من خودم را گم کرده بودم،
آری خودم را در حوالی تو از یاد بردم
سراغم را از آشنا و غریبه می‌گرفتم
همه می‌گفتند نشانی ای بده از خود؛
و من میگفتم اورا خیلی دوست داشتم
اگر کسی را یافتید که قلبش برای او میزد، منم!
اگر عاشقی را در گوشه ای پیدا کردید از که سودای عشق رسوا شده و خود را از یاد برده، او منم!
بعد از تو من هیچ از خود ندارم، جز عشقت!
این نشانی را اگر تو نیز یافتی نشانم بده،
چند روزیست این غافل در پیِ تو، خود را گم کرده....

#مهدوی
4
بخند!
آری  تو بخند
من مدتهاست که خنده هایم از دهن افتاده، سرد شده است...
اما گرمیِ لبخندتو مرا گرم میکند...
گونه ام را از هم می‌کشد
گویا خنده هایت مرض واگیر دار است
هنوز لب وا نمیکنی مرا هم میخندانی!
حرفهایت که از گوشه ی لبانت جاری میشود
مرا مست میکند، و من مست واژه به واژه ی کلامت میشوم..
مبادا ترکِ لبخند کنی، که این جان ترکِ جهان می‌کند...

●|مهدوی
7
Forwarded from Hidden Chat
من مست می عشقم هشیار نخواهم شد
وز خواب خوش مستی بیدار نخواهم شد
امروز چنان مستم از بادهٔ دوشینه
تا روز قیامت هم هشیار نخواهم شد
تا هست ز نیک و بد در کیسهٔ من نقدی
در کوی جوانمردان عیار نخواهم شد
آن رفت که می‌رفتم در صومعه هر باری
جز بر در میخانه این بار نخواهم شد
از توبه و قرایی بیزار شدم، لیکن
از رندی و قلاشی بیزار نخواهم شد
از دوست به هر خشمی آزرده نخواهم گشت
وز یار به هر زخمی افگار نخواهم شد
چون یار من او باشد، بی‌یار نخواهم ماند
چون غم خورم او باشد غم‌خوار نخواهم شد
تا دلبرم او باشد دل بر دگری ننهم
تا غم خورم او باشد غمخوار نخواهم شد
چون ساختهٔ دردم در حلقه نیارامم
چون سوختهٔ عشقم در نار نخواهم شد
تا هست عراقی را در درگه او باری
بر درگه این و آن بسیار نخواهم شد
5
Forwarded from نجوا؛ (𝐙.𝐇78)
.شانه‌ات را دیر آوردی سرم را باد برد
خشت خشت و آجر آجر، پیکرم را باد برد
من بلوطی پیر بودم پای یک کوه بلند
نیمم آتش سوخت، نیم دیگرم را باد برد
از غزل‌‌هایم فقط خاکستری مانده به جا
بیت‌‌های روشن و شعله‌‌ورم را باد برد
با همین نیمه، همین معمولی ساده بساز
دیر کردی نیمه‌ی عاشق‌ترم را باد برد
بال کوبیدم قفس را بشکنم عمرم گذشت
وا نشد بدتر از آن بال و پرم را باد برد...:)
5