خٰانُم مَهدِوی؛
88 subscribers
78 photos
7 videos
11 links
شبی در روی واژگانم خوابم برد؛
و حال کابوس آن شب را بازگو میکنم!
Download Telegram
با خود عهد بستم تمام غم هایم را در باغچه بکارم و هیچوقت به آنها آب ندهم که تا ابد در دل پست زمین بمانند!
اما درست همان شبی که درد هارا دفن کردم، باران بارید!

#مهدوی
5
روزگاری که مرا با قلم مأنوس کرده و از آدمهایش مأیوس!
اما من محبوسم؛
آری من سالهاست که در اسارت این واژگان عذاب میکشم.
و تو راحت چشمانت از روی واژگان من سر میخورد، میدانم!
این من هستم که با واژه ی تنهایی به غربتِ این سطرها گریسته ام!
به تو گفته بودم که نوشتن درد دارد اما تو خندیدی!
تو نَه می‌دانستی قلم چیست و نَه تا بحال وجودت در میانِ بندی رسوا شده بود!

بداهه....
#مهدوی
7
میخواهم تا ابد زمینی پست بمانم!
زمینی پست در حوالی شمال،
آنگاه دریایی چون تورا مانند ملحفه ای  تا همیشه به روی خود میکشم!

#مهدوی
6
آسمان را هم علاف کرده ای!
این ابرها برای تو صف بسته اند و این قطرات به شوقِ حضورت بر زمین نشسته اند!
ما با آسمان هماهنگ کرده بودیم؛
قرار شد خوب هوا ابری شود، تا از سر دلتنگی دلِ تو کمی به تنگ آید!
آنگاه با صدایی هراس انگیز آسمان شروع به باریدن کند و نم نم به شیشه ی پنجره اتاقت بزند!
قرار شد بیاید و زمین را خیس کند،
بویِ خاک را بلند کند تا تو بیایی!
او می گفت که تو میایی،
می‌گفت کاریت نباشد، باران که آرام گرفت پوتین به پایت کن و به خیابان برو، او هم می آید!
اما بی وفا!
باران آمد، زمین هم خیس شد و بوی خاک تا آسمان رفت و تو نیامدی! اکنون از کی شکایت کنم؟
سر کی داد بزنم؟ آسمان؟!
به حجمِ پهناورش چگونه گله مند شوم؟
حال همه چیز آماده است، باران، زمینِ خیس و آسمانِ گرفته!
آری شرایط برای اشک هایم عجیب مهیاست!
پوتین ات را کنار در میگذارم، اما برایِ خودم را به پایم میکنم، آخر به خیابان ها هم قول حضورت را داده ام!
بگذار بروم تا مبادا من نیز بد قول شوم!
امان از باران بی موقع فروردین!

بداهه...
بی مخاطب...
#مهدوی
5
نگاهِ دزدکیِ آفتاب از زندانِ پنجره بر واژه های محبوس!
4
4
5🥴1
6
در زندگی همیشه ابتدا اولین برخورد با انسان هارا سو تفاهم بدانید !
5
می گویند دل به دل راه دارد!
نمیدانم شاید دل من در راهِ رسیدن به او کوچه ای را اشتباه رفته بود!


#مهدوی
5
دیگر خیالت راحت باشد!
پس از تو هیچ کس به گل های اقاقیِ گوشه اتاق آب نداد، و من چون اقاقی خشکیدم!
بعد از تو هیچ گاه به آسمان نگاه نکردم، آخر چه لذتی دارد تماشای آسمان خاکستری آن هم بی تو؟!
تمام کتاب هایمان روی میز خاک خورد، همان هایی که بهانه ای می شد برای ساعت ها کنار هم نشستن!
موقع رفتنت روشنایی در چمدانت قایم شد و تو او را هم همراه خود بردی!
و از آن پس تاریکی در خانه حکم کرد!
برایت تازه چای دم کرده بودم، چای زعفرانی همان که تو می پسندی!
اما تا به خود آمدم؛
من مانده بودم و خانه ی غرق در تاریکی و دو فنجان چایِ یخ کرده!


#مهدوی
9
8
اینم سور
برای پنجاه تایی شدنمون😂💚
12
تو فاتحه زندگی ام را خواندی!
و من
فاتحه خودم را؛
آری منی که سالهاست در تو مرده ام!


#مهدوی
زيباترين حسِ سجده اين است که در گوش
زمين پچ پچ ميکنى اما در آسمان صداى
تو را مي شنوند.
4👍1
دیگر نیاز نیست به باطن رجوع کرد !
دستانی که میلرزید گواه میداد از دلی که بارها لرزیده ، چروک های دستان و صورتش از ناگفته های چروکیده دلش سراغ میداد، لرزش صدایش تعداد بارهای زمین خوردنش را میگفت، خمیدگی کمرش غصه های کمر شکنش را به یاد می آورد!
و حتی موهای سپیدش از دلی نشان دارد که سالها هوایش گرگ و میش بوده!
آری دیگر نیاز نبود به باطن رجوع کرد تنها فردی بود که باطن و ظاهرش یکی شده بود!
و من امروز یک رنگ ترین انسان هارا در روی زمین یافتم زیرا هرچه سری در باطن بود به ظاهر پیوسته بود خبر از سختی و دلهره هایی می آورد که سالها در پرده ی ظاهر پنهان شده بود !
نمی دانم شاید قرار بود تا ماهم از تمام رنگ ها و نیرنگ ها گذر کنیم تا به " یکرنگی " برسیم !


#مهدوی
5
کویر که خلوتگاه گل سرخ نیست!
من اینجا چکار دارم؟
و چگونه این دیار مادر من شده است :
یا کویر آنقدر دلتنگ بود که گل سرخ را در آغوش گرفته بود ، و یا گل سرخ آنقدر تنها بود که کویر را رها نمیکرد!
آسمان، مرا ببین رنگ گلبرگ هایم سرخ نیست ، سرخی جگرم است که در ظاهر اینگونه نمایان شده است !
آسمان حق داشت، آخر دلیلی نداشت برای یک گل سرخ در دل کویر ابرهایش را به صف ببندد!
آری نبار!
آموخته ام که دیگر اشک هایم سیرابم می‌کند!
حتی اگر بباری من نیز چتری خواهم یافت تا زیر باران خیس نشوم!
راستش تکیه گاه به محکم بودن نیست
و پناه نیز به استوار بودن
ذره ذره غبار کویر درد های گل سرخ را التیام بخشیده بود!
نه تنهایی، نه آب و نه نور
دیگر هیچ نیاز نیست ، تنها همدرد کافی بود!
آنچه  میان هزاران انسان پیدا نمی شود!

#مهدوی
3
در گوشه ی تنگِ دلت، خدارا صدا بزن!
6
پیر شده ام!

گیسوانم در لابه لای شعر های عاشقانهِ سپید، سپید شد!
حرف هایم در درونم چروکیده شد و چروک هایش خاطره ای شد بر روی صورتم!
هر بار تو را دیدم دلم لرزید و درست از همان زمان است که دستانم به یاد آن روزها می‌لرزد!
نامه هایی که از آنِ تو بود را آنقدر به دوش کشیدم که کمرم خمید!
نبودنت طولانی شد و عمر من کوتاه...!
مرا خوب تماشا کن ، این لیلی پیر را می‌خواهی؟!
روزی که مرا ببینی آنقدر دیر شده است که بایست عصایم را محکم بگیری تا بتوانم عینک را به چشم بزنم تا واضح تماشایت کنم!
و چقدر تصویرت با خیال من عوض شده است...!



#مهدوی
4
حرف بزن!
من مست میشوم؛
با دروغ هایت مست تر!
آدمِ مست هم دیوانه است، خنده هایت را باور میکند و دلش برای گریه هایِ دروغین تو میسوزد!
حرف که می‌زدی، چشمانش را به لبانت می‌دوخت و همین باعث شد که دیگر نبیند چگونه با روحش بازی کردی...


بداهه ای...
#مهدوی
4👏1