به پروردگارت گفته ام که چگونه جانم را هربار گمراه نگاهت میکنی!
نمی دانم چه میشود و چه میگویی در قنوت هایِ بی پایانت،
اما یقین داشته باش هر آنچه تو آنجا خواستی
آمینش را من پشت سرت گفتم!
ماهری در دلبری، میبینی که چگونه عشوه میروی برای خدایت؟!
قنوت هایت را کمتر طولش بده، ساعتهاست که چشمانم خیره به دستانت است!
●|مهدوی
نمی دانم چه میشود و چه میگویی در قنوت هایِ بی پایانت،
اما یقین داشته باش هر آنچه تو آنجا خواستی
آمینش را من پشت سرت گفتم!
ماهری در دلبری، میبینی که چگونه عشوه میروی برای خدایت؟!
قنوت هایت را کمتر طولش بده، ساعتهاست که چشمانم خیره به دستانت است!
●|مهدوی
💔5
خداوندا چندی پیش نشسته بودم
و داشته و نداشته هایم را مرور میکردم؛
خواستم وصیتی کنم..
همه را تقسیم کردم، اما بازهم غم هایم روی دستم ماند!
نکند میخواهی آنها را با من بفرستی؟!
و داشته و نداشته هایم را مرور میکردم؛
خواستم وصیتی کنم..
همه را تقسیم کردم، اما بازهم غم هایم روی دستم ماند!
نکند میخواهی آنها را با من بفرستی؟!
💔5
حقمان را میخواهیم!
مرگ حقمان است، که روزی همه ی ما دیر یا زود جامه ی مرگ را به تن و جام شیرین مرگ را خواهیم نوشید!
و یک روز من نیز خواهم رفت در آن روز نه صدای پرندگان قطع خواهد شد و نه حتی صدای دوره گرد محل!
نه مرگ من و نه مرگ هیچکس چوب لای چرخ روزگار نخواهد گذاشت.
یک روزی بی هوا چایی را خواهم نوشید
بی آنکه بدانم جرعه آخر زندگیست!
مهدوی..
مرگ حقمان است، که روزی همه ی ما دیر یا زود جامه ی مرگ را به تن و جام شیرین مرگ را خواهیم نوشید!
و یک روز من نیز خواهم رفت در آن روز نه صدای پرندگان قطع خواهد شد و نه حتی صدای دوره گرد محل!
نه مرگ من و نه مرگ هیچکس چوب لای چرخ روزگار نخواهد گذاشت.
یک روزی بی هوا چایی را خواهم نوشید
بی آنکه بدانم جرعه آخر زندگیست!
مهدوی..
❤6
خٰانُم مَهدِوی؛
حقمان را میخواهیم! مرگ حقمان است، که روزی همه ی ما دیر یا زود جامه ی مرگ را به تن و جام شیرین مرگ را خواهیم نوشید! و یک روز من نیز خواهم رفت در آن روز نه صدای پرندگان قطع خواهد شد و نه حتی صدای دوره گرد محل! نه مرگ من و نه مرگ هیچکس چوب لای چرخ روزگار نخواهد…
اگر چیزی بهتر از مرگ یافتید، نشانم دهید!
❤6
Forwarded from ابن حیدر | امین غفاری
اسـم کـانالتون فارسی باشه.
تا جمعه شب فرصت هست.
اگر پرایوتید حتما لینک بدید.
ابنحیدر رو هم عضو باشید دیگه قاعدتا :)
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
❤7🔥1👏1
روز مرگم، روز بی مقدمه ای خواهد بود، حتی آواز پرندگانش!
تاریخ آن روز را نمیدانم؛
که اگر میدانستم با قارقار کلاغ هم مست میشدم!
راستش می ترسم، نه از مرگ، از نبودن می ترسم!
اما من که نباشم، دلشان برای نبودنم تنگ میشود!
خاطراتم، مبادا آنها را غمگین کند!
چه بی رحمانه غصه آنانی را میخورم که در بودنم ذره ای شفا نبودند!
دلم برای خودم تنگ خواهد شد، حتی دلم برای درد هایم که مرا در زندگی به ستوه می آورد، تنگ میشود!
دلم برای صدایم که شنیده نشد، نگاه ام که دیده نشد و نوشته هایم که خوانده نشد، تنگ میشود!
خدایا تو که گناهانم را با من همراه میکنی، از تو میخواهم فقط چهار ورق پاره یِ حرفهایم را به من بدهی که در نبودنم بخوانم و غوغای دلم را آرام کنم!
نمیشود؟!
آری، نمیشود میدانم!
اما باور میکنی دلم برای نبودنم لک میزند؟
باور میکنی دلم برای بالشتم که شاهد اشک های شبانه ام بود تنگ میشود؟
مسخره است، میدانم!
اما من که نباشم، نبودنم را دوست خواهند داشت!
یکی از متن هایی که هر دفعه باهاش اشک می ریزم!🧑🦯💔
تاریخ آن روز را نمیدانم؛
که اگر میدانستم با قارقار کلاغ هم مست میشدم!
راستش می ترسم، نه از مرگ، از نبودن می ترسم!
اما من که نباشم، دلشان برای نبودنم تنگ میشود!
خاطراتم، مبادا آنها را غمگین کند!
چه بی رحمانه غصه آنانی را میخورم که در بودنم ذره ای شفا نبودند!
دلم برای خودم تنگ خواهد شد، حتی دلم برای درد هایم که مرا در زندگی به ستوه می آورد، تنگ میشود!
دلم برای صدایم که شنیده نشد، نگاه ام که دیده نشد و نوشته هایم که خوانده نشد، تنگ میشود!
خدایا تو که گناهانم را با من همراه میکنی، از تو میخواهم فقط چهار ورق پاره یِ حرفهایم را به من بدهی که در نبودنم بخوانم و غوغای دلم را آرام کنم!
نمیشود؟!
آری، نمیشود میدانم!
اما باور میکنی دلم برای نبودنم لک میزند؟
باور میکنی دلم برای بالشتم که شاهد اشک های شبانه ام بود تنگ میشود؟
مسخره است، میدانم!
اما من که نباشم، نبودنم را دوست خواهند داشت!
یکی از متن هایی که هر دفعه باهاش اشک می ریزم!🧑🦯💔
💔9
خٰانُم مَهدِوی؛
روز مرگم، روز بی مقدمه ای خواهد بود، حتی آواز پرندگانش! تاریخ آن روز را نمیدانم؛ که اگر میدانستم با قارقار کلاغ هم مست میشدم! راستش می ترسم، نه از مرگ، از نبودن می ترسم! اما من که نباشم، دلشان برای نبودنم تنگ میشود! خاطراتم، مبادا آنها را غمگین کند! چه بی…
گرچه گریه کن بسیار خواهم داشت
اما امروز وسط زندگی، تنها ام!
اما امروز وسط زندگی، تنها ام!
💔9
میدانی چیست؟
تو در هیچ قیاسی کنار نمیروی!
مانند کودکی که مادرش را خیلی دوست دارد
گرچه طفل است و غافل!
اما اگر هرچه به او بدهی در بستر بهانه ی مادرش را میگیرد!
تو برایم اینگونه ای!
وای بر من اگر از سر غرور عشقت را جار نمیزنم..
راستش میترسم
تو گر بخواهی و نخواهی
دلم تا به ابد به شوق تو می تپد!
ولی می ترسم
طاقت نه را از دهانی که واژگانش را ستایش میکنم ندارم!
●|مهدوی
تو در هیچ قیاسی کنار نمیروی!
مانند کودکی که مادرش را خیلی دوست دارد
گرچه طفل است و غافل!
اما اگر هرچه به او بدهی در بستر بهانه ی مادرش را میگیرد!
تو برایم اینگونه ای!
وای بر من اگر از سر غرور عشقت را جار نمیزنم..
راستش میترسم
تو گر بخواهی و نخواهی
دلم تا به ابد به شوق تو می تپد!
ولی می ترسم
طاقت نه را از دهانی که واژگانش را ستایش میکنم ندارم!
●|مهدوی
❤9
و تو همان لبخندِ ملیحی :)
همان لبخندی که تا یادت در دلم زنده میشود، خنده های مرده ام را به لبخندی جاودانه میکند!
همان که نقاب نیست، بلکه آیینه ای است که انعکاسش هیچ کجا یافت نمیشود.
تو همان شوقی هستی که وقتی اشکی از هجرت بر گونه ام می چکد، خنده ای جان نثارش میکنم!
و تو در هیاهوی و آشوب روزگار همان
لبخندی هستی که جایی مانندش نیست!
نه در گیسوی بید و نه در راز شبنم!
●|مهدوی
همان لبخندی که تا یادت در دلم زنده میشود، خنده های مرده ام را به لبخندی جاودانه میکند!
همان که نقاب نیست، بلکه آیینه ای است که انعکاسش هیچ کجا یافت نمیشود.
تو همان شوقی هستی که وقتی اشکی از هجرت بر گونه ام می چکد، خنده ای جان نثارش میکنم!
و تو در هیاهوی و آشوب روزگار همان
لبخندی هستی که جایی مانندش نیست!
نه در گیسوی بید و نه در راز شبنم!
●|مهدوی
❤4💔3
چون از ابتدا نوشته ایم، همه گمان کردند که تا ابد میتوان درد را نوشت و سکوت کرد!
آری درد را میتوان نوشت اما درد از همین کاغذ بالا آمد و جوهر قلم را سر کشید
و در شاهرگِ دستانمان دوید و باز به همین وجود رنجور برگشت!
به عنوان کسی که مینویسد باور داشتم؛
که تا ابد میتوان در هیاهوی مغز آشفتهام به نوشتن پناه ببرم و همین باور باعث شده بود که مرا برای همیشه رها کنند!
●|مهدوی
آری درد را میتوان نوشت اما درد از همین کاغذ بالا آمد و جوهر قلم را سر کشید
و در شاهرگِ دستانمان دوید و باز به همین وجود رنجور برگشت!
به عنوان کسی که مینویسد باور داشتم؛
که تا ابد میتوان در هیاهوی مغز آشفتهام به نوشتن پناه ببرم و همین باور باعث شده بود که مرا برای همیشه رها کنند!
●|مهدوی
💔8
و اول مهر از رگ گردن به شما نزدیکتر است و تو چه میدانی ۱ مهر چیست ؟!
زمانی که 7 صبح ساعتها به صدا در میآیند و آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است از وحشت در هم میپیچند و گروه گروه به سمت مدارس و دانشگاهها رانده میشوید ...
و زیانکاران از ما میخواهند که آنان را به اول تابستان برگردانیم تا اندکی بخوابند، در آن زمان نگهبانان به آنان گویند: آیا به شما نگفته بودیم که تعطيلات تابستان فانیست و عذابی دردناک در انتظار شماست ؟!
همانا بازگشت همه به سوی مدرسه است
زمانی که 7 صبح ساعتها به صدا در میآیند و آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است از وحشت در هم میپیچند و گروه گروه به سمت مدارس و دانشگاهها رانده میشوید ...
و زیانکاران از ما میخواهند که آنان را به اول تابستان برگردانیم تا اندکی بخوابند، در آن زمان نگهبانان به آنان گویند: آیا به شما نگفته بودیم که تعطيلات تابستان فانیست و عذابی دردناک در انتظار شماست ؟!
همانا بازگشت همه به سوی مدرسه است
👍5
طبیعت مرا به تو نزدیک تر میکند، به عاشقانه هایم روح میبخشد، و به غزل هایم بال و پر می دهد!
اینجا با هر واژه ام بلبل میخواند و برگ می تپد!
آسمان میخندد و شاخه ها می رقصند!
و قلم دوباره روی کاغذ ریسه میرود!
اینجا در گوش هر گل بیتی میخوانم،
تا دسته گلی شود برای نثار نگاهت!
همه چیز هست جز تو!
گفته بودند با یک گل بهار نمیشود!
راستش تو که نباشی یک گل که سهل است
اگر هزاران گل بر این دشت شکوفه زند،بهار نمیشود!
بهار تویی که حال در پشت پرده خلقت ناز میکنی و نمی آیی!
آری بهار تویی و این روزها گل ها چون من بهانه ی تورا میگیرند.
تو که نباشی حتی طبیعت هم چیزی کم دارد...
●|مهدوی
اینجا با هر واژه ام بلبل میخواند و برگ می تپد!
آسمان میخندد و شاخه ها می رقصند!
و قلم دوباره روی کاغذ ریسه میرود!
اینجا در گوش هر گل بیتی میخوانم،
تا دسته گلی شود برای نثار نگاهت!
همه چیز هست جز تو!
گفته بودند با یک گل بهار نمیشود!
راستش تو که نباشی یک گل که سهل است
اگر هزاران گل بر این دشت شکوفه زند،بهار نمیشود!
بهار تویی که حال در پشت پرده خلقت ناز میکنی و نمی آیی!
آری بهار تویی و این روزها گل ها چون من بهانه ی تورا میگیرند.
تو که نباشی حتی طبیعت هم چیزی کم دارد...
●|مهدوی
❤7