آدمی وقتی خودش زبان خودش را نمیفهمد.
ارزو میکند ؛
ای کاش دیگری می آمد،
و برایش بازگو میکرد که به چه مبتلا شده .
#لال
ارزو میکند ؛
ای کاش دیگری می آمد،
و برایش بازگو میکرد که به چه مبتلا شده .
#لال
👍11
این یکی از عادات قدیمی
و مسخره انسان است
وقتی راهش را گم میکند،
تندتر میدود!
استیوتولتز
و مسخره انسان است
وقتی راهش را گم میکند،
تندتر میدود!
استیوتولتز
👍11
میترسم!
میترسم، از روزی که دستانمان کوتاه باشد،
آنقدر کوتاه که نتوانیم به سوی خدا دراز کنیم!
میترسم، از روزی که دستانمان کوتاه باشد،
آنقدر کوتاه که نتوانیم به سوی خدا دراز کنیم!
💔12
بخند!
آری تو بخند
من مدتهاست که خنده هایم از دهن افتاده، سرد شده است...
اما گرمیِ لبخندتو مرا گرم میکند...
گونه ام را از هم میکشد
گویا خنده هایت مرض واگیر دار است
هنوز لب وا نمیکنی مرا هم میخندانی!
حرفهایت که از گوشه ی لبانت جاری میشود
مرا مست میکند، و من مست واژه به واژه ی کلامت میشوم..
مبادا ترکِ لبخند کنی، که این جان ترکِ جهان میکند...
●|مهدوی
آری تو بخند
من مدتهاست که خنده هایم از دهن افتاده، سرد شده است...
اما گرمیِ لبخندتو مرا گرم میکند...
گونه ام را از هم میکشد
گویا خنده هایت مرض واگیر دار است
هنوز لب وا نمیکنی مرا هم میخندانی!
حرفهایت که از گوشه ی لبانت جاری میشود
مرا مست میکند، و من مست واژه به واژه ی کلامت میشوم..
مبادا ترکِ لبخند کنی، که این جان ترکِ جهان میکند...
●|مهدوی
❤10
دهخدایی که سالها وقت گذاشت و لغت نامه نوشت!
اورا بگویید امروز دلتنگ ترین فرد برای ابراز دلتنگی اش واژه کم آورده است!
●|مهدوی
اورا بگویید امروز دلتنگ ترین فرد برای ابراز دلتنگی اش واژه کم آورده است!
●|مهدوی
💔12
دلم شعر
شعر
و شعرِ بسیار میخواهد!
دلم خروار ها بیت
هزاران غزل
دلم اندکی مولانا را طلب دارد!
امان از دل،
که عجیب هوس جام ادب دارد!
آموخته شده به این مست شدنها از نگاه واژه!
مهدوی
شعر
و شعرِ بسیار میخواهد!
دلم خروار ها بیت
هزاران غزل
دلم اندکی مولانا را طلب دارد!
امان از دل،
که عجیب هوس جام ادب دارد!
آموخته شده به این مست شدنها از نگاه واژه!
مهدوی
❤14
روز را زیر و رو میکنم، ایده ای برای نور ندارم.
به خواب میروم و با خیال اینکه خواب برادر مرگ است، آرامش می یابم!
و در خود شوق به آغوش کشیدن این دو برادر را در بسترم ستایش میکنم!
مهدوی
به خواب میروم و با خیال اینکه خواب برادر مرگ است، آرامش می یابم!
و در خود شوق به آغوش کشیدن این دو برادر را در بسترم ستایش میکنم!
مهدوی
💔10
این خطوط سردرگمِ دفتر، عاقبت جانم را مانند واژگانم خواهد بلعید!
❤9👍1😢1
صبح را
با خروسی که نخواند،
چای داغی که بر تن لیوان ننشست،
صبح بخیری که گوشه ی دهانمان را نگرفت،
خورشیدی که لبخندش را فراموش کرد،
و نانی که از تنور داغ در نیامد،
شروع کردیم!
صبح شد و این نشانه ی فردایی است که روزی،
غفلت از چشمانمان خواهد ربود!
مهدوی
با خروسی که نخواند،
چای داغی که بر تن لیوان ننشست،
صبح بخیری که گوشه ی دهانمان را نگرفت،
خورشیدی که لبخندش را فراموش کرد،
و نانی که از تنور داغ در نیامد،
شروع کردیم!
صبح شد و این نشانه ی فردایی است که روزی،
غفلت از چشمانمان خواهد ربود!
مهدوی
💔9❤1
راستش این روزها بیخودی
بهانه ی شعرهای عاشقانه را میگیرم!
دلم تورا می خواهد و تنها با غزل تورا به آغوش میکشم!
دلم بندِ قافیه یِ نگاهِ توست
وگرنه خودت هم خوب میدانی که از قافیه این شعر ها عجیب بیزارم.
دلم فقط وزن این روزهای نبودنت را میسنجَد!
و فارغ است از وزنِ بی موزون این کلمات!
تو شاه بیت هر شعر سروده شده ای!
در آرزوی تو صد ها غزل خواندم و ردیف همه ی آنها شد محال!
آری دلم تورا میخواهد
و بیخودی بهانه شعر های عاشقانه را می گیرد!
●|مهدوی
بهانه ی شعرهای عاشقانه را میگیرم!
دلم تورا می خواهد و تنها با غزل تورا به آغوش میکشم!
دلم بندِ قافیه یِ نگاهِ توست
وگرنه خودت هم خوب میدانی که از قافیه این شعر ها عجیب بیزارم.
دلم فقط وزن این روزهای نبودنت را میسنجَد!
و فارغ است از وزنِ بی موزون این کلمات!
تو شاه بیت هر شعر سروده شده ای!
در آرزوی تو صد ها غزل خواندم و ردیف همه ی آنها شد محال!
آری دلم تورا میخواهد
و بیخودی بهانه شعر های عاشقانه را می گیرد!
●|مهدوی
💔7🔥3
آغوشت مرا از گرمای تابستان به هوای بارانی پاییز می رساند!
گرمای تنت حس شاعری را در من بر می انگیزد!
بیا باهم بخوانیم؛
بیا تا جامِ غزل را در برهم به سر کشیم،
تا از واژگان عشق مست شویم!
برایم بخوان،
از عاشقانه های شاملو برایم هزاران بار بخوان!
من هم غزل به غزل به فدای خواندنت می روم!
و من کلمات آغوشت را از بر میکنم و دلتنگی هایم را در حوالی فروغ به دست باد می سپارم!
ما زبان شعر را خوب میفهمیم،
و به همین قافیه ها زنده ایم.
●|مهدوی
گرمای تنت حس شاعری را در من بر می انگیزد!
بیا باهم بخوانیم؛
بیا تا جامِ غزل را در برهم به سر کشیم،
تا از واژگان عشق مست شویم!
برایم بخوان،
از عاشقانه های شاملو برایم هزاران بار بخوان!
من هم غزل به غزل به فدای خواندنت می روم!
و من کلمات آغوشت را از بر میکنم و دلتنگی هایم را در حوالی فروغ به دست باد می سپارم!
ما زبان شعر را خوب میفهمیم،
و به همین قافیه ها زنده ایم.
●|مهدوی
👍5❤3
گرچه جایت خالیست و ندارمت در بَرَم؛
به جایش من تمام نامه هایت را از بَرَم!
●|مهدوی
به جایش من تمام نامه هایت را از بَرَم!
●|مهدوی
💔9
می گویند ما مرده ایم!
حرف اینها را رها کن، اینها نه عاشقند نه عاقل.
مگر میشود بند بندِ وجودم در میان انگشتانت باشد و من این جهان را رها کنم؟
به تو گفته بودم دستانمان را که بهم فشاریم، از عرش و فرش رها خواهیم بود.
اکنون من و تو در آبیِ دوست داشنیمان نقش بسته ایم.
ما نمرده ایم، ببین خدا مارا از آن بالا نگه داشته است!
●|مهدوی
حرف اینها را رها کن، اینها نه عاشقند نه عاقل.
مگر میشود بند بندِ وجودم در میان انگشتانت باشد و من این جهان را رها کنم؟
به تو گفته بودم دستانمان را که بهم فشاریم، از عرش و فرش رها خواهیم بود.
اکنون من و تو در آبیِ دوست داشنیمان نقش بسته ایم.
ما نمرده ایم، ببین خدا مارا از آن بالا نگه داشته است!
●|مهدوی
💔9🔥1
میدانی چیست؟!
روزگار همیشه زیر قول هایش زده..
در زمستان قول باران میدهد اما در بهار حالمان را می گیرد!
همیشه هوشمان را میبرد تا نفهمیم چیست زندگی!
عادتش این است خوب میگردد تا ببیند کی خوشحالیم بیاید غم بر سرمان آوار کند!
آری قول های بیجا میدهد
مانند همین قلم که قول داده بود تسکین باشد حال دست به یکی کرده تا با کاغذ هایم واژگانم را یتیم کند!
بداهه..
روزگار همیشه زیر قول هایش زده..
در زمستان قول باران میدهد اما در بهار حالمان را می گیرد!
همیشه هوشمان را میبرد تا نفهمیم چیست زندگی!
عادتش این است خوب میگردد تا ببیند کی خوشحالیم بیاید غم بر سرمان آوار کند!
آری قول های بیجا میدهد
مانند همین قلم که قول داده بود تسکین باشد حال دست به یکی کرده تا با کاغذ هایم واژگانم را یتیم کند!
بداهه..
💔8
Forwarded from ابن حیدر | امین غفاری
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اینم حاصل اون یک ماه نوکری توی صحن حضرت زهرا(س) در نجف که امشب دیدمش :)
انشاءاللّه بازم مولا این روسیاه رو به خادمی و کارگری بپذیره.
پن: دلم نیومد نذارمش و ثبت نشه...
❤️
انشاءاللّه بازم مولا این روسیاه رو به خادمی و کارگری بپذیره.
پن: دلم نیومد نذارمش و ثبت نشه...
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
💔6
پیر شده ام!
گیسوانم در لابه لای شعر های عاشقانهِ سپید، سفید شد!
حرف هایم در درونم چروکیده شد و چروک هایش خاطره ای شد بر روی صورتم!
هر بار تو را دیدم دلم لرزید و درست از همان زمان است که دستانم به یاد آن روزها میلرزد!
نامه هایی که از آنِ تو بود را آنقدر به دوش کشیدم که کمرم خمید!
نبودنت طولانی شد و عمر من کوتاه...!
مرا خوب تماشا کن، این لیلی پیر را میخواهی؟!
روزی که مرا ببینی آنقدر دیر شده است که بایست عصایم را محکم بگیری تا بتوانم عینک را به چشم بزنم تا واضح تماشایت کنم!
و چقدر تصویرت با خیال من عوض شده است...!
●|مهدوی
گیسوانم در لابه لای شعر های عاشقانهِ سپید، سفید شد!
حرف هایم در درونم چروکیده شد و چروک هایش خاطره ای شد بر روی صورتم!
هر بار تو را دیدم دلم لرزید و درست از همان زمان است که دستانم به یاد آن روزها میلرزد!
نامه هایی که از آنِ تو بود را آنقدر به دوش کشیدم که کمرم خمید!
نبودنت طولانی شد و عمر من کوتاه...!
مرا خوب تماشا کن، این لیلی پیر را میخواهی؟!
روزی که مرا ببینی آنقدر دیر شده است که بایست عصایم را محکم بگیری تا بتوانم عینک را به چشم بزنم تا واضح تماشایت کنم!
و چقدر تصویرت با خیال من عوض شده است...!
●|مهدوی
💔5
دلم فریاد میخواهد
ولی در انزوای خویش
چه بی رحمانه
با دیوار
نجوا میکنم،
هرشب!
ولی در انزوای خویش
چه بی رحمانه
با دیوار
نجوا میکنم،
هرشب!
💔4