اندوه فقط خستگی دیروز و امروز نیست، بلکه خستگی فردا و ابدیت هم هست _ دلواپسی، پِسُوآ، ترجمهی جهانشاهی
Forwarded from مَشـ چریکـ..🪖🇮🇷 (میمـفلاحے)
تنها سیاست من اینه که وقتی مامانم
بیرونه زنگ میزنه، دیر جواب بدم فکر
نکنه سرم تو گوشی بوده ..🦦!!
بیرونه زنگ میزنه، دیر جواب بدم فکر
نکنه سرم تو گوشی بوده ..🦦!!
👏7
ما کسانی که باید را نداشتیم !
و گرنه راه نمی رفتیم ؛
پرواز می کردیم ...
-نرگس صرافیان طوفان
و گرنه راه نمی رفتیم ؛
پرواز می کردیم ...
-نرگس صرافیان طوفان
❤6
یک:
مسئلهی "مبینا نعمتزاده" را باید فراتر از یک زرنگبازی و فرصتطلبیِ شخصی ببینیم. او که برندهی مدالی در المپیک شده، و در عالیترین سطحِ ورزش درخشیده، هنوز خیال میکند برای اینکه "به جایی برسد" یا "کسی بشود" باید پزشکی بخواند! حس "ناکافی" بودن به جان قهرمان ورزشی هم افتاده، حقیقتا دردناک است. هم رویای خودش را دنبال میکند، هم [احتمالا] باید فکری به حال رویاهای والدین کند. درست چند دقیقه پس از فتح بزرگ، جلوی دوربین با آبرو و کرامت خود بازی کرد، بجای اینکه مشغول شادیاش باشد و از لحظههای پیروزی لذت ببرد، سراغ اضطراب مهم خود و خانوادهاش رفت و از دانشگاه حرف زد. این ورزشکار کیس مناسبی برای تحقیق و مطالعهی جامعهشناسان و روانشناسان است.
دو:
سهميهایها و پولیها زیادند و فساد در مرحله گزینش و ورود، کل سیستم آموزش ما و بخصوص رشتهی دشوارِ پزشکی را از نفس انداخته؛ اما سهمیهایها معمولا پنهانش میکنند. چون زشت است و خجالت دارد. اگر با درخواست مبینا موافقت شود، او جزو معدود سهميهدارانی است که همه میدانند سهمیه دارد. در دانشگاه تهران دوران تحصیل سختی خواهد داشت. بعد از فراغت هم به عنوان یک "سهميهای مشهور" روزگار بدی در انتظارش است.
سه:
سه سال از نوجوانیام صرف کنکور شد. هم خوشیِ آن سالهای پرشور سوخت و هم بخشی از روانم را فدای کنکور کردم. هنوز کابوسهایم مربوط به "درس و دانشگاه" است. اگر به عقب برگردم، باز همین مسیر را طی میکنم. وقتی میبینم عدهای با سهميه (هر نوعش) این راه را روی دوش دیگران طی میکنند، درد عجیبی به جانم میافتد. مثل اینکه خنجر خوردهام، ستم دیدهام یا از من دزدی شده یا رنجهای من بیحرمت شده. صندلی دانشگاه تا حد "انعام و کادو و شیرینی" تقلیل پیدا کرده.
چهار:
مبینا جان!
ما _ همهی ما _ برای بدست آوردن چیزی ارزشمند، الزاما و قطعا چیزهای ارزشمند دیگری را از دست خواهیم داد. زندگی همین است. کسی که همهچیز را میخواهد، دیر یا زود همهچیز را میبازد. اصلا آدمیزاد با قبول کردن این واقعیت است که بالغ میشود.
#معین_دهاز
یک:
مسئلهی "مبینا نعمتزاده" را باید فراتر از یک زرنگبازی و فرصتطلبیِ شخصی ببینیم. او که برندهی مدالی در المپیک شده، و در عالیترین سطحِ ورزش درخشیده، هنوز خیال میکند برای اینکه "به جایی برسد" یا "کسی بشود" باید پزشکی بخواند! حس "ناکافی" بودن به جان قهرمان ورزشی هم افتاده، حقیقتا دردناک است. هم رویای خودش را دنبال میکند، هم [احتمالا] باید فکری به حال رویاهای والدین کند. درست چند دقیقه پس از فتح بزرگ، جلوی دوربین با آبرو و کرامت خود بازی کرد، بجای اینکه مشغول شادیاش باشد و از لحظههای پیروزی لذت ببرد، سراغ اضطراب مهم خود و خانوادهاش رفت و از دانشگاه حرف زد. این ورزشکار کیس مناسبی برای تحقیق و مطالعهی جامعهشناسان و روانشناسان است.
دو:
سهميهایها و پولیها زیادند و فساد در مرحله گزینش و ورود، کل سیستم آموزش ما و بخصوص رشتهی دشوارِ پزشکی را از نفس انداخته؛ اما سهمیهایها معمولا پنهانش میکنند. چون زشت است و خجالت دارد. اگر با درخواست مبینا موافقت شود، او جزو معدود سهميهدارانی است که همه میدانند سهمیه دارد. در دانشگاه تهران دوران تحصیل سختی خواهد داشت. بعد از فراغت هم به عنوان یک "سهميهای مشهور" روزگار بدی در انتظارش است.
سه:
سه سال از نوجوانیام صرف کنکور شد. هم خوشیِ آن سالهای پرشور سوخت و هم بخشی از روانم را فدای کنکور کردم. هنوز کابوسهایم مربوط به "درس و دانشگاه" است. اگر به عقب برگردم، باز همین مسیر را طی میکنم. وقتی میبینم عدهای با سهميه (هر نوعش) این راه را روی دوش دیگران طی میکنند، درد عجیبی به جانم میافتد. مثل اینکه خنجر خوردهام، ستم دیدهام یا از من دزدی شده یا رنجهای من بیحرمت شده. صندلی دانشگاه تا حد "انعام و کادو و شیرینی" تقلیل پیدا کرده.
چهار:
مبینا جان!
ما _ همهی ما _ برای بدست آوردن چیزی ارزشمند، الزاما و قطعا چیزهای ارزشمند دیگری را از دست خواهیم داد. زندگی همین است. کسی که همهچیز را میخواهد، دیر یا زود همهچیز را میبازد. اصلا آدمیزاد با قبول کردن این واقعیت است که بالغ میشود.
#معین_دهاز
👍5
از زاهد بی مغز مَجو معرفت عشق
کَف از دل دریا چه خبر داشته باشد!
صائب تبریزی
کَف از دل دریا چه خبر داشته باشد!
صائب تبریزی
❤3
اراده ی شما تنها لشکری
است که برای رسیدن به
اهداف شما، نیاز به
هیچ سربازی ندارد...
گوته
است که برای رسیدن به
اهداف شما، نیاز به
هیچ سربازی ندارد...
گوته
👍4❤1
مانند پروانه ای به دور شمعِ آرزوهایم رقصیدم!
نورش را امید خواندم و بر طاقچه ی دل گذاشتم!
رویاهایم را پرستیدم و قبله گاهِ روزگارم پنداشتم!
تا گردبادِ نشدن ها بر شمع آرزوهایم وزید.
شمع که نباشد، پروانه میمیرد، نور امید خاموش میشود و آدم دین و قبله گاه اش را از یاد میبرد!
مهدوی
نورش را امید خواندم و بر طاقچه ی دل گذاشتم!
رویاهایم را پرستیدم و قبله گاهِ روزگارم پنداشتم!
تا گردبادِ نشدن ها بر شمع آرزوهایم وزید.
شمع که نباشد، پروانه میمیرد، نور امید خاموش میشود و آدم دین و قبله گاه اش را از یاد میبرد!
مهدوی
❤4🔥1
هرکسی را همدم غمها و تنهایی مدان
سایه همراهِ تو میآید ولی همراه نیست...
مولانا
سایه همراهِ تو میآید ولی همراه نیست...
مولانا
❤4
دیگران را ببخش،
حتی وقتی متاسف نیستند.
بگذار حق با آنان باشد،
اگر این چیزیست که به آن نیازمندند…
اشو
حتی وقتی متاسف نیستند.
بگذار حق با آنان باشد،
اگر این چیزیست که به آن نیازمندند…
اشو
👍4
گفتیم که عقل از همه کاری به درآید
بیچاره فروماند چو عشقش به سر افتاد
سعدی
بیچاره فروماند چو عشقش به سر افتاد
سعدی
❤5
تاریکی، سیاهی، ظُلمات، رنگ بی رنگی که با چشمان بسته میتوان دید
و در انزوای خوفناکی آنجا که شب به انتهای خود میرسد
و آن لحظه که سنگینی میکند گذر روزگار بر روی پلک هایم!
در خود تهی میشوم حس سقوط در چاهی عمیق و بی انتها اینجا هیچ چیز برای فکر کردن نیست
روانی آسوده و دیدگانی برای تماشا،تماشای خاطرات مرده که بر بیمهری این شب هایم عجیب می تابد!
خاطراتی که بر این ویرانه تاریک سو میبخشد و مرا به حوالی آنجا می رساند
آنجایی که زمان دستور توقف میدهد به ثانیه ها و من معلق میچرخم در انبوه پوچی.
به راستی که تاریکی بوی خون و زنگ آهن میدهد و انتظار بوی مرگ و غم این چنین است که احساسم درامیخته میشود در، شعر!
در همان بیت هایی که با وزنش نامیزانی حال این روزهایم را میسنجم!
در آن مصرعی که که میخندد و به گریه ام می اندازد!
به راستی که این زندگی زنگار نمی بخشد و بو نمی کشد!
لال است و از لمس روزهای بردباری با شانه ای خالی هیچ درکی ندارد!
و در انزوای خوفناکی آنجا که شب به انتهای خود میرسد
و آن لحظه که سنگینی میکند گذر روزگار بر روی پلک هایم!
در خود تهی میشوم حس سقوط در چاهی عمیق و بی انتها اینجا هیچ چیز برای فکر کردن نیست
روانی آسوده و دیدگانی برای تماشا،تماشای خاطرات مرده که بر بیمهری این شب هایم عجیب می تابد!
خاطراتی که بر این ویرانه تاریک سو میبخشد و مرا به حوالی آنجا می رساند
آنجایی که زمان دستور توقف میدهد به ثانیه ها و من معلق میچرخم در انبوه پوچی.
به راستی که تاریکی بوی خون و زنگ آهن میدهد و انتظار بوی مرگ و غم این چنین است که احساسم درامیخته میشود در، شعر!
در همان بیت هایی که با وزنش نامیزانی حال این روزهایم را میسنجم!
در آن مصرعی که که میخندد و به گریه ام می اندازد!
به راستی که این زندگی زنگار نمی بخشد و بو نمی کشد!
لال است و از لمس روزهای بردباری با شانه ای خالی هیچ درکی ندارد!
❤4👍1😢1
زندگیمون تو مصرع دوم این بیت گیر کرده:💔
گاهی گمان نمیکنی ولی خوب میشود
گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود!
گاهی گمان نمیکنی ولی خوب میشود
گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود!
❤6
امشب همه چیز ندای غم دارد!
قفسه ی کتاب سرشار از شمیم اندوه و کتاب ها هر کدام راوی خاطرات تلخ اند!
راستی قابِ عکس ها هم دیگر نمی خندند و قلم روی میز زار میزند!
دیوار ها رخت ماتم به تن کرده اند،
سطرهای کاغذ بی بال و پر اند و دیگر شوقی برای به آغوش کشیدن واژگانم ندارند!
و باز صدای غم از اتاق می آید!
•مهدوی
قفسه ی کتاب سرشار از شمیم اندوه و کتاب ها هر کدام راوی خاطرات تلخ اند!
راستی قابِ عکس ها هم دیگر نمی خندند و قلم روی میز زار میزند!
دیوار ها رخت ماتم به تن کرده اند،
سطرهای کاغذ بی بال و پر اند و دیگر شوقی برای به آغوش کشیدن واژگانم ندارند!
و باز صدای غم از اتاق می آید!
•مهدوی
❤10
قلمِ روی این روزها به ننوشتنم طعنه میزند!
نمی داند که من واژگانم مدتهاست بغضی شده اند بیخ گلویم!
مگر میشود قلمی که یک روز تسکین دردهایم بود حال آفت زندگی ام باشد؟
نمیدانی که چقدر درد دارد پوزخندی که این واژه ها به افکارم میزنند!
دفترم همان طور که کلماتم را می بلعید شوق و ذوقم را هم درون خود حبس کرد!
و حال تمامِ من همان دفتر روی میز است، که پر پر میشود!
•مهدوی
نمی داند که من واژگانم مدتهاست بغضی شده اند بیخ گلویم!
مگر میشود قلمی که یک روز تسکین دردهایم بود حال آفت زندگی ام باشد؟
نمیدانی که چقدر درد دارد پوزخندی که این واژه ها به افکارم میزنند!
دفترم همان طور که کلماتم را می بلعید شوق و ذوقم را هم درون خود حبس کرد!
و حال تمامِ من همان دفتر روی میز است، که پر پر میشود!
•مهدوی
❤7
ای کاش نجوای من شبها برایت کابوس میشد تا بفهمی که در خواب هایم چگونه دنبالت میگردم!
•مهدوی
•مهدوی
❤5🔥1
اگر چه نزد شما تشنهٔ سخن بودم
کسی که حرف دلش را نگفت من بودم
دلم برای خودم تنگ میشود آری
همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم
نشد جواب بگیرم سلامهایم را
هر آنچه شیفتهتر از پی شدن بودم
چگونه شرح دهم عمق خستگیها را؟
اشارهای کنم انگار کوهکن بودم
من آن زلال پرستم در آب گند زمان
که فکر صافی آبی چنین لجن بودم
غریب بودم و گشتم غریبتر اما
دلم خوش است که در غربت وطن بودم
کسی که حرف دلش را نگفت من بودم
دلم برای خودم تنگ میشود آری
همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم
نشد جواب بگیرم سلامهایم را
هر آنچه شیفتهتر از پی شدن بودم
چگونه شرح دهم عمق خستگیها را؟
اشارهای کنم انگار کوهکن بودم
من آن زلال پرستم در آب گند زمان
که فکر صافی آبی چنین لجن بودم
غریب بودم و گشتم غریبتر اما
دلم خوش است که در غربت وطن بودم
🔥5😢1
خٰانُم مَهدِوی؛
اگر چه نزد شما تشنهٔ سخن بودم کسی که حرف دلش را نگفت من بودم دلم برای خودم تنگ میشود آری همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم نشد جواب بگیرم سلامهایم را هر آنچه شیفتهتر از پی شدن بودم چگونه شرح دهم عمق خستگیها را؟ اشارهای کنم انگار کوهکن بودم من آن زلال پرستم…
برای استاد محمد علی بهمنی دعا کنید🧑🦯