چند قدم دیگر بیشتر نمانده!
حسین جانم،
دستی خالی، پایی برهنه و کوله ای بیشتر ندارم!
اما من هرچه خالی تر، کرم و مهربانی تو بیشتر!
آمده ام بسویت...
سرتاپا خاکی شده ام
اما من برای غبار دلم پیشت آمدم..
سختی راه کشیدم تا دلم را بتکانی!
چشمانم از خانه تا به اینجا دریایی از غم را پوشانده اند تا در مقابل تو عیانش کنم!
آخر عنایت تو تمام خطاهایم را نهان کرده!
رها از این عیان و نهان ها
اصلا چه شوقی بیشتر از این که این پاهای برهنه در صحن بین الحرمینت آرام بگیرد؟
درست به مانند دلم که تا آن گنبد گهربارت را دید آرام گرفت!
راستش حسین جانم
نمیدانم بگویم شکر که خیال پرداز خوبی هستم یا نه!
اما تو خود خوب میدانی که امسال نیز از قافله اربعینت جامانده ام!
و حال چو کودکی که مادرش اورا به مهمانی نبرده حسرت میکشم!
این طفل این روزها اربعین را پای تلویزیون میبیند و بر عرق زائرت عجیب می گرید!
راست میگفت این بی سر و پارا چه به..
حسین جانم،
دستی خالی، پایی برهنه و کوله ای بیشتر ندارم!
اما من هرچه خالی تر، کرم و مهربانی تو بیشتر!
آمده ام بسویت...
سرتاپا خاکی شده ام
اما من برای غبار دلم پیشت آمدم..
سختی راه کشیدم تا دلم را بتکانی!
چشمانم از خانه تا به اینجا دریایی از غم را پوشانده اند تا در مقابل تو عیانش کنم!
آخر عنایت تو تمام خطاهایم را نهان کرده!
رها از این عیان و نهان ها
اصلا چه شوقی بیشتر از این که این پاهای برهنه در صحن بین الحرمینت آرام بگیرد؟
درست به مانند دلم که تا آن گنبد گهربارت را دید آرام گرفت!
راستش حسین جانم
نمیدانم بگویم شکر که خیال پرداز خوبی هستم یا نه!
اما تو خود خوب میدانی که امسال نیز از قافله اربعینت جامانده ام!
و حال چو کودکی که مادرش اورا به مهمانی نبرده حسرت میکشم!
این طفل این روزها اربعین را پای تلویزیون میبیند و بر عرق زائرت عجیب می گرید!
راست میگفت این بی سر و پارا چه به..
❤5
Forwarded from دیفالت🇮🇷🇵🇸🇱🇧
خٰانُم مَهدِوی؛
چند قدم دیگر بیشتر نمانده! حسین جانم، دستی خالی، پایی برهنه و کوله ای بیشتر ندارم! اما من هرچه خالی تر، کرم و مهربانی تو بیشتر! آمده ام بسویت... سرتاپا خاکی شده ام اما من برای غبار دلم پیشت آمدم.. سختی راه کشیدم تا دلم را بتکانی! چشمانم از خانه تا به اینجا…
بچه ها برید متنو بخونید عشق کنید خداییش🥲
خیلی خوب بود👌👌
خیلی خوب بود👌👌
نیمه ی اول رمان را تمام کرده بودم و در غروبی هوای خواندن ادامه اش را داشتم، سه چهار صفحه ای خواندم شخصیت محبوب داستانم که به دستان نویسنده به قتل رسید، کتاب را بستم!
نمیخواستم دیگر بخوانمش، اصلا این روزگار بدون آدمهای خوب نه کاغذی اش به درد میخورد و نه واقعی اش!
دیگر تاب و تحملی ندارم، خودم را در چهار دیواریِ خنده های غمگینم حبس میکنم و به تمام دلخوشی هایی که واقعیت ندارد دل میبندم!
به خیال از غم فرار میکنم اما مدتی بعدش خودم را غوطه ور در تظاهر دویدن میبینم!
نمیخواستم دیگر بخوانمش، اصلا این روزگار بدون آدمهای خوب نه کاغذی اش به درد میخورد و نه واقعی اش!
دیگر تاب و تحملی ندارم، خودم را در چهار دیواریِ خنده های غمگینم حبس میکنم و به تمام دلخوشی هایی که واقعیت ندارد دل میبندم!
به خیال از غم فرار میکنم اما مدتی بعدش خودم را غوطه ور در تظاهر دویدن میبینم!
❤5
خٰانُم مَهدِوی؛
نیمه ی اول رمان را تمام کرده بودم و در غروبی هوای خواندن ادامه اش را داشتم، سه چهار صفحه ای خواندم شخصیت محبوب داستانم که به دستان نویسنده به قتل رسید، کتاب را بستم! نمیخواستم دیگر بخوانمش، اصلا این روزگار بدون آدمهای خوب نه کاغذی اش به درد میخورد و نه واقعی…
میگفت مگر خودمان کم غم داریم
که در مقابل شعری غمگین هم اشک بریزیم؟!
که در مقابل شعری غمگین هم اشک بریزیم؟!
❤4👏1
هر ادمینی که در هر زمینه ای
مذهبی، سیاسی و... فعالیت داره.
و به دنبال ایده ای برای محتوا و منسجم کردن چنلش داره
به این آیدی پیام بده
تا در گروه ادمین های بی مانند تلگرام عضو بشه.
@alirezarbz
مذهبی، سیاسی و... فعالیت داره.
و به دنبال ایده ای برای محتوا و منسجم کردن چنلش داره
به این آیدی پیام بده
تا در گروه ادمین های بی مانند تلگرام عضو بشه.
@alirezarbz
وزیر آموزش و پرورش پزشکیان سابقه کاریش قائممقام ستاد مبارزه با مواد مخدر بوده، آوردنش فروش سیگاری رو تو مدارس کنترل کنه :)
@enghelab_st
@enghelab_st
🤣6
❤6
ما توضیحی به کسی بدهکار نیستیم!
بگذار بگویند غیرمنطقی هستیم یا ضد اجتماعی هستیم، اما به این می ارزد که خودمان باشیم....
تا زمانی که رفتار ما و تصمیم های ما به کسی آسیبی نمیزند، ما توضیحی به کسی بدهکار نیستیم.
چقدر زندگی ها که با این توضیح خواستن ها و تلاشهای بیهوده برای قانع کردن دیگران، بر باد رفته اند…
اریک فروم
بگذار بگویند غیرمنطقی هستیم یا ضد اجتماعی هستیم، اما به این می ارزد که خودمان باشیم....
تا زمانی که رفتار ما و تصمیم های ما به کسی آسیبی نمیزند، ما توضیحی به کسی بدهکار نیستیم.
چقدر زندگی ها که با این توضیح خواستن ها و تلاشهای بیهوده برای قانع کردن دیگران، بر باد رفته اند…
اریک فروم
👍6
غبار از چهره ی آیینه شستم...باز کمرنگم!
کسی انگار در من بود و حالا نیست ، دلتنگم...
معصومه صابر
کسی انگار در من بود و حالا نیست ، دلتنگم...
معصومه صابر
🔥5
اندوه فقط خستگی دیروز و امروز نیست، بلکه خستگی فردا و ابدیت هم هست _ دلواپسی، پِسُوآ، ترجمهی جهانشاهی
Forwarded from مَشـ چریکـ..🪖🇮🇷 (میمـفلاحے)
تنها سیاست من اینه که وقتی مامانم
بیرونه زنگ میزنه، دیر جواب بدم فکر
نکنه سرم تو گوشی بوده ..🦦!!
بیرونه زنگ میزنه، دیر جواب بدم فکر
نکنه سرم تو گوشی بوده ..🦦!!
👏7
ما کسانی که باید را نداشتیم !
و گرنه راه نمی رفتیم ؛
پرواز می کردیم ...
-نرگس صرافیان طوفان
و گرنه راه نمی رفتیم ؛
پرواز می کردیم ...
-نرگس صرافیان طوفان
❤6
یک:
مسئلهی "مبینا نعمتزاده" را باید فراتر از یک زرنگبازی و فرصتطلبیِ شخصی ببینیم. او که برندهی مدالی در المپیک شده، و در عالیترین سطحِ ورزش درخشیده، هنوز خیال میکند برای اینکه "به جایی برسد" یا "کسی بشود" باید پزشکی بخواند! حس "ناکافی" بودن به جان قهرمان ورزشی هم افتاده، حقیقتا دردناک است. هم رویای خودش را دنبال میکند، هم [احتمالا] باید فکری به حال رویاهای والدین کند. درست چند دقیقه پس از فتح بزرگ، جلوی دوربین با آبرو و کرامت خود بازی کرد، بجای اینکه مشغول شادیاش باشد و از لحظههای پیروزی لذت ببرد، سراغ اضطراب مهم خود و خانوادهاش رفت و از دانشگاه حرف زد. این ورزشکار کیس مناسبی برای تحقیق و مطالعهی جامعهشناسان و روانشناسان است.
دو:
سهميهایها و پولیها زیادند و فساد در مرحله گزینش و ورود، کل سیستم آموزش ما و بخصوص رشتهی دشوارِ پزشکی را از نفس انداخته؛ اما سهمیهایها معمولا پنهانش میکنند. چون زشت است و خجالت دارد. اگر با درخواست مبینا موافقت شود، او جزو معدود سهميهدارانی است که همه میدانند سهمیه دارد. در دانشگاه تهران دوران تحصیل سختی خواهد داشت. بعد از فراغت هم به عنوان یک "سهميهای مشهور" روزگار بدی در انتظارش است.
سه:
سه سال از نوجوانیام صرف کنکور شد. هم خوشیِ آن سالهای پرشور سوخت و هم بخشی از روانم را فدای کنکور کردم. هنوز کابوسهایم مربوط به "درس و دانشگاه" است. اگر به عقب برگردم، باز همین مسیر را طی میکنم. وقتی میبینم عدهای با سهميه (هر نوعش) این راه را روی دوش دیگران طی میکنند، درد عجیبی به جانم میافتد. مثل اینکه خنجر خوردهام، ستم دیدهام یا از من دزدی شده یا رنجهای من بیحرمت شده. صندلی دانشگاه تا حد "انعام و کادو و شیرینی" تقلیل پیدا کرده.
چهار:
مبینا جان!
ما _ همهی ما _ برای بدست آوردن چیزی ارزشمند، الزاما و قطعا چیزهای ارزشمند دیگری را از دست خواهیم داد. زندگی همین است. کسی که همهچیز را میخواهد، دیر یا زود همهچیز را میبازد. اصلا آدمیزاد با قبول کردن این واقعیت است که بالغ میشود.
#معین_دهاز
یک:
مسئلهی "مبینا نعمتزاده" را باید فراتر از یک زرنگبازی و فرصتطلبیِ شخصی ببینیم. او که برندهی مدالی در المپیک شده، و در عالیترین سطحِ ورزش درخشیده، هنوز خیال میکند برای اینکه "به جایی برسد" یا "کسی بشود" باید پزشکی بخواند! حس "ناکافی" بودن به جان قهرمان ورزشی هم افتاده، حقیقتا دردناک است. هم رویای خودش را دنبال میکند، هم [احتمالا] باید فکری به حال رویاهای والدین کند. درست چند دقیقه پس از فتح بزرگ، جلوی دوربین با آبرو و کرامت خود بازی کرد، بجای اینکه مشغول شادیاش باشد و از لحظههای پیروزی لذت ببرد، سراغ اضطراب مهم خود و خانوادهاش رفت و از دانشگاه حرف زد. این ورزشکار کیس مناسبی برای تحقیق و مطالعهی جامعهشناسان و روانشناسان است.
دو:
سهميهایها و پولیها زیادند و فساد در مرحله گزینش و ورود، کل سیستم آموزش ما و بخصوص رشتهی دشوارِ پزشکی را از نفس انداخته؛ اما سهمیهایها معمولا پنهانش میکنند. چون زشت است و خجالت دارد. اگر با درخواست مبینا موافقت شود، او جزو معدود سهميهدارانی است که همه میدانند سهمیه دارد. در دانشگاه تهران دوران تحصیل سختی خواهد داشت. بعد از فراغت هم به عنوان یک "سهميهای مشهور" روزگار بدی در انتظارش است.
سه:
سه سال از نوجوانیام صرف کنکور شد. هم خوشیِ آن سالهای پرشور سوخت و هم بخشی از روانم را فدای کنکور کردم. هنوز کابوسهایم مربوط به "درس و دانشگاه" است. اگر به عقب برگردم، باز همین مسیر را طی میکنم. وقتی میبینم عدهای با سهميه (هر نوعش) این راه را روی دوش دیگران طی میکنند، درد عجیبی به جانم میافتد. مثل اینکه خنجر خوردهام، ستم دیدهام یا از من دزدی شده یا رنجهای من بیحرمت شده. صندلی دانشگاه تا حد "انعام و کادو و شیرینی" تقلیل پیدا کرده.
چهار:
مبینا جان!
ما _ همهی ما _ برای بدست آوردن چیزی ارزشمند، الزاما و قطعا چیزهای ارزشمند دیگری را از دست خواهیم داد. زندگی همین است. کسی که همهچیز را میخواهد، دیر یا زود همهچیز را میبازد. اصلا آدمیزاد با قبول کردن این واقعیت است که بالغ میشود.
#معین_دهاز
👍5