خٰانُم مَهدِوی؛
85 subscribers
78 photos
7 videos
11 links
شبی در روی واژگانم خوابم برد؛
و حال کابوس آن شب را بازگو میکنم!
Download Telegram
روز را زیر و رو میکنم، ایده ای برای نور ندارم.
به خواب میروم و با خیال اینکه خواب برادر مرگ است، آرامش می یابم!
و در خود شوق به آغوش کشیدن این دو برادر را در بسترم ستایش میکنم!
4
گاهی آدم‌ها با ماندنشان، با دوام آوردنشان، و با تحمل کردنشان، از ما دورتر می‌شوند.


#معین_دهاز
اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست
حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم
3
👍4
👍4
دور از حرمت، حرام شد عمرمان!
4
میدانی راستش خدا خیلی بزرگ است
و تمام دردم این است که چرا آنگونه که باید و شاید به بزرگی اش پی نمی بریم...
👍7
کاش یک‌بار هم
ما شکوفه می‌دادیم
ما که این همه هرس شده‌ایم

معین دهاز
Forwarded from سنگین از نگفتَنَم‌‌‍‌‍‌! (مهدوی)
این روزها عجیب با خود در ستیزم که مثلا کمی کتاب و زندگی را جای فضای مجازی قرار دهم...
حداقل موفق شده ام شب ها را زندگی کنم و کمتر در این فضا پرسه بزنم...
اما همچنان درگیر دو صفحه خواندن و گردگیری ام..
کاش میشد بیشتر خواند و غبار را از این زندگی بیشتر تکاند!
حالِ مرا از شعرهایم بو نخواهی برد ؛
من پشتِ شعری که نخواهم گفت میمیرم
@Haj_heydar_118
«و‌درهرحال‌آنچه‌مرا‌نجات‌میدهد
خودمَن‌است...»
5
قله ای که چند بار فتح شود؛ بی شک روزی تفریحگاه عمومی میشود !
👍6
به ما حرارت دوزخ چه می‌تواند کرد؟
اگر ز ما نستانند چشم گریان را

صائب تبریزی
👍5
معده باهوش‌تر از مغز است
زیرا معده استفراغ می‌کند
اما مغز هر کثافتی را می‌بلعد.

چنگیز آیتماتوف
👍7
http://t.me/HidenChat_Bot?start=5690012532

مدتیه نیستید
دلمان تنگ شده برای هیچی نگفتنتان!
😁3
چند قدم دیگر بیشتر نمانده!
حسین جانم،
دستی خالی، پایی برهنه و کوله ای بیشتر ندارم!
اما من هرچه خالی تر، کرم و مهربانی تو بیشتر!
آمده ام بسویت...
سرتاپا خاکی شده ام
اما من برای غبار دلم پیشت آمدم..
سختی راه کشیدم تا دلم را بتکانی!
چشمانم از خانه تا به اینجا دریایی از غم را پوشانده اند تا در مقابل تو عیانش کنم!
آخر عنایت تو تمام خطاهایم را نهان کرده!
رها از این عیان و نهان ها
اصلا چه شوقی بیشتر از این که این پاهای برهنه در صحن بین الحرمینت آرام بگیرد؟
درست به مانند دلم که تا آن گنبد گهربارت را دید آرام گرفت!



راستش حسین جانم
نمیدانم بگویم شکر که خیال پرداز خوبی هستم یا نه!
اما تو خود خوب میدانی که امسال نیز از قافله اربعینت جامانده ام!
و حال چو کودکی که مادرش اورا به مهمانی نبرده حسرت میکشم!
این طفل این روزها اربعین را پای تلویزیون میبیند و بر عرق زائرت عجیب می گرید!
راست می‌گفت این بی سر و پارا چه به..
5
نیمه ی اول رمان را تمام کرده بودم و در غروبی هوای خواندن ادامه اش را داشتم، سه چهار صفحه ای خواندم شخصیت محبوب داستانم که به دستان نویسنده به قتل رسید، کتاب را بستم!
نمیخواستم دیگر بخوانمش، اصلا این روزگار بدون آدمهای خوب نه کاغذی اش به درد میخورد و نه واقعی اش!
دیگر تاب و تحملی ندارم، خودم را در چهار دیواریِ خنده های غمگینم حبس میکنم و به تمام دلخوشی هایی که واقعیت ندارد دل می‌بندم!
به خیال از غم فرار میکنم اما مدتی بعدش خودم را غوطه ور در تظاهر دویدن میبینم!
5