دلت که می گیرد،
گویا زبانت هم میگیرد
و ما تا ابد نمیتوانیم آنچه باعث گرفتگی دل شده است را بیان کنیم!
گویا زبانت هم میگیرد
و ما تا ابد نمیتوانیم آنچه باعث گرفتگی دل شده است را بیان کنیم!
❤4👍1
Forwarded from Hidden Chat
تو آن شعری که من جایی نمیخوانم، که میترسم
به جانت چشم زخم آید چو میگویند تحسینم
محمدعلی بهمنی
#شعر_شب
به جانت چشم زخم آید چو میگویند تحسینم
محمدعلی بهمنی
#شعر_شب
👍2
Forwarded from Hidden Chat
دلـم در دسـتِ او گـیـر اسـت خـودم از دسـتِ او دلـگـیـر عـجب دنـیـای بـیـرحـمـی، دلـم گـیـر اسـت و دلـگـیـرم...
👍2
Forwarded from Hidden Chat
پیشانی ام را بوسه زد در خواب هندویی
شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی
شاید از ان پس بود که احساس میکردم
در سینه پر میزند شب ها پرستویی
شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم
هر شب سیبی سرخ می افتاد در جویی
از کودکی دیوانه بودم مادرم میگفت
از شانه اممیچیده است هر شب شب بویی
نام تورا میکند روی میز ها هر وقت
در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی
بیچاره آهویی که صید پنجه شیری است
بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی
اکنون ز تو با نا امیدی دست میشویم
اکنون ز من با بی وفایی چشم میپوشی
آیینه خیلی هم نباید راست گو باشد
من مایه رنج تو هستم راست میگویی
استاد فاضل نظری
شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی
شاید از ان پس بود که احساس میکردم
در سینه پر میزند شب ها پرستویی
شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم
هر شب سیبی سرخ می افتاد در جویی
از کودکی دیوانه بودم مادرم میگفت
از شانه اممیچیده است هر شب شب بویی
نام تورا میکند روی میز ها هر وقت
در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی
بیچاره آهویی که صید پنجه شیری است
بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی
اکنون ز تو با نا امیدی دست میشویم
اکنون ز من با بی وفایی چشم میپوشی
آیینه خیلی هم نباید راست گو باشد
من مایه رنج تو هستم راست میگویی
استاد فاضل نظری
👍2
این همه با هم بیگانه
این همه دوری و بیزاری
به کجا آیا خواهیم رسید آخر؟
و چه خواهد آمد بر سر ما با این دلهای پراکنده؟
بنشینیم و بیندیشیم!
هوشنگ ابتهاج
این همه دوری و بیزاری
به کجا آیا خواهیم رسید آخر؟
و چه خواهد آمد بر سر ما با این دلهای پراکنده؟
بنشینیم و بیندیشیم!
هوشنگ ابتهاج
👍2
رک بگویم... از همه رنجیده ام!
از غریب و آشنا ترسیده ام
با مرام و معرفت بیگانه اند
من به هر ساز ی که شد رقصیده ام
در زمستانِِ سکوتم بارها...
با نگاه سردتان لرزیده ام
رد پای مهربانی نیست...نیست
من تمام کوچه را گردیده ام
سالها از بس که خوش بین بوده ام...
هر کلاغی را کبوتر دیده ام
وزن احساس شما را بارها...
با ترازوی خودم سنجیده ام
بی خیال سردی آغوشها...
من به آغوش خودم چسبیده ام
من شما را بارها و بارها...
لا به لای هر دعا بخشیده ام
فریدون مشیری
از غریب و آشنا ترسیده ام
با مرام و معرفت بیگانه اند
من به هر ساز ی که شد رقصیده ام
در زمستانِِ سکوتم بارها...
با نگاه سردتان لرزیده ام
رد پای مهربانی نیست...نیست
من تمام کوچه را گردیده ام
سالها از بس که خوش بین بوده ام...
هر کلاغی را کبوتر دیده ام
وزن احساس شما را بارها...
با ترازوی خودم سنجیده ام
بی خیال سردی آغوشها...
من به آغوش خودم چسبیده ام
من شما را بارها و بارها...
لا به لای هر دعا بخشیده ام
فریدون مشیری
❤5👍1
Forwarded from Hidden Chat
مثل آن چایی که میچسبد به سرما بیشتر
با همه گرمیم با دلهای تنها بیشتر
درد را با جان پذیراییم و با غمها خوشیم
قالی کرمان که باشی میخوری پا بیشتر
بَم که بودم فقر بود و عشق اما روزگار
زخم غربت بر دلم آورد این جا بیشتر
هر شبِ عمرم به یادت اشک میریزم ولی
بعدِ حافظ خوانیِ شبهای یلدا بیشتر
رفتهای اما گذشتِ عمر تأثیری نداشت
من که دلتنگ توام امروز، فردا بیشتر
زندگی تلخ است از وقتی که رفتی تلختر
بغض جانکاه است هنگام تماشا بیشتر
هیچ کس از عشق سوغاتی به جز دوری ندید
هر قدر یعقوب تنها شد زلیخا بیشتر
بر بخارِ پنجره یک شب نوشتی: عاشقم
خون انگشتم بر آجر حک کنم: ما بیشتر
حامد عسکری
با همه گرمیم با دلهای تنها بیشتر
درد را با جان پذیراییم و با غمها خوشیم
قالی کرمان که باشی میخوری پا بیشتر
بَم که بودم فقر بود و عشق اما روزگار
زخم غربت بر دلم آورد این جا بیشتر
هر شبِ عمرم به یادت اشک میریزم ولی
بعدِ حافظ خوانیِ شبهای یلدا بیشتر
رفتهای اما گذشتِ عمر تأثیری نداشت
من که دلتنگ توام امروز، فردا بیشتر
زندگی تلخ است از وقتی که رفتی تلختر
بغض جانکاه است هنگام تماشا بیشتر
هیچ کس از عشق سوغاتی به جز دوری ندید
هر قدر یعقوب تنها شد زلیخا بیشتر
بر بخارِ پنجره یک شب نوشتی: عاشقم
خون انگشتم بر آجر حک کنم: ما بیشتر
حامد عسکری
❤3👍2
Hidden Chat
مثل آن چایی که میچسبد به سرما بیشتر با همه گرمیم با دلهای تنها بیشتر درد را با جان پذیراییم و با غمها خوشیم قالی کرمان که باشی میخوری پا بیشتر بَم که بودم فقر بود و عشق اما روزگار زخم غربت بر دلم آورد این جا بیشتر هر شبِ عمرم به یادت اشک میریزم ولی بعدِ…
با ر میگم
رفت و غزلم چشم به راهش نگران شد
دلشوره ی ما بود و دل آرام جهان شد
در اول آسایش ما سقف فروریخت
هنگام ثمر دادنمان بود خزان شد
زخمی به گل کهنه ما کاشت خداوند
اینجا که رسیدیم همان زخم دهان شد
با ما که نمک گیر غزل بود چنین کرد
با خلق ندانیم چه ها کرد و چه ها شد!
رفت و غزلم چشم به راهش نگران شد
دلشوره ی ما بود و دل آرام جهان شد
در اول آسایش ما سقف فروریخت
هنگام ثمر دادنمان بود خزان شد
زخمی به گل کهنه ما کاشت خداوند
اینجا که رسیدیم همان زخم دهان شد
با ما که نمک گیر غزل بود چنین کرد
با خلق ندانیم چه ها کرد و چه ها شد!
👍3
بیا تا برویم و بگذریم!
بیا تا از دلتنگی های فروغ در انزوای واژه ها،
از جانِ نیمه جان فرهاد در پس شیرین،
تا بلندای مرز دوست داشتن مجنون،
و تا راز شاملو برویم و بگذریم!
آری بیا تا از آغاز اولین دلبری های حوا گذر کنیم و سرچشمه ی عشق را بیابیم!
جانانم، بیا تا کمی در کنار ارغوانِ سایه بنشینیم و طعم جاودانگی بچشیم!
تورا،
من و شعرهای عاشقانه فقط می فهمد!
اما تو در فهم هیچ یک از بیت هایم نمی گنجی!
در پیِ مفهومت بی مفهوم ترین عاشقانه ها را جاری بر کاغذ میکنم!
ای نامفهوم ترین دوست داشتنی ام...
#مهدوی
بیا تا از دلتنگی های فروغ در انزوای واژه ها،
از جانِ نیمه جان فرهاد در پس شیرین،
تا بلندای مرز دوست داشتن مجنون،
و تا راز شاملو برویم و بگذریم!
آری بیا تا از آغاز اولین دلبری های حوا گذر کنیم و سرچشمه ی عشق را بیابیم!
جانانم، بیا تا کمی در کنار ارغوانِ سایه بنشینیم و طعم جاودانگی بچشیم!
تورا،
من و شعرهای عاشقانه فقط می فهمد!
اما تو در فهم هیچ یک از بیت هایم نمی گنجی!
در پیِ مفهومت بی مفهوم ترین عاشقانه ها را جاری بر کاغذ میکنم!
ای نامفهوم ترین دوست داشتنی ام...
#مهدوی
❤9👍1
راست میگفت؛
چه دردی داشت نوشتن!
آنکه قلم به دست می گیرد، میشود مادر کلماتش.
او درد را هربار چون جان کندن بر تن این کاغذ حک می کند و چشمانِ تو به سادگی از کلمات او سُر میخورد!
او هر بار از غربت واژگانش ماتم می گیرد،
دلش برای غزل هایش می سوزد،
و جگرش از مضمون نوشته هایش خون است اما باز دندان به جگر می گیرد و می نویسد!
دلش برای دل نوشته هایش آتش گرفته و باز در پی کلمات سرد است برای خاموش کردن آتش حرفهایش!
قلم به دست گرفتن درد بزرگی بود که او هر بار پشت میزش می نشست، سرتا پایش را فرا می گرفت!
روز قلم به تمام صاحبان قلم مبارک باد💚🧑🦯
●|مهدوی
چه دردی داشت نوشتن!
آنکه قلم به دست می گیرد، میشود مادر کلماتش.
او درد را هربار چون جان کندن بر تن این کاغذ حک می کند و چشمانِ تو به سادگی از کلمات او سُر میخورد!
او هر بار از غربت واژگانش ماتم می گیرد،
دلش برای غزل هایش می سوزد،
و جگرش از مضمون نوشته هایش خون است اما باز دندان به جگر می گیرد و می نویسد!
دلش برای دل نوشته هایش آتش گرفته و باز در پی کلمات سرد است برای خاموش کردن آتش حرفهایش!
قلم به دست گرفتن درد بزرگی بود که او هر بار پشت میزش می نشست، سرتا پایش را فرا می گرفت!
روز قلم به تمام صاحبان قلم مبارک باد💚🧑🦯
●|مهدوی
❤7
امروز شاید جایی که بودم
اینترنت در دسترس نبود
اما باعث شد به اطرافم نگاه ویژه ای داشته باشم...🧑🦯
نوستالژی 🤎
اینترنت در دسترس نبود
اما باعث شد به اطرافم نگاه ویژه ای داشته باشم...🧑🦯
نوستالژی 🤎
❤9👍1