حقمان را میخواهیم !
مرگ حقمان است ، که روزی همه ی ما دیر یا زود جامه ی مرگ را به تن و جام شیرین مرگ را خواهیم نوشید !
و یک روز من نیز خواهم رفت در آن روز نه صدای پرندگان قطع خواهد شد و نه حتی صدای دوره گرد محل !
نه مرگ من و نه مرگ هیچکس چوب لای چرخ روزگار نخواهد گذاشت.
یک روزی بی هوا چایی را خواهم نوشید
بی آنکه بدانم جرعه آخر زندگیست !
#مهدوی
مرگ حقمان است ، که روزی همه ی ما دیر یا زود جامه ی مرگ را به تن و جام شیرین مرگ را خواهیم نوشید !
و یک روز من نیز خواهم رفت در آن روز نه صدای پرندگان قطع خواهد شد و نه حتی صدای دوره گرد محل !
نه مرگ من و نه مرگ هیچکس چوب لای چرخ روزگار نخواهد گذاشت.
یک روزی بی هوا چایی را خواهم نوشید
بی آنکه بدانم جرعه آخر زندگیست !
#مهدوی
👍3
خواب از چشمانم رفته آنقدر که در خیابانِ خیالاتم قدم زدم.
اشتباه نکن!
این بار به جای تو ، آینده ی بدون تو را عاشقانه دید می زدم !
#نرجس
اشتباه نکن!
این بار به جای تو ، آینده ی بدون تو را عاشقانه دید می زدم !
#نرجس
تا زمانی که گوش هایمان برای حرف های بیطرف جایگاهی داشته باشد.
مترسکی بیش در بازی روزگار نخواهیم بود!
#مهدوی
مترسکی بیش در بازی روزگار نخواهیم بود!
#مهدوی
👍3
بگذار برایت نسخه ای بپیچم !
روزی سه بار به درد هایت پوز خند بزن !
بگذار بفهمد هنوز به حدی نرسیده است که آدمی چون تورا از پا در آورد ...!
#مهدوی
روزی سه بار به درد هایت پوز خند بزن !
بگذار بفهمد هنوز به حدی نرسیده است که آدمی چون تورا از پا در آورد ...!
#مهدوی
❤3
اندکی شیرینی وجودتان را در عصاره این دنیا بریزید و آب قند درست کنید!
و به خورد این زندگی دهید!
احساس میکنم مدتهاست قندش افتاده
بی حالست!
#مهدوی
و به خورد این زندگی دهید!
احساس میکنم مدتهاست قندش افتاده
بی حالست!
#مهدوی
❤3
چانهات که میلرزد،
اساس زندگیم را به لرزه در میآورد !
هوای گریه که داری دلم بی هوا میشود،
مبادا از روزی که چشمانت بارانی شوند !
آنطور برای چشمان بارانی ات اشک میریزم که بنیان عشق در سیل اشکهایمان گم شود!
میدانی که من تحملم بسیار کم است ، حواست هست که طاقت ندارم؟!
طاقت نفس کشیدن در هوایی که تو را میآزارد را ندارم!
میخواهم جانم را به تو هدیه دهم اما میبینم من وجودم سراسر از تو پر شده ، باورت میشود انگار تویی در من میدود؟! خستهام چون دیگر تاب دیدن خستگیات را ندارم !
#مهدوی
اساس زندگیم را به لرزه در میآورد !
هوای گریه که داری دلم بی هوا میشود،
مبادا از روزی که چشمانت بارانی شوند !
آنطور برای چشمان بارانی ات اشک میریزم که بنیان عشق در سیل اشکهایمان گم شود!
میدانی که من تحملم بسیار کم است ، حواست هست که طاقت ندارم؟!
طاقت نفس کشیدن در هوایی که تو را میآزارد را ندارم!
میخواهم جانم را به تو هدیه دهم اما میبینم من وجودم سراسر از تو پر شده ، باورت میشود انگار تویی در من میدود؟! خستهام چون دیگر تاب دیدن خستگیات را ندارم !
#مهدوی
❤2👍2
ورقی در پی دفتری دیگر!
سطری به دنبال تکه ای کاغذ،
واژه ای در میان رسوایی بندی،
و نقطه ای در بازی باد و یاد!
و در انتها قلمی به تنهاییِ غربت واژگان!
آری این بود نوشتن...
ما نوشتیم و به نوشته هایمان نگریستیم و در بندِ آخر سخت گریستیم!
#مهدوی
سطری به دنبال تکه ای کاغذ،
واژه ای در میان رسوایی بندی،
و نقطه ای در بازی باد و یاد!
و در انتها قلمی به تنهاییِ غربت واژگان!
آری این بود نوشتن...
ما نوشتیم و به نوشته هایمان نگریستیم و در بندِ آخر سخت گریستیم!
#مهدوی
👍4❤2
❤2
تازه بودم
زنده و خوشبو
مانند گلی که تازه شکفته
روییده است و هزار رنگ شده
کم کم پر پر شدم
پژمرده شدم
ساقه های سبز رنگم به سیاهی روی آورد
درست آن زمان و آن مکان بود که خشک شدم
دیگر زنده نبودم
این همان روز است که تو شب کردی
تو رفتی !
#نرجس
زنده و خوشبو
مانند گلی که تازه شکفته
روییده است و هزار رنگ شده
کم کم پر پر شدم
پژمرده شدم
ساقه های سبز رنگم به سیاهی روی آورد
درست آن زمان و آن مکان بود که خشک شدم
دیگر زنده نبودم
این همان روز است که تو شب کردی
تو رفتی !
#نرجس
👍4
گل فروشی سر نبش سراغت را گرفت
می گفت نمی آیی به دنبال نرگس هایت
گفت نکند نرگسش را گم کرده
گفتم نه او خودش را گم کرده
وگرنه مگر می شود روزی باشد و او به دنبال آن خوشبو های زرد و سفید نیاید؟
آری
بعد فراموشی همه چیز ممکن می شود
حتی فراموشی
حتی ناممکن ها
حتی ممنوعیت ها
چون تو هم ممنوعه بودی ولی ورود کردی به قلب شکستنی ام
#نرجس
می گفت نمی آیی به دنبال نرگس هایت
گفت نکند نرگسش را گم کرده
گفتم نه او خودش را گم کرده
وگرنه مگر می شود روزی باشد و او به دنبال آن خوشبو های زرد و سفید نیاید؟
آری
بعد فراموشی همه چیز ممکن می شود
حتی فراموشی
حتی ناممکن ها
حتی ممنوعیت ها
چون تو هم ممنوعه بودی ولی ورود کردی به قلب شکستنی ام
#نرجس
👍4
ای کاش می شد تا ابد تورا در کنار شمعدانی های طاقچه نگه داشت!
اصلا میشود تو بیایی؟
بیایی و تکه ای از ماه را برای روشنایی خانه بیاوری!
و زمستان خورشید را قرض کنی تا دل هایمان هیچگاه سرد نشوند!
راستی به پاییز هم بگو نیاید، به جایش بهار را می گذاریم.
آنگاه میتوانیم لبخند شکوفه هارا خوب تماشا کنیم!
بیا و به همه چیز دست بزن به فصل فصل زندگی به گرما و سرما...!
بیا که لبخند هایم در کنار تو شمارش از دست رفته، حاضری آن هارا تبدیل کنیم به خشت؟!
و خانه ای برای سرپناه سازیم، بگذار دیوار ها تا ابد بخندند برایمان!
باغچه هم برای تو
بیا درد هایمان را بکاریم و هیچوقت به آنها آب ندهیم که تا ابد در دل پست زمین بمانند!
و از آن طرف من نیز هر روز لبخندت را میکارم
تا زیاد و زیاد تر شود و قول خواهم داد که هیچگاه
گل لبخندت را از باغچه نچینم!
#مهدوی
اصلا میشود تو بیایی؟
بیایی و تکه ای از ماه را برای روشنایی خانه بیاوری!
و زمستان خورشید را قرض کنی تا دل هایمان هیچگاه سرد نشوند!
راستی به پاییز هم بگو نیاید، به جایش بهار را می گذاریم.
آنگاه میتوانیم لبخند شکوفه هارا خوب تماشا کنیم!
بیا و به همه چیز دست بزن به فصل فصل زندگی به گرما و سرما...!
بیا که لبخند هایم در کنار تو شمارش از دست رفته، حاضری آن هارا تبدیل کنیم به خشت؟!
و خانه ای برای سرپناه سازیم، بگذار دیوار ها تا ابد بخندند برایمان!
باغچه هم برای تو
بیا درد هایمان را بکاریم و هیچوقت به آنها آب ندهیم که تا ابد در دل پست زمین بمانند!
و از آن طرف من نیز هر روز لبخندت را میکارم
تا زیاد و زیاد تر شود و قول خواهم داد که هیچگاه
گل لبخندت را از باغچه نچینم!
#مهدوی
❤3👍1
من با تو در چهار فصلِ این دنیا قدم زدم و در پاییز از همه بیشتر !
زیر باران راه رفته ایم و سر تا پایمان خیس شد!
در میان سبز بودن های تابستان ریسه رفته ایم و کلی میوه از باغ همسایه کش رفتیم.
راستی بهار را یادت است ؟!
معلوم است که به یاد نداری ، حواسم پرت است!
آنقدر که تورا در کنار خودم تصور کردم ، پاک یادم رفته است که ما تا بحال باهم حتی دو قدم هم راه نرفته ایم !
#مهدوی
زیر باران راه رفته ایم و سر تا پایمان خیس شد!
در میان سبز بودن های تابستان ریسه رفته ایم و کلی میوه از باغ همسایه کش رفتیم.
راستی بهار را یادت است ؟!
معلوم است که به یاد نداری ، حواسم پرت است!
آنقدر که تورا در کنار خودم تصور کردم ، پاک یادم رفته است که ما تا بحال باهم حتی دو قدم هم راه نرفته ایم !
#مهدوی
❤3
❤3