حرفهایم در میان سیم های تار به ریسه در می آید؛
و زنگِ سیم تورا صدا میزند، انگشت هایم قصد دارند که با هر ضربه روی ساز دلتنگی هایم را بتکانند!
تمام کلماتم صداهای پوچی میشود که تو نمی شنوی!
تمام ناخوشی هایم را در همینِ نوای به ظاهر خوش پنهان کرده ام.
تو مرا خاتمه دادی
به ساز و قلم روی میز، اما نه میشود تورا نواخت و حتی نوشت!
#مهدوی
و زنگِ سیم تورا صدا میزند، انگشت هایم قصد دارند که با هر ضربه روی ساز دلتنگی هایم را بتکانند!
تمام کلماتم صداهای پوچی میشود که تو نمی شنوی!
تمام ناخوشی هایم را در همینِ نوای به ظاهر خوش پنهان کرده ام.
تو مرا خاتمه دادی
به ساز و قلم روی میز، اما نه میشود تورا نواخت و حتی نوشت!
#مهدوی
❤6
نرگس مردم فریبی داشت شبنم میفروخت
با همان چشمی که میزد زخم، مرحم میفروخت
با همان چشمی که میزد زخم، مرحم میفروخت
❤4👍1
زندگی چون برده داری پیر در بازار عمر
مرگ همچون می ناب کم کم میفروخت
مرگ همچون می ناب کم کم میفروخت
❤4
آنکه میگفت منم بهر تو غم خوار ترین
چه دل آزار ترین شد، چه دل آزار ترین
چه دل آزار ترین شد، چه دل آزار ترین
❤4
گفتند : شبت بخیر، خواب های خوب ببینی!
اینکه این روزها (خوب) را تنها میتوان در خواب یافت حرفی نیست!
اما خواب را کجا میتوان پیدا کرد؟
اینکه این روزها (خوب) را تنها میتوان در خواب یافت حرفی نیست!
اما خواب را کجا میتوان پیدا کرد؟
❤7
خٰانُم مَهدِوی؛
تنها انگیزم اینه امتحانا تموم بشه و اینارو بکندم و به جاش همشو شعر بزنم...🧑🦯💚
اینم از این...
بالاخره.🧑🦯
بالاخره.🧑🦯
❤7
میخواهم تا بلندایِ خیالم بروم،
و در پشت خورشید آنجا که تاریکی حکم میکند، خانه ای بسازم!
میخواهم در سرمای وجودم وجب به وجب گل یخ نهادینه کنم...
مرا خیالِ رفتن نیست اما جانِ ماندن هم ندارم.
میگویند خورشید هرکجا که طلوع کند با خود امید و تولد به ارمغان می آورد.
اما نمی دانم چرا تمامِ من از نور فرار میکند!
روزها پرده را میکشم تا حتی پرتویی از روشنایی مهمانِ خلوتم نشود و شب ها شاید درست به مانندِ دیوانه ای نور را در روی واژگانم گدایی میکنم!
نمی دانم اما
نور که نباشد زندگی کمتر در پیِ تلاطم است.
#مهدوی
و در پشت خورشید آنجا که تاریکی حکم میکند، خانه ای بسازم!
میخواهم در سرمای وجودم وجب به وجب گل یخ نهادینه کنم...
مرا خیالِ رفتن نیست اما جانِ ماندن هم ندارم.
میگویند خورشید هرکجا که طلوع کند با خود امید و تولد به ارمغان می آورد.
اما نمی دانم چرا تمامِ من از نور فرار میکند!
روزها پرده را میکشم تا حتی پرتویی از روشنایی مهمانِ خلوتم نشود و شب ها شاید درست به مانندِ دیوانه ای نور را در روی واژگانم گدایی میکنم!
نمی دانم اما
نور که نباشد زندگی کمتر در پیِ تلاطم است.
#مهدوی
❤5
کسی قصد جانِ مرا کرده است؛
قصد کرده تا بیاید رویاهایم را ویران کند!
ریسمان قلم را از دستانم ربوده
دیده ام که شب ها به سراغ دفترم آمده و کلماتم را به غارت می برد!
فکر و اندیشه و خیالم را به تاراج برده و حراج زده به دل نوشته هایم!
سطر هایِ این دفتر را رام کرده است،
تا دیگر میزبانِ حضورم نباشد!
بارها دیده ام که در گوشِ کاغذ نجوا میکند که تن به سیاهی ندهند!
ذهنم را تیره و تار کرده و همه چیز را دعوت به سفیدی میکند!
شده است قاتل این اندیشه و کلمات!
آری و من چه بی رحمانه این قاتل را هر روز در آینه میبینم!
#مهدوی
قصد کرده تا بیاید رویاهایم را ویران کند!
ریسمان قلم را از دستانم ربوده
دیده ام که شب ها به سراغ دفترم آمده و کلماتم را به غارت می برد!
فکر و اندیشه و خیالم را به تاراج برده و حراج زده به دل نوشته هایم!
سطر هایِ این دفتر را رام کرده است،
تا دیگر میزبانِ حضورم نباشد!
بارها دیده ام که در گوشِ کاغذ نجوا میکند که تن به سیاهی ندهند!
ذهنم را تیره و تار کرده و همه چیز را دعوت به سفیدی میکند!
شده است قاتل این اندیشه و کلمات!
آری و من چه بی رحمانه این قاتل را هر روز در آینه میبینم!
#مهدوی
❤4
ای سر آغازهای مُلوَّن!
چشمهای مرا در وزشهای جادو حمایت کنید
من هنوز
موهبتهای مجهول شب را
خواب می بینم
من هنوز
تشنه آبهای مشبک هستم
دگمههای لباسم
رنگ اوراد اعصار جادوست
در علف زار پیش از شیوع تکلم
آخرین جشن جسمانی ما به پا بود
من در این جشن موسیقی اختران را
از درون سفالینهها میشنیدم
و نگاهم پر از کوچ جادوگران بود
ای قدیمی ترین عکس نرگس در آیینه حزن !
جذبه تو مرا همچنان برد...
سهراب_سپهری
چشمهای مرا در وزشهای جادو حمایت کنید
من هنوز
موهبتهای مجهول شب را
خواب می بینم
من هنوز
تشنه آبهای مشبک هستم
دگمههای لباسم
رنگ اوراد اعصار جادوست
در علف زار پیش از شیوع تکلم
آخرین جشن جسمانی ما به پا بود
من در این جشن موسیقی اختران را
از درون سفالینهها میشنیدم
و نگاهم پر از کوچ جادوگران بود
ای قدیمی ترین عکس نرگس در آیینه حزن !
جذبه تو مرا همچنان برد...
سهراب_سپهری
👍3❤1
به نظر من سهراب سپهری از اون شاعر هایی بود
که به ما شعر رو نشون نمیداد
بلکه با چیدمان واژه هاش باعث میشد ما اشعار رو لمس کنیم...
سهراب از اون دسته آدمهایی بود که به معنای واقعی با طبیعت یکی شده بود..
که به ما شعر رو نشون نمیداد
بلکه با چیدمان واژه هاش باعث میشد ما اشعار رو لمس کنیم...
سهراب از اون دسته آدمهایی بود که به معنای واقعی با طبیعت یکی شده بود..
👍5❤2
مرا تا پرواز پرستوها
تا نبض واژه ها
مرا تا بهار
در گذر از بغض خزان راهی نیست!
مرا تا اوج
در پیِ موج دریای گیسوانت!
مرا تا خنده ی گل
و لبخند طلوع راهی نیست...
آری مرا تا تو راهی نمانده
قدمی جلو بیا!
فصل قربانیست!
قدم بردار تا قربانِ قدمهایت شوم...
#مهدوی
تا نبض واژه ها
مرا تا بهار
در گذر از بغض خزان راهی نیست!
مرا تا اوج
در پیِ موج دریای گیسوانت!
مرا تا خنده ی گل
و لبخند طلوع راهی نیست...
آری مرا تا تو راهی نمانده
قدمی جلو بیا!
فصل قربانیست!
قدم بردار تا قربانِ قدمهایت شوم...
#مهدوی
❤3