خٰانُم مَهدِوی؛
85 subscribers
78 photos
7 videos
11 links
شبی در روی واژگانم خوابم برد؛
و حال کابوس آن شب را بازگو میکنم!
Download Telegram
بخند!
آری  تو بخند
من مدتهاست که خنده هایم از دهن افتاده، سرد شده است...
اما گرمیِ لبخندتو مرا گرم میکند...
گونه ام را از هم می‌کشد
گویا خنده هایت مرض واگیر دار است
هنوز لب وا نمیکنی مرا هم میخندانی!
حرفهایت که از گوشه ی لبانت جاری میشود
مرا مست میکند، و من مست واژه به واژه ی کلامت میشوم..
مبادا ترکِ لبخند کنی، که این جان ترکِ جهان می‌کند...

●|مهدوی
7
Forwarded from Hidden Chat
من مست می عشقم هشیار نخواهم شد
وز خواب خوش مستی بیدار نخواهم شد
امروز چنان مستم از بادهٔ دوشینه
تا روز قیامت هم هشیار نخواهم شد
تا هست ز نیک و بد در کیسهٔ من نقدی
در کوی جوانمردان عیار نخواهم شد
آن رفت که می‌رفتم در صومعه هر باری
جز بر در میخانه این بار نخواهم شد
از توبه و قرایی بیزار شدم، لیکن
از رندی و قلاشی بیزار نخواهم شد
از دوست به هر خشمی آزرده نخواهم گشت
وز یار به هر زخمی افگار نخواهم شد
چون یار من او باشد، بی‌یار نخواهم ماند
چون غم خورم او باشد غم‌خوار نخواهم شد
تا دلبرم او باشد دل بر دگری ننهم
تا غم خورم او باشد غمخوار نخواهم شد
چون ساختهٔ دردم در حلقه نیارامم
چون سوختهٔ عشقم در نار نخواهم شد
تا هست عراقی را در درگه او باری
بر درگه این و آن بسیار نخواهم شد
5
Forwarded from نجوا؛ (𝐙.𝐇78)
.شانه‌ات را دیر آوردی سرم را باد برد
خشت خشت و آجر آجر، پیکرم را باد برد
من بلوطی پیر بودم پای یک کوه بلند
نیمم آتش سوخت، نیم دیگرم را باد برد
از غزل‌‌هایم فقط خاکستری مانده به جا
بیت‌‌های روشن و شعله‌‌ورم را باد برد
با همین نیمه، همین معمولی ساده بساز
دیر کردی نیمه‌ی عاشق‌ترم را باد برد
بال کوبیدم قفس را بشکنم عمرم گذشت
وا نشد بدتر از آن بال و پرم را باد برد...:)
5
این جمعه و جمعه های دیگر حرف است
آدم بشوم سه شنبه هم می آیی!
4
اللهم عجل لولیک الفرج
5
حرفهایم در میان سیم های تار به ریسه در می آید؛
و زنگِ سیم تورا صدا میزند، انگشت هایم قصد دارند که با هر ضربه روی ساز دلتنگی هایم را بتکانند!
تمام کلماتم صداهای پوچی میشود که تو نمی شنوی!
تمام ناخوشی هایم را در همینِ نوای به ظاهر خوش پنهان کرده ام.
تو مرا خاتمه دادی
به ساز و قلم روی میز، اما نه میشود تورا نواخت و حتی نوشت!

#مهدوی
6
در عجبم که قافیه در تنگنایِ دل پدید آمد!
5👍1
نرگس مردم فریبی داشت شبنم می‌فروخت
با همان چشمی که میزد زخم، مرحم میفروخت
4👍1
زندگی چون برده داری پیر در بازار عمر
مرگ همچون می ناب کم کم میفروخت
4
آنکه می‌گفت منم بهر تو غم خوار ترین
چه دل آزار ترین شد، چه دل آزار ترین
4
گفتند : شبت بخیر، خواب های خوب ببینی!
اینکه این روزها (خوب) را تنها می‌توان در خواب یافت حرفی نیست!
اما خواب را کجا میتوان پیدا کرد؟
7
میخواهم تا بلندایِ خیالم بروم،
و در پشت خورشید آنجا که تاریکی حکم میکند، خانه ای بسازم!
میخواهم در سرمای وجودم وجب به وجب گل یخ نهادینه کنم...
مرا خیالِ رفتن نیست اما جانِ ماندن هم ندارم.
میگویند خورشید هرکجا که طلوع کند با خود امید و تولد به ارمغان می آورد.
اما نمی دانم چرا تمامِ من از نور فرار میکند!
روزها پرده را میکشم تا حتی پرتویی از روشنایی مهمانِ خلوتم نشود و شب ها شاید درست به مانندِ دیوانه ای نور را در روی واژگانم گدایی میکنم!
نمی دانم اما
نور که نباشد زندگی کمتر در پیِ تلاطم است.

#مهدوی
5
کسی قصد جانِ مرا کرده است؛
قصد کرده تا بیاید رویاهایم را ویران کند!
ریسمان قلم را از دستانم ربوده
دیده ام که شب ها به سراغ دفترم آمده و کلماتم را به غارت می برد!
فکر و اندیشه و خیالم را به تاراج برده و حراج زده به دل نوشته هایم!
سطر هایِ این دفتر را رام کرده است،
تا دیگر میزبانِ حضورم نباشد!
بارها دیده ام که در گوشِ کاغذ نجوا میکند که تن به سیاهی ندهند!
ذهنم را تیره و تار کرده و همه چیز را دعوت به سفیدی میکند!
شده است قاتل این اندیشه و کلمات!
آری و من چه بی رحمانه این قاتل را هر روز در آینه می‌بینم!

#مهدوی
4
شاعر این هفته: سهراب سپهری 💚


زندگینامه: سهراب سپهری (۱۴ مهر ۱۳۰۷ – ۱ اردیبهشت ۱۳۵۹) شاعر، نویسنده و نقاش اهل ایران بود. او از مهم‌ترین شاعران معاصر ایران است و شعرهایش به زبان‌های بسیاری از جمله انگلیسی، فرانسوی، اسپانیایی و ایتالیایی ترجمه شده‌است.
3
4