خٰانُم مَهدِوی؛
در و دیوار این شهر عکس لبخند تو را به تن دارد و همین لبخند مرا عجیب می گریاند!
سید،
هنوز باورم نمیشود که نداریمَت!
چرا ماها این گونه ایم؟!
تا نداریم دلتنگ میشویم،
سید آشوبیم و به حرمت تو مدارا میکنیم.
با این بد سیرت ها مدارا میکنیم.
فقط مدارا..
هنوز باورم نمیشود که نداریمَت!
چرا ماها این گونه ایم؟!
تا نداریم دلتنگ میشویم،
سید آشوبیم و به حرمت تو مدارا میکنیم.
با این بد سیرت ها مدارا میکنیم.
فقط مدارا..
👍11❤2
قلم روی میز این روزها به ننوشتنم طعنه میزند، نمیداند که این دستان دگر آغوش قلم را نمیخواهند!
او فقط واژگان را سیاه میکرد!
و دگر توفیقی نداشت که من رو سیاه هر بار پای این سیاه کاری ساعت ها بنشینم...
#مهدوی
او فقط واژگان را سیاه میکرد!
و دگر توفیقی نداشت که من رو سیاه هر بار پای این سیاه کاری ساعت ها بنشینم...
#مهدوی
❤7
این دنیا ابتدا از روزگار مأیوسِ مان کرد؛
و سپس با قلم مأنوس!
و سپس با قلم مأنوس!
❤7
برایم تازگی داری؛
تو با خود یک بغل همراه عطر رازقی داری!
تو زیبایی
و از خود صد غزل با بحث های عاشقی داری.
تویی شیرین بیان من؛
و در اشعار خود کلی سراغ از
شعرهای سالکی داری
تو کم و بیش هر چه داری، از پیشه ی عاشقی داری!
بدان از دنبال خود عاشقِ غافلی داری!
نمی گیری سراغم، عزیز در عجبم عجب دلی داری!
فقط جانم بگو اینهمه انگیزه را از بهر کی داری؟
#مهدوی
تو با خود یک بغل همراه عطر رازقی داری!
تو زیبایی
و از خود صد غزل با بحث های عاشقی داری.
تویی شیرین بیان من؛
و در اشعار خود کلی سراغ از
شعرهای سالکی داری
تو کم و بیش هر چه داری، از پیشه ی عاشقی داری!
بدان از دنبال خود عاشقِ غافلی داری!
نمی گیری سراغم، عزیز در عجبم عجب دلی داری!
فقط جانم بگو اینهمه انگیزه را از بهر کی داری؟
#مهدوی
❤5👏2
غزلی نوشته بودم که به دستت برسانم،
غزلی از کوچهِ عشق،
از پس خرابه ی دل،
آری غزلی از این حرف های نهانم!
قصدم این است همه ی دلهره ام را در آن نامه گذارم،
دست باد سپارم!
به خدا از بغضِ این حرف ها، عزیز من دگر تاب ندارم!
من از این فردا و از این هجرانِ بیتو، نگرانم!
مرا بنگر ببین غیر این نامه ها دیگر چه دارم؟
بگذار به قدر عشقمان، عاشقی پیش دلت من جا گذارم!
#مهدوی
غزلی از کوچهِ عشق،
از پس خرابه ی دل،
آری غزلی از این حرف های نهانم!
قصدم این است همه ی دلهره ام را در آن نامه گذارم،
دست باد سپارم!
به خدا از بغضِ این حرف ها، عزیز من دگر تاب ندارم!
من از این فردا و از این هجرانِ بیتو، نگرانم!
مرا بنگر ببین غیر این نامه ها دیگر چه دارم؟
بگذار به قدر عشقمان، عاشقی پیش دلت من جا گذارم!
#مهدوی
❤6🔥1
❤12
بیا تا جام از شعر پر کنیم
و جامه ی غزل به تن کنیم...
بیا و خیالم را با حافظ به گذشته برسان
و من نیز با فاضل تو را از گذشته به عصر حاضر میرسانم..
آری
من و جام و می معشوق الباقی اضافات است
اگر هستی که بسم الله در تاخیر آفات است
اصلا تا صبح خودمان را میزبان این اشعار میکنبم!
چه چیزی از این بهتر
که هر بار با شعری بال های خسته ام را به پرواز در بیاوری...
اصلا کنار تو جام های عاشقی لبریز میشود!
#مهدوی
و جامه ی غزل به تن کنیم...
بیا و خیالم را با حافظ به گذشته برسان
و من نیز با فاضل تو را از گذشته به عصر حاضر میرسانم..
آری
من و جام و می معشوق الباقی اضافات است
اگر هستی که بسم الله در تاخیر آفات است
اصلا تا صبح خودمان را میزبان این اشعار میکنبم!
چه چیزی از این بهتر
که هر بار با شعری بال های خسته ام را به پرواز در بیاوری...
اصلا کنار تو جام های عاشقی لبریز میشود!
#مهدوی
❤10
ما ادمین هایی هستیم که تو چنل همه فعالیم
و ادمین هایی هستیم که هیچکس تو چنلمون فعال نیست...
هیچ چیز دنیا مساوی نیست😂
و ادمین هایی هستیم که هیچکس تو چنلمون فعال نیست...
هیچ چیز دنیا مساوی نیست😂
👍9
میدونید در واقع همه چیز تو این روزگار گروکشیه...
مثلا من ۸۵ تا ممبر دارم و در عین حال تو چنل هشتاد و پنج تا ممبرام عضوم
و اصلا دلیل اینجا موندنشون بستگی به اونجا موندن من داره...
کافیه فقط لف بدم😂
اینکه چنل ها هم زیاد شده
بی تاثیر نیست🧑🦯🧑🦯
مثلا من ۸۵ تا ممبر دارم و در عین حال تو چنل هشتاد و پنج تا ممبرام عضوم
و اصلا دلیل اینجا موندنشون بستگی به اونجا موندن من داره...
کافیه فقط لف بدم😂
اینکه چنل ها هم زیاد شده
بی تاثیر نیست🧑🦯🧑🦯
👍10
غرق شدن همیشه در دریا اتفاق نمی افتد،
گاهی در خیال او غرق میشوم
و این به راستی نفسم را می برد،
آن گونه که دست و پا زدن در امواج دریا را ترجیح میدهم تا اینکه در خیال نبودنش لحظه ای غرق شوم...
#مهدوی
گاهی در خیال او غرق میشوم
و این به راستی نفسم را می برد،
آن گونه که دست و پا زدن در امواج دریا را ترجیح میدهم تا اینکه در خیال نبودنش لحظه ای غرق شوم...
#مهدوی
❤5
من در گوشه ای نشسته بودم...
تو آمدی و به زندگی ام نظم بخشیدی،
ناظم نبودی اما برایم لازم بودی؛
از قافیه که بگذرم به تو میرسم، به تویی که قول داده ام گونه ات را در آفتاب جسارتت بوسه باران کنم.
و شهامتت را در نبرد با اقتدارت، قاب کنم به دیوار اتاق، برای هر لحظه تماشا کردنت!
من خیالم تاریک است، تو برایم نور باش!
آن نگاه و آن لحظه
آن دلبری بی اندازه
آن نگاه مجذوب
آن غروب بی سایه
دلم ، دلم پر کشید و هوایی شد و به هوایت برخاست.
دلم برایت دیوانه گشت که دیوانگی برای تو چیزی جز هشیاری نیست..
عزیزم خودم را بدرقه کردم..
#مهدوی
تو آمدی و به زندگی ام نظم بخشیدی،
ناظم نبودی اما برایم لازم بودی؛
از قافیه که بگذرم به تو میرسم، به تویی که قول داده ام گونه ات را در آفتاب جسارتت بوسه باران کنم.
و شهامتت را در نبرد با اقتدارت، قاب کنم به دیوار اتاق، برای هر لحظه تماشا کردنت!
من خیالم تاریک است، تو برایم نور باش!
آن نگاه و آن لحظه
آن دلبری بی اندازه
آن نگاه مجذوب
آن غروب بی سایه
دلم ، دلم پر کشید و هوایی شد و به هوایت برخاست.
دلم برایت دیوانه گشت که دیوانگی برای تو چیزی جز هشیاری نیست..
عزیزم خودم را بدرقه کردم..
#مهدوی
❤6
من به سازِ دنیا نرقصیده ام!
اما نمی دانم که نُت پیانوی تو چه صدای گوش نوازی داشت که مرا از سکون در آورد، اکنون هر چه تو بنوازی صدای زندگیست!
رقص انگشتانت بر روی کلاویه ها کنایه ای بود که آغاز عشق را گوش زدم میکرد!
میتوان در موسیقی جان نوازت غرق شد و باز جان تازه ای گرفت.
اصلا میخواهم تمامِ جهان را ساکت کنم تا لحظه ای گوشهایم خالی از نوای تو نباشد.
تویی که حتی نوایِ غمگینت هم مرا به شور می آورد...
آری، مرا در گوشه ی خلوتت، پشت همان سازت بنشان و بگذار دستانت را بگیرم تا من نیز بتوانم ساز داشتنت را بنوازم!
غصه نخور تو هرچه بنوازی مرا به رقص در می آورد، می بینی که با هر سازت رقصیده ام!
#مهدوی
اما نمی دانم که نُت پیانوی تو چه صدای گوش نوازی داشت که مرا از سکون در آورد، اکنون هر چه تو بنوازی صدای زندگیست!
رقص انگشتانت بر روی کلاویه ها کنایه ای بود که آغاز عشق را گوش زدم میکرد!
میتوان در موسیقی جان نوازت غرق شد و باز جان تازه ای گرفت.
اصلا میخواهم تمامِ جهان را ساکت کنم تا لحظه ای گوشهایم خالی از نوای تو نباشد.
تویی که حتی نوایِ غمگینت هم مرا به شور می آورد...
آری، مرا در گوشه ی خلوتت، پشت همان سازت بنشان و بگذار دستانت را بگیرم تا من نیز بتوانم ساز داشتنت را بنوازم!
غصه نخور تو هرچه بنوازی مرا به رقص در می آورد، می بینی که با هر سازت رقصیده ام!
#مهدوی
❤6
ورقی در پی دفتری دیگر!
سطری به دنبال تکه ای کاغذ،
واژه ای در میان رسوایی بندی،
و نقطه ای در بازی باد و یاد!
و در انتها قلمی به تنهاییِ غربت واژگان!
آری این بود نوشتن...
ما نوشتیم و به نوشته هایمان نگریستیم و در بندِ آخر سخت گریستیم!
#مهدوی
سطری به دنبال تکه ای کاغذ،
واژه ای در میان رسوایی بندی،
و نقطه ای در بازی باد و یاد!
و در انتها قلمی به تنهاییِ غربت واژگان!
آری این بود نوشتن...
ما نوشتیم و به نوشته هایمان نگریستیم و در بندِ آخر سخت گریستیم!
#مهدوی
❤6
به نزدیک بخاری اتاق میروم و می پندارم با زیاد کردن شعله های آتش، سرمای درونم را نجات میدهم!
دستان یخ زده ام را در آغوش میگیرم!
نا امید از بخار یخ زده درونم که شبنم هایش بر روی دیدگانم غلتیده و همه چیز را تار میکند!
چشمانم به متنی مبهم در آن سمت اتاق خیره میشود!
تنها در میان سلول های مرده اتاق!
یادم نمی آید کِی آن را روی دیوار نوشتم به هرحال چقدر تنهایی خود را در اتاقی حس میکنم که روزی حکم جایگاه امن مرا داشته است و حال چقدر با او غریبه ام!
دستانم تلاش میکند تا پرده را بکشد، آه
امان از نور، همیشه از آن فرار میکنم
اصلا همان پارچه سیاهی که به پرده زده بودم همه چیز را فاش میکرد!
راستش نور که نباشد زندگی کمتر در پی تلاطم است،
اما امروز بر خلاف روز هایِ دیگرِ زمستان که سرمایش فقط در وجود من افتاده بود، هوا ابریست!
زمستانی که دیگر نوید بهار نبود!
بلکه داشت درختان را گول میزد تا شکوفه بزنند!
هواشناسی اعلام کرده بود که سامانه بارشی در راه است نمی داند که آسمان اورا هم گول زده است!
و حال صدای باران نیست
بلکه صدای اشک خاطرات من است که تو آن را میشنوی...
کابوس بود یا خیال؟!
زمین که این گونه گرم است پس سرمای من از کجا می آید؟؟
نگاه ام را از ابرهای خسیس میگیرم و خیره میکنم به دیوار های اتاق!
حتی دیگر عکس خودم را هم. در روی دیوار نمی شناسم..
این کیست که به من خیره شده!!
آه. ببین چگونه به این روح مرده ام اقرار کرده ام که پندارم این تصویر است که مرا نگاه میکند نه من او را!
وای خدای من
اقرار من به نبودنم خنده دار تر از گرمای زمستانت است!!
میز خاک خورده و منم پریشانم!
همیشه خیال میکردم که شاعر باید آشفته باشد
و حال از آشفتگی شاعر ها فقط گیسوان ژولیده که هر یک برای خود سازی میزنند نصیبم شده..
کمی قدم میگذارم
قفسه کتابها پر است و من خالی
سهراب در آن میان هیاهو میکند، اما سهراب!
نه از چشمه های زلال خبری است و نه شقایق ها این روزها میخندند!
ابتهاج در میان رمان های خوانده نشده ام بیداد میکند
کسی نیست به او بگوید که من نیز ارغوانم را میخواهم..
حال من فارغ از همه جا به شعر های فروغ پناه میبرم..
رها میشوم در عمق سلول های مرده اتاقم به سمت بخاری می آیم اتاق را هم داغی برداشته. اما من همچنان دل سردم
بایست بخاری را خاموش کرد
و هیچگاه پرده را نکشید!
#مهدوی
دستان یخ زده ام را در آغوش میگیرم!
نا امید از بخار یخ زده درونم که شبنم هایش بر روی دیدگانم غلتیده و همه چیز را تار میکند!
چشمانم به متنی مبهم در آن سمت اتاق خیره میشود!
تنها در میان سلول های مرده اتاق!
یادم نمی آید کِی آن را روی دیوار نوشتم به هرحال چقدر تنهایی خود را در اتاقی حس میکنم که روزی حکم جایگاه امن مرا داشته است و حال چقدر با او غریبه ام!
دستانم تلاش میکند تا پرده را بکشد، آه
امان از نور، همیشه از آن فرار میکنم
اصلا همان پارچه سیاهی که به پرده زده بودم همه چیز را فاش میکرد!
راستش نور که نباشد زندگی کمتر در پی تلاطم است،
اما امروز بر خلاف روز هایِ دیگرِ زمستان که سرمایش فقط در وجود من افتاده بود، هوا ابریست!
زمستانی که دیگر نوید بهار نبود!
بلکه داشت درختان را گول میزد تا شکوفه بزنند!
هواشناسی اعلام کرده بود که سامانه بارشی در راه است نمی داند که آسمان اورا هم گول زده است!
و حال صدای باران نیست
بلکه صدای اشک خاطرات من است که تو آن را میشنوی...
کابوس بود یا خیال؟!
زمین که این گونه گرم است پس سرمای من از کجا می آید؟؟
نگاه ام را از ابرهای خسیس میگیرم و خیره میکنم به دیوار های اتاق!
حتی دیگر عکس خودم را هم. در روی دیوار نمی شناسم..
این کیست که به من خیره شده!!
آه. ببین چگونه به این روح مرده ام اقرار کرده ام که پندارم این تصویر است که مرا نگاه میکند نه من او را!
وای خدای من
اقرار من به نبودنم خنده دار تر از گرمای زمستانت است!!
میز خاک خورده و منم پریشانم!
همیشه خیال میکردم که شاعر باید آشفته باشد
و حال از آشفتگی شاعر ها فقط گیسوان ژولیده که هر یک برای خود سازی میزنند نصیبم شده..
کمی قدم میگذارم
قفسه کتابها پر است و من خالی
سهراب در آن میان هیاهو میکند، اما سهراب!
نه از چشمه های زلال خبری است و نه شقایق ها این روزها میخندند!
ابتهاج در میان رمان های خوانده نشده ام بیداد میکند
کسی نیست به او بگوید که من نیز ارغوانم را میخواهم..
حال من فارغ از همه جا به شعر های فروغ پناه میبرم..
رها میشوم در عمق سلول های مرده اتاقم به سمت بخاری می آیم اتاق را هم داغی برداشته. اما من همچنان دل سردم
بایست بخاری را خاموش کرد
و هیچگاه پرده را نکشید!
#مهدوی
❤7🎉1
شاید متن طولانی ای باشه اما درواقع انگار تمام کلماتش خودِ منن!
شاید جزو اولین متن هاییم باشه که برا خودم نوشتم!
آنچه بوده...🧑🦯
اگه حوصله ی خوندنش رو ندارید میتونید با صدای زیبای جناب کرشندو گوش بدید👇
شاید جزو اولین متن هاییم باشه که برا خودم نوشتم!
آنچه بوده...🧑🦯
اگه حوصله ی خوندنش رو ندارید میتونید با صدای زیبای جناب کرشندو گوش بدید👇