از هفت آسمان هم بالاتر بودی، ای ستاره ی هشتم!
ای ضمانت کننده هر آنچه برایم غیر قابل تضمین است.
ستاره ی افق!
منم همان آهوی تیزپا که سرکش شده، ضامنش میشوی؟!
اصلا اینها به کنار!
صفای پر زدن در حرمت مثقالی چند، گرچه خروار ها گناه آورده ام، اما لطف تو کی مرا از در میرهاند؟
دلی سیاه دارم اما در حسرت پر سفید کبوترت از درگاهت نخواهم رفت!
نصیبم کن آنچه توفیقش را ندارم!
آخر میدانی تنها بودم و سرگشته، منزلگاه تورا نشانم دادند!
گفتند تو سودای دل هر بی سر و پایی چون منی!
گفتند آنکه تورا دارد مگر چه کم دارد؟
هیچ!
از همه رانده ام،
و خود را به اینجا رسانده ام،
چون کس به بخشندگی ات ندیده ام،
از تب و تاب و سیاهی رسیده ام،
کلی ناسزا شنیده ام،
من به رسیدنت هر آنچه دیده را ندیده ام،
سختی راه کشیده ام،
آخر ضمانت درد هایم در گنبدت دیده ام!
#مهدوی
کاملا دلی تقدیم به امامِ خوبان💚
ای ضمانت کننده هر آنچه برایم غیر قابل تضمین است.
ستاره ی افق!
منم همان آهوی تیزپا که سرکش شده، ضامنش میشوی؟!
اصلا اینها به کنار!
صفای پر زدن در حرمت مثقالی چند، گرچه خروار ها گناه آورده ام، اما لطف تو کی مرا از در میرهاند؟
دلی سیاه دارم اما در حسرت پر سفید کبوترت از درگاهت نخواهم رفت!
نصیبم کن آنچه توفیقش را ندارم!
آخر میدانی تنها بودم و سرگشته، منزلگاه تورا نشانم دادند!
گفتند تو سودای دل هر بی سر و پایی چون منی!
گفتند آنکه تورا دارد مگر چه کم دارد؟
هیچ!
از همه رانده ام،
و خود را به اینجا رسانده ام،
چون کس به بخشندگی ات ندیده ام،
از تب و تاب و سیاهی رسیده ام،
کلی ناسزا شنیده ام،
من به رسیدنت هر آنچه دیده را ندیده ام،
سختی راه کشیده ام،
آخر ضمانت درد هایم در گنبدت دیده ام!
#مهدوی
کاملا دلی تقدیم به امامِ خوبان💚
❤6🤩1
نیامدی!
و من میروم
خود میروم؛
اما خاطرم اینجا خواهد ماند،
که نیامدنت در خاطرش بماند،
تا نقره داغ کند
تمام خاطراتت را!
#مهدوی
و من میروم
خود میروم؛
اما خاطرم اینجا خواهد ماند،
که نیامدنت در خاطرش بماند،
تا نقره داغ کند
تمام خاطراتت را!
#مهدوی
❤7
خٰانُم مَهدِوی؛
در و دیوار این شهر عکس لبخند تو را به تن دارد و همین لبخند مرا عجیب می گریاند!
سید،
هنوز باورم نمیشود که نداریمَت!
چرا ماها این گونه ایم؟!
تا نداریم دلتنگ میشویم،
سید آشوبیم و به حرمت تو مدارا میکنیم.
با این بد سیرت ها مدارا میکنیم.
فقط مدارا..
هنوز باورم نمیشود که نداریمَت!
چرا ماها این گونه ایم؟!
تا نداریم دلتنگ میشویم،
سید آشوبیم و به حرمت تو مدارا میکنیم.
با این بد سیرت ها مدارا میکنیم.
فقط مدارا..
👍11❤2
قلم روی میز این روزها به ننوشتنم طعنه میزند، نمیداند که این دستان دگر آغوش قلم را نمیخواهند!
او فقط واژگان را سیاه میکرد!
و دگر توفیقی نداشت که من رو سیاه هر بار پای این سیاه کاری ساعت ها بنشینم...
#مهدوی
او فقط واژگان را سیاه میکرد!
و دگر توفیقی نداشت که من رو سیاه هر بار پای این سیاه کاری ساعت ها بنشینم...
#مهدوی
❤7
این دنیا ابتدا از روزگار مأیوسِ مان کرد؛
و سپس با قلم مأنوس!
و سپس با قلم مأنوس!
❤7
برایم تازگی داری؛
تو با خود یک بغل همراه عطر رازقی داری!
تو زیبایی
و از خود صد غزل با بحث های عاشقی داری.
تویی شیرین بیان من؛
و در اشعار خود کلی سراغ از
شعرهای سالکی داری
تو کم و بیش هر چه داری، از پیشه ی عاشقی داری!
بدان از دنبال خود عاشقِ غافلی داری!
نمی گیری سراغم، عزیز در عجبم عجب دلی داری!
فقط جانم بگو اینهمه انگیزه را از بهر کی داری؟
#مهدوی
تو با خود یک بغل همراه عطر رازقی داری!
تو زیبایی
و از خود صد غزل با بحث های عاشقی داری.
تویی شیرین بیان من؛
و در اشعار خود کلی سراغ از
شعرهای سالکی داری
تو کم و بیش هر چه داری، از پیشه ی عاشقی داری!
بدان از دنبال خود عاشقِ غافلی داری!
نمی گیری سراغم، عزیز در عجبم عجب دلی داری!
فقط جانم بگو اینهمه انگیزه را از بهر کی داری؟
#مهدوی
❤5👏2
غزلی نوشته بودم که به دستت برسانم،
غزلی از کوچهِ عشق،
از پس خرابه ی دل،
آری غزلی از این حرف های نهانم!
قصدم این است همه ی دلهره ام را در آن نامه گذارم،
دست باد سپارم!
به خدا از بغضِ این حرف ها، عزیز من دگر تاب ندارم!
من از این فردا و از این هجرانِ بیتو، نگرانم!
مرا بنگر ببین غیر این نامه ها دیگر چه دارم؟
بگذار به قدر عشقمان، عاشقی پیش دلت من جا گذارم!
#مهدوی
غزلی از کوچهِ عشق،
از پس خرابه ی دل،
آری غزلی از این حرف های نهانم!
قصدم این است همه ی دلهره ام را در آن نامه گذارم،
دست باد سپارم!
به خدا از بغضِ این حرف ها، عزیز من دگر تاب ندارم!
من از این فردا و از این هجرانِ بیتو، نگرانم!
مرا بنگر ببین غیر این نامه ها دیگر چه دارم؟
بگذار به قدر عشقمان، عاشقی پیش دلت من جا گذارم!
#مهدوی
❤6🔥1
❤12
بیا تا جام از شعر پر کنیم
و جامه ی غزل به تن کنیم...
بیا و خیالم را با حافظ به گذشته برسان
و من نیز با فاضل تو را از گذشته به عصر حاضر میرسانم..
آری
من و جام و می معشوق الباقی اضافات است
اگر هستی که بسم الله در تاخیر آفات است
اصلا تا صبح خودمان را میزبان این اشعار میکنبم!
چه چیزی از این بهتر
که هر بار با شعری بال های خسته ام را به پرواز در بیاوری...
اصلا کنار تو جام های عاشقی لبریز میشود!
#مهدوی
و جامه ی غزل به تن کنیم...
بیا و خیالم را با حافظ به گذشته برسان
و من نیز با فاضل تو را از گذشته به عصر حاضر میرسانم..
آری
من و جام و می معشوق الباقی اضافات است
اگر هستی که بسم الله در تاخیر آفات است
اصلا تا صبح خودمان را میزبان این اشعار میکنبم!
چه چیزی از این بهتر
که هر بار با شعری بال های خسته ام را به پرواز در بیاوری...
اصلا کنار تو جام های عاشقی لبریز میشود!
#مهدوی
❤10
ما ادمین هایی هستیم که تو چنل همه فعالیم
و ادمین هایی هستیم که هیچکس تو چنلمون فعال نیست...
هیچ چیز دنیا مساوی نیست😂
و ادمین هایی هستیم که هیچکس تو چنلمون فعال نیست...
هیچ چیز دنیا مساوی نیست😂
👍9
میدونید در واقع همه چیز تو این روزگار گروکشیه...
مثلا من ۸۵ تا ممبر دارم و در عین حال تو چنل هشتاد و پنج تا ممبرام عضوم
و اصلا دلیل اینجا موندنشون بستگی به اونجا موندن من داره...
کافیه فقط لف بدم😂
اینکه چنل ها هم زیاد شده
بی تاثیر نیست🧑🦯🧑🦯
مثلا من ۸۵ تا ممبر دارم و در عین حال تو چنل هشتاد و پنج تا ممبرام عضوم
و اصلا دلیل اینجا موندنشون بستگی به اونجا موندن من داره...
کافیه فقط لف بدم😂
اینکه چنل ها هم زیاد شده
بی تاثیر نیست🧑🦯🧑🦯
👍10
غرق شدن همیشه در دریا اتفاق نمی افتد،
گاهی در خیال او غرق میشوم
و این به راستی نفسم را می برد،
آن گونه که دست و پا زدن در امواج دریا را ترجیح میدهم تا اینکه در خیال نبودنش لحظه ای غرق شوم...
#مهدوی
گاهی در خیال او غرق میشوم
و این به راستی نفسم را می برد،
آن گونه که دست و پا زدن در امواج دریا را ترجیح میدهم تا اینکه در خیال نبودنش لحظه ای غرق شوم...
#مهدوی
❤5
من در گوشه ای نشسته بودم...
تو آمدی و به زندگی ام نظم بخشیدی،
ناظم نبودی اما برایم لازم بودی؛
از قافیه که بگذرم به تو میرسم، به تویی که قول داده ام گونه ات را در آفتاب جسارتت بوسه باران کنم.
و شهامتت را در نبرد با اقتدارت، قاب کنم به دیوار اتاق، برای هر لحظه تماشا کردنت!
من خیالم تاریک است، تو برایم نور باش!
آن نگاه و آن لحظه
آن دلبری بی اندازه
آن نگاه مجذوب
آن غروب بی سایه
دلم ، دلم پر کشید و هوایی شد و به هوایت برخاست.
دلم برایت دیوانه گشت که دیوانگی برای تو چیزی جز هشیاری نیست..
عزیزم خودم را بدرقه کردم..
#مهدوی
تو آمدی و به زندگی ام نظم بخشیدی،
ناظم نبودی اما برایم لازم بودی؛
از قافیه که بگذرم به تو میرسم، به تویی که قول داده ام گونه ات را در آفتاب جسارتت بوسه باران کنم.
و شهامتت را در نبرد با اقتدارت، قاب کنم به دیوار اتاق، برای هر لحظه تماشا کردنت!
من خیالم تاریک است، تو برایم نور باش!
آن نگاه و آن لحظه
آن دلبری بی اندازه
آن نگاه مجذوب
آن غروب بی سایه
دلم ، دلم پر کشید و هوایی شد و به هوایت برخاست.
دلم برایت دیوانه گشت که دیوانگی برای تو چیزی جز هشیاری نیست..
عزیزم خودم را بدرقه کردم..
#مهدوی
❤6
من به سازِ دنیا نرقصیده ام!
اما نمی دانم که نُت پیانوی تو چه صدای گوش نوازی داشت که مرا از سکون در آورد، اکنون هر چه تو بنوازی صدای زندگیست!
رقص انگشتانت بر روی کلاویه ها کنایه ای بود که آغاز عشق را گوش زدم میکرد!
میتوان در موسیقی جان نوازت غرق شد و باز جان تازه ای گرفت.
اصلا میخواهم تمامِ جهان را ساکت کنم تا لحظه ای گوشهایم خالی از نوای تو نباشد.
تویی که حتی نوایِ غمگینت هم مرا به شور می آورد...
آری، مرا در گوشه ی خلوتت، پشت همان سازت بنشان و بگذار دستانت را بگیرم تا من نیز بتوانم ساز داشتنت را بنوازم!
غصه نخور تو هرچه بنوازی مرا به رقص در می آورد، می بینی که با هر سازت رقصیده ام!
#مهدوی
اما نمی دانم که نُت پیانوی تو چه صدای گوش نوازی داشت که مرا از سکون در آورد، اکنون هر چه تو بنوازی صدای زندگیست!
رقص انگشتانت بر روی کلاویه ها کنایه ای بود که آغاز عشق را گوش زدم میکرد!
میتوان در موسیقی جان نوازت غرق شد و باز جان تازه ای گرفت.
اصلا میخواهم تمامِ جهان را ساکت کنم تا لحظه ای گوشهایم خالی از نوای تو نباشد.
تویی که حتی نوایِ غمگینت هم مرا به شور می آورد...
آری، مرا در گوشه ی خلوتت، پشت همان سازت بنشان و بگذار دستانت را بگیرم تا من نیز بتوانم ساز داشتنت را بنوازم!
غصه نخور تو هرچه بنوازی مرا به رقص در می آورد، می بینی که با هر سازت رقصیده ام!
#مهدوی
❤6
ورقی در پی دفتری دیگر!
سطری به دنبال تکه ای کاغذ،
واژه ای در میان رسوایی بندی،
و نقطه ای در بازی باد و یاد!
و در انتها قلمی به تنهاییِ غربت واژگان!
آری این بود نوشتن...
ما نوشتیم و به نوشته هایمان نگریستیم و در بندِ آخر سخت گریستیم!
#مهدوی
سطری به دنبال تکه ای کاغذ،
واژه ای در میان رسوایی بندی،
و نقطه ای در بازی باد و یاد!
و در انتها قلمی به تنهاییِ غربت واژگان!
آری این بود نوشتن...
ما نوشتیم و به نوشته هایمان نگریستیم و در بندِ آخر سخت گریستیم!
#مهدوی
❤6