This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🍓1
Last Hug
Casi
🍓1
چایی‌‌ات‌درفکرکی‌سردمیشود؟
شب‌‌هایت‌را‌با‌یادکی‌صبح‌میکنی؟
ازآن‌قلم‌و‌کاغذخاک‌خورده‌ای‌‌که‌در‌گوشه‌ی‌اتاقت‌جاگذاشته‌ام‌خبری‌داری؟
دلتنگشان‌هستم..
دلتنگ‌دلنوشته‌های‌چروکیده‌ی‌داخل‌دفتر.
شایدهنگام‌‌برداشتن‌کتابی‌‌به‌چشمانت‌خورده‌وآن‌رادورانداخته‌ای‌‌‌..
شایدهم‌وقتی‌به‌دنبال‌برگه‌‌‌آزمایش‌دکترت‌بودی‌آن‌رابه‌گوشه‌ای‌پرت‌کردی‌و‌یادی‌ازش‌نکرده‌ای.
گل‌های‌گوشه‌پنجره‌چطور؟هنوزهم‌باعشق‌خاک‌برگ‌هایشان‌راتکان‌میدهی؟
یامانندمن‌‌فراموششان‌کرده‌ای؟!
راستی؛باتری‌ساعت‌‌دیواری‌را‌تعویض‌کردی؟آخرین‌باربهت‌سپرده‌بودم‌تا‌درستش‌کنی..اینجوری‌زمان‌ازدستت‌جانمیماند.
احتمالاتاالان‌باغچه‌و‌درختای‌‌حیاط‌هم‌خشک‌شده‌‌‌است.
نمیدانم‌‌‌.‌.روی‌آن‌ها‌خیلی‌حساسیت‌به‌خرج‌میدادی..هنوزهم‌مانندقبل‌هستی؟!
اماواقعیت‌این‌است‌که‌تواصلاآنجا‌نیستی..
هیچوقت‌نبودی.
ومن‌مانندهمیشه‌باخاطراتم‌زندگی‌میکنم.
بااین‌حال‌دلتنگی‌ام‌‌هنوزگوشه‌‌های‌اتاق‌سرک‌‌می‌کشد،
به‌همان‌دفترچروکیده،
به‌همان‌گل‌ها،
به‌آن‌تیک‌تاک‌ساعت‌که‌یادآور‌زمان‌های‌‌ماست.
گاهی‌فکرمیکنم‌اگربرگردم،همه‌چیزهمانطور‌مانده‌است.
گل‌ها‌سبز،ساعت‌کوک،باغچه‌نفس‌کش،وتوپشت‌همان‌میز‌‌چوبی‌باهمان‌نگاه‌آرام‌ودست‌هایی‌که‌همیشه‌بوی‌جوهرمیدادند.
شایدهم‌‌این‌ها‌مهم‌نباشد..امامن‌هنوزدرهمان‌لحظه‌زندگی‌میکنم.
هنوزدستم‌راروی‌شیشه‌ی‌خاک‌گرفته‌‌ی‌پنجره‌میگذارم‌وبانوک‌انگشت‌اسم‌تورا‌مینوسم.
هنوزعطرچای‌دم‌کشیده‌درفنجان‌لعابی‌رابه‌یاددارم..
همان‌که‌همیشه‌میگفتی'تاداغه‌بایدخورد'
وبعدچشم‌هایم‌رامیبندم‌ومیدانم‌که‌جهان‌آدم‌هاراباخود‌میبرد‌وفقط‌دل‌ها‌جامیمانند.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Maybe it's over
The world was on fire
no one could save me.
What you think of me doesn't matter at all.
You have to fully feel and experience what's happening to you to be able to handle it.