مرد منتظر نماند. چیزی نگفت. کیفش را برداشت و رفت. سایهاش کنار خیابان ماند و با او نرفت.
سایه سرش را خاراند.، لگدی به سایه درخت زد و بعد نشست. سرش را بین دستهای تاریکش گذاشت، سیگارش را مرد توی کیف گذاشته بود و با خود برده بود. سایه ایستاد. مرد را میدید که میرود و دور میشود و بدون او از زیر تیرهای چراغ رد میشود. سایه خلاف جهت مرد آنقدر رفت تا دیگر نوری نباشد و با شب یکی شود.
سایه سرش را خاراند.، لگدی به سایه درخت زد و بعد نشست. سرش را بین دستهای تاریکش گذاشت، سیگارش را مرد توی کیف گذاشته بود و با خود برده بود. سایه ایستاد. مرد را میدید که میرود و دور میشود و بدون او از زیر تیرهای چراغ رد میشود. سایه خلاف جهت مرد آنقدر رفت تا دیگر نوری نباشد و با شب یکی شود.
Forwarded from 𝖄𝖔𝖐𝖆𝖎 (-𝘉𝘭𝘶𝘦)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM