ازخواب‌میپرم‌.خواب‌‌دیواری‌رامیدیدم‌که‌آجر‌به‌آجرش‌خودم‌بودم.دست‌هایم‌تکه‌های‌من‌راکنارهم‌میچید،ملاتی‌سرخ‌روی‌شان‌می‌ریخت‌وبعدردیفی‌دیگر.دیوارقدمیکشید،ازخورشیدمیگذشت،وبعدمی‌ریخت.روی‌‌دست‌هایم‌که‌دیواررامی‌چید‌آوارمی‌شدم.دوباره‌ردیف‌به‌ردیف‌‌بلندمیشدم،فرومی‌پاشیدم،بازچیده‌می‌شدم،می‌ریختم،ساخته‌میشدم،خراب‌میشدم،آوارمیشدم.
Life is a mess with you.
مرو با دیگری
SoundByRahim
او‌عاشق‌ابرهاشد‌.
هرروزصبح‌روی‌پشت‌بام‌می‌ایستاد‌وابرهاراتماشامی‌کرد.
هرروزعاشق‌ترومشتاق‌ترمیشدبه‌ابر.
میخواست‌که‌ابررابه‌آغوش‌کشد.لمس‌‌کند.ببوسدوبا،بارابرزندگی‌کند.
رفت‌توی‌حمام،آب‌گرم‌را‌باز‌گذاشت‌وبین‌بخارهانشست.ازشدت‌بخارنتوانست‌نفس‌بکشد.
اودرابری‌که‌ساخت،مرد.