Forwarded from - مارسیِغَمگین
سوگِ نامرئی، اندوهیست که کسی برایش مجلس ختم نمیگیرد؛ غمِ آرام و بیصدایی که در چشم دیگران دیده نمیشود. گاهی سوگِ یک انسان نیست، سوگِ نسخهای از خودِ ماست که دیگر وجود ندارد؛ رویایی که نیمهکاره ماند، آیندهای که قرار بود روزی به آن برسیم، یا زندگیای که تنها در خیالمان شکل گرفت و هرگز متولد نشد. سوگِ نامرئی، زخمی واقعی است که نشانی بر پوست ندارد. دیگران از کنار آن میگذرند، بیآنکه بدانند در درونِ ما چه چیزی فرو ریخته است و ما ناچاریم ادامه دهیم؛ لبخند بزنیم، کار کنیم، در جمع حاضر باشیم، در حالی که بخشی از وجودمان هنوز در حال وداع کردن است. این سوگ، فریاد نمیزند؛ در سکوت زندگی میکند. اما سکوتش از هر مرثیهای عمیقتر است، چرا که برای چیزی عزاداری میکند که هرگز کسی نبود تا نبودنش را ببیند.
Forwarded from Dialogues teach the greatest lessons
از چشمان قهوهای و خستهاش خوشم میآید.
Forwarded from آواز قو (adna)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM