کسی متوجهاش نبود ولی من وقتی توی آینه نگاه میکردم، یه آدم شصت ساله رو میدیدم که پیراهن زندگی هیچ جوره به تنش نمیومد. ولی چون براش پیراهن رو کادو خریده بودن، هرروز اونو با لبخند میپوشید.
گوشهی دفترم براش نوشته بودم:
«تا وقتی هنوز این گریهها ناتموم موندن بیا.
وقتی تموم شن من دیگه رفتم.»
خواستم بگم دیر شد، دیگه اشکی برام نمونده.
«تا وقتی هنوز این گریهها ناتموم موندن بیا.
وقتی تموم شن من دیگه رفتم.»
خواستم بگم دیر شد، دیگه اشکی برام نمونده.
«من فقط کمی خسته بودم، همین! اگر کمی مدارا میکردی کار به دل بریدن نمیکشید.»
ای کاش یکی باشه بهم توجه کنه بهم اهمیت بده به حرفام گوش کنه قربون صدقه بره تا خود صب باهام حرف بزنه خیلی نیازم 🫠
هنوز امیدوار بودم، به تو، به ما، به برگشتن،
به دوباره خندیدن.
انگار جنگل آتیش گرفته بود و تو تنها کسی بودی که امیدوار بودم رد دود رو ببینه، بیاد پروانهها رو نجات بده.
به دوباره خندیدن.
انگار جنگل آتیش گرفته بود و تو تنها کسی بودی که امیدوار بودم رد دود رو ببینه، بیاد پروانهها رو نجات بده.