آرزو داشتم مثل بقیه برگهایی که کنارمن، یه روزی باد من رو هم با خودش از شاخه جدا کنه و ببره. نه بخاطر اینکه آزاد و رها بشم. من برگهایی که پیشم بودن رو دوست داشتم، کنارشون روزهامو شب کرده بودم، تو گرما و سرما کنارشون بودم و باهم زندگی کردهبودیم. هربار که باد یکی از برگهای موردعلاقهم رو از شاخه جدا میکرد و میبرد ترس از تنهاییم بیشتر میشد. دوست داشتم منم یه روزی جدا بشم و برم که مجبور نباشم غم جدایی از بقیه برگها و سنگینی تنهایی رو روی این درخت پیر تحمل کنم. ولی انگار سرنوشت من این بود. روز به روز دورم خلوتتر میشد. شاخهای که روش بودم به جز من برگ دیگهای روش نمونده بود. کم کم و به مرور زمان بقیه شاخهها هم خلوت شدن و دیگه نمیتونستم با نگاه کردن به برگهای غریبه شاخههای کناریم، تنهاییم رو پر کنم. برگهایی که نه منو میشناختن و نه صحبتی باهام میکردن، آخرین بند طناب برای نیوفتادن من تو سیاهچاله تنهایی بودن. یک روز که بیدار شدم دیدم هیچکی نیست. به طور رسمی تک برگ درخت شدهبودم، بزرگترین کابوسی که برای هر برگی میتونه اتفاق بیافته. ولی یه چیزهایی عوض شد، حالا اگه باد بخواد من رو هم جدا کنه مقاومت میکنم، چون حس میکنم این غمی که داره منو له میکنه، آخرین امید درخت برای تنها نشدنه.
البته اینم بگم اینکه رو کسی کراش نداشته باشی هم جالبه، با خیال راحت هر کصشریو استوری میکنی.
❤1
حق با رضا پیشرو بود، من یه نفر اینجا نشستم زندگیمو اداره بکنم هنر کردم.
❤2
نگران نباشید. حتی آدم فوقالعادهای مثل من هم از صبح که بیدار شده هیچ کار خاصی نکرده.
❤5