🦮 راستشو بخواین، خیلی حال داد. هوا هم خیلی خوب بود، تو ذهنم تصور میکردم تو خیابونای منچستر راه میرم و میگم “وای، این چه خوب میشه!” مثلا با دوچرخه، آبجو به دست میریم و به منظرهها نگاه میکنیم و لذت میبریم. ولی خب… واو! اون دوچرخه واقعا دوچرخهست! یعنی باید تا جون داری رکاب بزنی تا حرکت کنه.
😭7❤2
من، سونو و سونگهونی، با استفا و تیمم روابط عمومی رفتیم. وای… دیگه داشتیم میمردیم! مخصوصا سربالاییا، که باید پرقدرت رکاب میزدیم و اصلا وقت نگاه کردن به اطراف نداشتیم. با این حال، واقعا خندهدار و باحال بود.
❤6😭3
🦮 تو خیابون که رکاب میزدیم، مردم کلی برامون ذوق میکردن، با لبخند میگفتن: ”yeah“ و دست تکون میدادن. اما عجیبترین بخشش این بود که همش یک ماشین پشت سرمون بود و مجبور میشدیم سریعتر بریم. مثلا میخواستیم آروم رکاب بزنیم، آبجو بخوریم و از هوا و منظره لذت ببریم، فقط داشتیم عرق میریختیم و رکاب میزدیم! دلمون برای راننده پشت سرمونم میسوخت، ولی بازم کلی خوش گذشت.
😭7❤2
🦮 اما وای به حال وقتی که به سربالایی میرسید… جهنم بود! همه خسته میشدیم و مجبور بودیم بایستیم، ماشین پشت سرمونم نمیتونست حرکت کنه. راننده مون خودش آبجو نمیخورد و فقط فرمون رو میچرخوند، به سربالایی که میرسید حتی بااینکه خودش پدال نمیزد تشویقمون میکرد: “پا بزنین! پا بزنین”
😭8
🦮 عملا هر پنجاه متری یه بار میایستادیم، دو دقیقه نفس میگرفتیم و بعد ادامه میدادیم. آخرش هم کل مسیر رو نتونستیم بریم چون واقعا خسته شدیم. ولی در کل، تجربهاش واقعا جالب بود.
💋7