🦮 تو خیابون که رکاب میزدیم، مردم کلی برامون ذوق میکردن، با لبخند میگفتن: ”yeah“ و دست تکون میدادن. اما عجیبترین بخشش این بود که همش یک ماشین پشت سرمون بود و مجبور میشدیم سریعتر بریم. مثلا میخواستیم آروم رکاب بزنیم، آبجو بخوریم و از هوا و منظره لذت ببریم، فقط داشتیم عرق میریختیم و رکاب میزدیم! دلمون برای راننده پشت سرمونم میسوخت، ولی بازم کلی خوش گذشت.
😭7❤2
🦮 اما وای به حال وقتی که به سربالایی میرسید… جهنم بود! همه خسته میشدیم و مجبور بودیم بایستیم، ماشین پشت سرمونم نمیتونست حرکت کنه. راننده مون خودش آبجو نمیخورد و فقط فرمون رو میچرخوند، به سربالایی که میرسید حتی بااینکه خودش پدال نمیزد تشویقمون میکرد: “پا بزنین! پا بزنین”
😭8
🦮 عملا هر پنجاه متری یه بار میایستادیم، دو دقیقه نفس میگرفتیم و بعد ادامه میدادیم. آخرش هم کل مسیر رو نتونستیم بریم چون واقعا خسته شدیم. ولی در کل، تجربهاش واقعا جالب بود.
💋7