ارشیواشعارعبادی سالِک(م.کِروُ)جذب اسپانسربرای ۱۰جلداشعارثبت شده کرو
18 subscribers
888 photos
62 videos
6 files
544 links
@salek3ادمین
Download Telegram
سنگ را دیدم که گریان از بلا
خون دل می ریخت اندر کربلا
حالیا گفتم چرا اینگونه ای
گفت از حرص مسلمان گدا

کو خدا را روز وشب تسبیح ولیک
با زر و سیمی بسازد نینوا....دنباله دار
محمدعبادی سالک

م
زمانی می رسد که باتمام وجود درک خواهی کرد که نخواستن اوج خواهش است ، همانگونه که هست شدن در نیستی است و کّس شدن در هیچکس بودن ،، کاش آن زمان دیرنباشد برای زندگی...چراکه زندگی منتظر بلوغ فکری و شادی تو نخواهدشد....
#محمدعبادی_سالک
پشت پرچین خدا نیزه و شمشیر نبود ،به خدایی خدا عاشقی زنجیر نبود، داد میزد نی لبک غرق به خون، عشق راکشتندوتفسیرنبود.....#محمدعبادی_سالِک
آنان که خدارا ، دین را ، اعتقادات را ، ایمان را ، انسان را ، وجدان را ، هویت را ، معرفت را ، و هزاران هزار کلیدواژه را تفسیر به رای خویش می کنند نه تنها مومن به دین و اعتقادات خود ، که انسان ندان ..جز ابلیس دگر نام به ایشان نتوان گفت کز بهر منافع به هزار خدعه روانند....
#محمدعبادی_سالِک_بداههتصویری
ذهنت به هر آنچیز گرایید، همان است به ذاتت ،
توجیه چرا، مسجد و میخانه کدام است ...!؟
شایدکه یکی کبره به پیشانی و در فکر پری روی
و آن دگر متهم مستی و در فکر خدایش...
#محمدعبادی_سالِک
بداهه امشب 2914/
پرِپروازخریدم ، همه اشعارتورا پر دادم،
از خودم مشعل کشیدم ،شعله بر اشعارم!
من هزاران ققنوس! ،....
من هزار زنجره را،
من هزارخاطره را،
همه را سردادم،
همه رفتند به پرواز ولی ، بوی تو اینجاست هنوز ، هر نفس درنفسم ، ضربان وقفسم،
اندکی تفسیر شو!
اندکی دست بر این واژه بکش !
هم چنان بیمارم!
هم چنان بی نارم!
روح این واژه مرا دق داده !
روی این واژه چقدر باران است،،!
هیچ چتری نتوانست خرید
هیچ برگی نتوانست سرود!
.
من به آتش زده ام این من را
من به آتش زده ام این تن را
همه ققنوس شدند
همه ققنوس شدیم
..بازهم بوی تو اینجاست هنوز!
گوئیا لعنت و نفرین فراعینی درونم‌ جاریست
مرگ هم دراثرلعن به کتمان رفته همچنان می گذرد
همچنان فرّار است
..من به پایان شدن قصه چه خشنود شوم
عشق درخانه و من گِرد ثریا باشم ،
هم به پایان خودم می بالم
هم به پایان خودم می نالم
پارادوکسیست عجیب ،
آتشم در آتش
ضربان _در_نارش!
زوزه ای می کشد این گرگ به خون خفته دل
بادهم‌آمده است، عشق خون رنگ جنون درکامش ! !
جمعه ۸فوریه ۲۰۱۹ 00:00💔
#محمدعبادی_سالِک میم_کرو
بزرگان اندیشه و خدمت و عشق‌ورزی گمنام می زیند و می میرند اما افکار و اهداف و آرمان هایشان آنقدر بزرگ و معنا گرایانه و متعالیست که هیچ متاع و پست ومقام و حتی احیاناًشهرت و قدرتی آنها را اغفال وحتی اغنا نمی کند و از تکاپوی حق گرایی و رهبانیت الهی بازنمی دارد و هرگز به الوهیت درون خویش خیانت نمی کنند ، واین است راز ماندگاری و جاودانگیشان .....و تمام #محمدعبادی_سالِک #میم_کِروُ
19/12/1403
بیایید #آگاهی را تکثیر کنیم و #بیداری را و #عشق‌ورزی راو#بخشش را #وگذشت و #شجاعت و#شهامت و #خودباوری را ، بیایید #انسان بودن بر پایه #خداگونه بودن را تکثیر کنیم بیایید آگاهانه به سمتی برویم که خدامحوری بیدارشود که به بیداری فکری برسیم که به بیداری انسان از جهل ، که به بیداری از خواب و خور و شهوت و آز ، که به انسان برسیم که به ایمان برسیم ، که خدا در تن و اندام و زبان جلوه کند ،که به هستی برسیم ، به ربوبیت او پیله شویم تابه پروانگی خود برسیم تاکه پرواز کنیم تاکه عاشق بشویم و فقط عشق سخنگو باشد وفقط عشق پدیدار شود..فاش می باید جست :کالبد عشق قراراست شکوفا گردد...#محمدعبادی_سالِک_
#‌برکه_هذیان می گفت؛
وای ازمزرعه بوی عطشی می آید
باران رفته سفر
شده ابر توخالی
بارشی نیست ،چراخورده جرس
پس چرا بانگ حذر می آید،،؟؟

من به ابناء خودم مدیونم
وخداراای عشق
من به هرلحظه وهرثانیه ام مدیونم
من تورامی خواهم
میدانی!؟
،،چشم ودل را
همه خوناب زدیم
بلکه باران آید
دیده هارابه ته آب زدیم
شاید ایمان شاید
ازکف برکه فقط لای بپاخواست
ازنورفقط هیمنه ای برپابود
ماه رامادیدیم
غوطه وردر گریه اش
غوطه در هجران آب
غوطه درهجران من
غوطه در ماهیتٓش

برکه هذیان می گفت
ماهیان را
همه مهمل بودند
کوله بار و سبدی
آمدند نور وزلالی بخرند
غافل ازهربنیان،
این تکاپوشده درذات خودش
نورهادر خودایشان خفته
غافل از ورد مسیحایی خود
غافل ازسِحرِسَحرخوان بودند
هاتفی گفت همت وافر بباید ورقی ،،سِحرایمان..سَحری تازه ببین،!،
درتغافل ،
چه به ابناء خودش می آید،!،
درتکامل
چه به ذات بشرش می بالد..!
۹
ماهیان ازپس اندیشه تور
ماهیان تاخودنور
ماهیان شکل خدایان
طرفه هارا عشق را چیدند ورفتند

#محمدعبادی_سالک
No:/1451_4/12/96
‍ ‍ ‍ /1179
من ازاین بادگذرخواهم کرد
به پریشان شدن برگ وبرم فکرنکن
ریشه ام درخاک است
توبه لرزیدن ساقه من فکرنکن
یک بهارمنتظراست،سبزشوم
گرچه سرداست وبه خواب رفته دلم،توبه بیداری من فکرنکن
غنچه هامنتظرندتاشکوفابشوند
توبه ظاهرخشکیده من فکرنکن
میوه هادرراهندتاکه نوبربشوند
توبه سرماوزمستان شدنم فکرنکن

تبرت کارنگیردبرمن،
دسته اش راخودمن ساخته ام
حرمت نان ونمکدان بلداست،،
به خودت فکرکن که چن چندی؟
تابه کی بادل خوددرجنگی؟
گیرم انداختی مراباتبرت!
توخودت رابه هلاک افکندی!
این سخن، آویزه به گوشت باشد
باتبر،ساقه ی خودرازده ای!
دست بردارزجنگیدن خود
آدرس باروبرم رابلدی
محمدعبادی سالک
وزش باد ونسیم توی صحن ، کناراون سقاخانه، ، کنار اون پنجره فولاد قشنگ و کبوترهای عاشق ، که پر از حاجتن و میل به پرواز و وصال ، جای پیوند دلای تیکه پاره با خدای عاشقی که خودش طبیبه و آخر درمونه، یاره! نمیذاره هیچکسی دست خالی بره ز پیشش ، یادگاری توی هر قلب شکسته جا میذاره، یادگاری که پر از نور وامیده، که پر از نوید راهه، ، آره خوب مشهد ماهم مثل هرجای دیگه جاهای خوبی داره ، ولی دنیا رو بگردی هیچ کجا ارباب حاجت‌ مثل اینجا که نداره، مریضو شفا میده ، اسیرا رو رها میده، گمشده ها پیدامیشن،محکومارونجات می ده ، ،،،،بداهه محمدعبادی سالِک
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دل به دریای نگاهت زده ام ، تابه ساحل ببری اندکی آرام شوم...
تو خودت می دانی از خودم رد شده ام ،سال به سال ، قرن به قرن ...گوئیا شعر برون مرزی تاریخ شدم ، شعر بشر ! گوئیا نقدشدم تا به فراخوان نگاه تو صنوبر باشم ..گوئیا فسخ شدم تابه تو ملحق باشم ..این تویی کز نگهت می خری ام یعنی چه.! این تویی با نگهت می کُشی ام یعنی چه .! وین نگه تا به کجا می بری ام یعنی چه .! باز مجنون شده ام .! باز در کوی نگاه تو شبیخون شده ام .! باز مجنون شده ام ...این که از خود بِرَهانی که به خود حبس کنی یعنی چه.! این که از شعر وجودم به عدم وصل کنی یعنی چه .! این که ممزوج کنی یعنی چه.! .باز مصلوب شدم .! باز در کنج نگاه تو که منسوب شدم .! باز مصدوم شدم ، باز معدوم شدم ..این همه مرده کنی زنده کنی یعنی چه.! این همه کُشته کنی کِشته کنی یعنی چه .! حکم تکفیر بخوانی که منم مرتدی..! ، یا به تصنیف بخوانی چشمه ام ، ایمانی!. یا که معدوم کنی قرن به قرن بودن من ، من که از چشم تو غافل نشوم گوهر من، که من و چشم تو و قافیه ات پیمانی... همگی پنهانی ! همگی پنهانی......#محمدعبادی_سالِک (بداهه12/1/1404
#تو #نگاه #خدا #عشق
بازهم شعر کتک خورده من بر در و دیوار وجود
باز هم کرنش و تسلیم و سجود
بازهم طعنه ققنوس به چاه
بازهم آیت تکثیر و قعود
بخدا خسته پرگار شدم
کی قراراست غنودی آسود
دائماً زخم به صدخنجر شد
حنجره پرخففان، بغض الود
اندکی ساز بزن صومعه را
کاسمانش همگی تیره شده ابرآلود
باز ققنوس و هزار زایش ومرگ
باد را گوی بیاید به جنود...
..#محمدعبادی_سالِک بداهه24/1/1404
هیچکس نیست بجز اندیشه ،هیچکس نیست بجز ،شعرادغام من وتو درهیچ ،که به این هیچ بینهایت را داد..ولی این هیچ پر از پوچی وبیهودگی و بوالهوسی ، کی قراراست به عرفان تجلی تو در خویش ،کمی ارج نهد ! کی قراراست تو باشی و نه من !کی قراراست وتواند که به انسان برسد تا متجلی گردی ! ..
گرچه از شعر تو لبریز شدم لیک بدان ،غرق تنهایی این فلسفه ام که چرا هستی و من تنهایم ! اشک هایم به گواه است بیا ! !..هیچ کس جز تو مرا درک نکرد ..حجم تنهایی من بی تو بزرگ است بیا ..!شکل تنهایی من بی تو عجیب است بیا..!! نفسم بی تو ملامت گر قرن ..! نفسم بی تو ملامت گر خویش..! اندکی پیش بیا ، وبه بیگانگی ام پایان ده...بداهه #محمدعبادی_سالِک_ 30/1/1404
.
#خدا#انسان#تنهایی#فلسفه
‍ ‍ هجمهِ طوفان شد
قاصدک هاهمه پرپر گشتند
وخبرواصل شد..

هرچه بلوا وبلایا
به صف خواهدشد

یک نفرگفت که دل گشته سیاه
وسیاه گشته زمان
فوران خواهد شد
خوب بنگر ،توهم می بینی؟
گفتمش
شب که ازفاجعه لبریزشود
سحرش می زاید

#محمدعبادی_سالک
تسلیت درتسلیت درتسلیت
همه رنج من این شد که این گنج تو از کف نرود ...بداهه #محمدعبادی_سالِک_
خسته ام
می دانی

از این سیل سیاهی و
از این کابوس دهشت بار و
این تنهایی مفرط
و ز ین سردی ایام و
این لبخند مصنوعی
ازاین اعیاد پر درد و
از این سوگی که در دل خانه کرده
از این بی کس میان جمع و
هرمجموع پوشالی
...
نمی دانم چرا کابوس طولانیست
نمی دانم چرا شب ها به یکدیگر گره خورده
نمی دانم چرا خورشید من زهر است و دردآور
نمی دانم چرا این مرگ طولانیست
نمی دانم چرا این مرگ
طولانیست ....بداهه 19/21404محمدعبادی
ای دریغا پوسخندی
حاصل هر ارتعاشی
ای دریغا از ستونی
گوییا بی مهرگانیم
چون سبد بی آب و خشکیم
در پی ارباب قدسی
سهم مان خاموشی و درد
بی گمان با مردگانیم
بداهه محمدعبادی23/2/1404
آوازهای فروخفته ام را نوشتم لحظه های بی امان،
روزها و ماه ها و سال ها !
گوش و چشم وقلب تو گویاخریدار نبود. !!
اشک و آه و رسم جاه و جوی خون،
آن قدر خون خورد تا مرز جنون ،
هی شعار و هی شعور و هی شکست
هر چه را در چنته می باید نشست!
از خیابان و بیابان ها گذشت
چاله در چاه و هزاران زخم و نَشت
عاقبت دهلیز شد از فرط غم
یار غار و خفته در انبار نم
گوئیا عاشق کشی رسم تو بود
حجله و تور سیاه سهم تو بود ...
بداهه #محمدعبادی_سالِک_ .
26/2/1404
#گفتگوی ذهنی را شاید بتوان حاصلی از ترکیب #ماتریکس_فطری یا#ماتریکس_الهی و#ماتریکس_بشری یا#ماتریکس_مادی خواند، وماتریکس الهی ودیعه ای از طرف خالق که با تفکر و تمرکز و جهت دهی افکار به انسان توانایی‌ رسیدن اهداف و خواسته هارا می دهد ،اما ماتریکس بشری یا همان ماتریکس مادی که در اثر تاثیرگذاری تبلیغات ،مقایسه ها، جاه طلبی ها ، زیاده خواهی ها و خودکامگی ها و ازاین قبیل تعاریف ، ماتریکس الهی را در جهت امیال و هوای نفس به کار می گیرد و گفتگوی ذهنی را شکل و قوت فزاینده می دهد ، پر وبال می دهد ، ولحظه به لحظه قوی تر و واقعی تر جلوه می کند ، تاجایی که خواب و آسایش و آرامش را سلب می کند و آدمی را به طور ناخودآگاه به عینیت بخشیدن آن از جهان درونی به جهان بیرونی سوق می دهد . مادامی که آدمی متوجه این ساختار و طرز روبروشدن و بهره وری صحیح از این موهبت الهی درجهت صحیح ودرست نشود ،بطورناخودآگاه درگیر زندان ذهنی حاصل از این فرآیند خواهد ماند !..
شاید اگر دراندیشه کمی به عقب برگردیم و به هدف خلقت و آفرینش که تکامل وتعالی و هویت یابی الهی است بیندیشیم و به #دارما که همان #رسالت_الهی شخصی می باشد معتقد ومعترف گردیم ، و گفتگوی ذهنی را منطبق با ماتریکس الهی کنیم ، نه تنها به خواسته ها و آرزوهای بیشتری دست پیدا می کنیم ، بلکه ارزش وماهیت این خواسته ها تغییرکرده و با ساختار وجودی و پتانسیل های بالقوه ما همسو می‌گردد و در یک کلام به اشرفیت ما بطور عینی و حقیقی منتهی خواهد شد .....الی آخر ....
پ ن : پردازش حق این مطلب فراتر ازآن است که در یک جرعه بگنجد..
#محمدعبادی_سالِک_ بداهه جمعه 26اردیبهشت1404
.
#گفتگوی_ذهنی#ماتریکس#ماتریکس_الهی#ماتریکس_بشری#زندان_ذهن#دارما#رسالت_الهی
این همه دَرز و ترک بر در و دیوار وجود ، وای اگر خواب بمانیم و بریزد آوار ...#بداهه_تصویری #محمدعبادی_سالِک_