Forwarded from عکس نگار
774
درآینه می بینم اندوه شناوررا
یک دل که به خون خفته
طومارتقلٓارا
درآینه می بینم یک مَظلمه صبرم را
تقدیرنگون بختی.تصویرتلاشم را
درآینه می بینم عمری ست که بربادم
هم واژه طوفانم.هم واژه ویران را
درآینه می بینم یک کودک پژمرده
صدشاخه که بشکسته صدمرگ صنوبررا
درآینه می بینم یک زورق بشکسته
هم صخره ی بی رحم وهم تخته تنهارا
درآینه می بینم افکارپریشان را
هم زخم پریشانی هم خنجریاران را
درآینه می بینم یک مُردهٖ کوکی را
یک تن فرسوده یک پیکربی جان را
درآینه می بینم حسرت به دل مرگم
هرثانیه می خوابم هرثانیه مرگم را
#م_ع
@httpscero2015
درآینه می بینم اندوه شناوررا
یک دل که به خون خفته
طومارتقلٓارا
درآینه می بینم یک مَظلمه صبرم را
تقدیرنگون بختی.تصویرتلاشم را
درآینه می بینم عمری ست که بربادم
هم واژه طوفانم.هم واژه ویران را
درآینه می بینم یک کودک پژمرده
صدشاخه که بشکسته صدمرگ صنوبررا
درآینه می بینم یک زورق بشکسته
هم صخره ی بی رحم وهم تخته تنهارا
درآینه می بینم افکارپریشان را
هم زخم پریشانی هم خنجریاران را
درآینه می بینم یک مُردهٖ کوکی را
یک تن فرسوده یک پیکربی جان را
درآینه می بینم حسرت به دل مرگم
هرثانیه می خوابم هرثانیه مرگم را
#م_ع
@httpscero2015
@httpscero2015 کانال شعرسالِک
775
نفس نفس.قدم قدم.چوباتوأم .شکفته ام
سایه به سایه.دم به دم.باتوترانه سُفته ام
عشق منی .رازمنی..رازنهفته دروجود
عشق منی.ذات منی..ذات نهفته درسجود
#محمدعبادی(سالِک)
775
نفس نفس.قدم قدم.چوباتوأم .شکفته ام
سایه به سایه.دم به دم.باتوترانه سُفته ام
عشق منی .رازمنی..رازنهفته دروجود
عشق منی.ذات منی..ذات نهفته درسجود
#محمدعبادی(سالِک)
Forwarded from عکس نگار
م_عبادی_(سالِک/ cero):
776
من ازدریاوامواجش.وازطوفان مغرورش.وازآرامش بعدش..برایت شعرمی گویم
من ازساحل واوصافش.واززیبائی بی حدواندازه ش.وازالطاف بارانش
برایت شعرمی گویم
من ازرویای شورانگیزباهم روی شن هایش ..برایت شعرمی گویم
توهم بنشین وباشورنگاهت یاری ام کن
@httpscero2015 کانال شعرسالِک
776
من ازدریاوامواجش.وازطوفان مغرورش.وازآرامش بعدش..برایت شعرمی گویم
من ازساحل واوصافش.واززیبائی بی حدواندازه ش.وازالطاف بارانش
برایت شعرمی گویم
من ازرویای شورانگیزباهم روی شن هایش ..برایت شعرمی گویم
توهم بنشین وباشورنگاهت یاری ام کن
@httpscero2015 کانال شعرسالِک
Channel name was changed to «کانال اشعارسالِک*cero*2»
@httpscero2015 کانال اشعارسالِک
Forwarded from عکس نگار
780
شعردریا.شعرساحل.شعرنو
شعرامواج خروشان.شعرتو
شعرطوفان های زیبا.شعرنو
شعرماهی های خندان.شعرتو
شعربادبان های قایق.شعرنو
شعرشیدائی مرغان.شعرتو
شعرمرجان های زیبا.شعرنو
شعرمرواریدغلطان.شعرتو
شعرآرام شعرآبی.شعرنو
شعرنیلگون شرابی.شعرتو
شعرابروشعرباران.شعرنو
شعرتمثیل بهاران.شعرتو
#کِروُ(salek/م_عبادی)
@httpscero2015 #salekcanal
شعردریا.شعرساحل.شعرنو
شعرامواج خروشان.شعرتو
شعرطوفان های زیبا.شعرنو
شعرماهی های خندان.شعرتو
شعربادبان های قایق.شعرنو
شعرشیدائی مرغان.شعرتو
شعرمرجان های زیبا.شعرنو
شعرمرواریدغلطان.شعرتو
شعرآرام شعرآبی.شعرنو
شعرنیلگون شرابی.شعرتو
شعرابروشعرباران.شعرنو
شعرتمثیل بهاران.شعرتو
#کِروُ(salek/م_عبادی)
@httpscero2015 #salekcanal
Forwarded from اتچ بات
@httpscero2015 کانال اشعارسالِک
781 بهترین واژه عاشقی (۱)
کهنه عکسی دیدم ازفراسوی زمان..آن ورِواژه تنهایی بود..دربدرواژه بینایی بود..کهنه عکسی دیدم آبستن هجرت که مکدرشده بود
..رفته بودم دریا..آب بی حرکت وساکن شده بود..قایقکهاهمه درحبس وسکون..واژه های رنگی همه غمگین بودند..ریه های احساس همه سنگین بودند...دریانتوانست مرانورعرفان بدهد.واژه ی شورفراوان بدهد.آسودگی به جان بدهد.یادلَکَم خوش کندووعده ی باران بدهد..البته حق هم داشت غافل ازدردم بود..دردمن واژه ی بی ساحل بود😔دردمن قدرت انکاربه دریاکه نداشت..
دردمن دورترازغربت دریاشده بود..دربدرهجرت یک مرغ مهاجرشده بود...موج دریاکه شوینده هرسنگ وسخن بودازشستن این واژه من قاصربود..دل من تنگ زمان.دل من تنگ مکان .دل من دردوسکون.دل من دادوفغان..دل من دربدرواژه می خواهم بودـ..دل دریاآرام دل من طوفان داشت..هجرت وفاجعه ورفتن مرغ مهاجرهمه باهم شده بود..گذرعاطفه بدجوردرهم شده بود..دل دریاآرام.. دل من طوفان داشتـ.دل من بخشیدبه این وسعت تلخ ..واژه ناکامی را...دل من مرحوم شده بود.دربدرودون شده بود.زخمی به افسون شده بوددردآهن داغ شدن یاهیزم تاغ شدن..دردیک لحظه ویک ثانیه ازعمرم بود...فاجعه این بودکه یک شعله زدوخرمن ده ساله بسوخت😔..رخصت ده ساله برفت.ـ..واژه خواستن وخواهش ودل همه انکارشدند..واژه مردن پروازآمد..واژه های شیرین همه بردارشدند..بهرتسکین خلأ .واژه غربت وغاروخموشی آمد..دردکه حادث شده بود.درصومعه بنشسته وزاهدشده بود..چاره چه بود..آسایش این واژه چه بود....
روبه دریاگفتم یک دهه آتش رابه چه خاموش کنم.یاکه تیمٓم بدهم.غسل تعمیدبراین واژه نگنجدهرگز..روبه من گفت که ای دیوانه ای مجنون..راه کارش این است..نطفه ی عاشقیت راخفه کن..تایم دلبستگیت راحکم اعدام بده..حال که فرجام چنین پرخطروناکامی ست ازقیدآن خارج شو..جان خویش برداروبرو..تانبرده جانت را..هستی وآمالت را.واژه ی غربت پنهانت را..روبه من گفت اگرسوختنش سنگین است درس عاشقی رابه توآموخته است..راه وچاه یک واژه ناب شدن ازعشقی فراسوی خیال رابه توتلقین کرده..همین موهبتش مارابس...روبه من گفت که یک واژه فقط لایق عاشق شدن است...واژه آدم وانسان شدن است..عاشق خداشدن.عاشق خودشدن وعاشق هم نوع خودشدن است.
#محمدعبادی(سالِکـــــــ.کِرو)
781 بهترین واژه عاشقی (۱)
کهنه عکسی دیدم ازفراسوی زمان..آن ورِواژه تنهایی بود..دربدرواژه بینایی بود..کهنه عکسی دیدم آبستن هجرت که مکدرشده بود
..رفته بودم دریا..آب بی حرکت وساکن شده بود..قایقکهاهمه درحبس وسکون..واژه های رنگی همه غمگین بودند..ریه های احساس همه سنگین بودند...دریانتوانست مرانورعرفان بدهد.واژه ی شورفراوان بدهد.آسودگی به جان بدهد.یادلَکَم خوش کندووعده ی باران بدهد..البته حق هم داشت غافل ازدردم بود..دردمن واژه ی بی ساحل بود😔دردمن قدرت انکاربه دریاکه نداشت..
دردمن دورترازغربت دریاشده بود..دربدرهجرت یک مرغ مهاجرشده بود...موج دریاکه شوینده هرسنگ وسخن بودازشستن این واژه من قاصربود..دل من تنگ زمان.دل من تنگ مکان .دل من دردوسکون.دل من دادوفغان..دل من دربدرواژه می خواهم بودـ..دل دریاآرام دل من طوفان داشت..هجرت وفاجعه ورفتن مرغ مهاجرهمه باهم شده بود..گذرعاطفه بدجوردرهم شده بود..دل دریاآرام.. دل من طوفان داشتـ.دل من بخشیدبه این وسعت تلخ ..واژه ناکامی را...دل من مرحوم شده بود.دربدرودون شده بود.زخمی به افسون شده بوددردآهن داغ شدن یاهیزم تاغ شدن..دردیک لحظه ویک ثانیه ازعمرم بود...فاجعه این بودکه یک شعله زدوخرمن ده ساله بسوخت😔..رخصت ده ساله برفت.ـ..واژه خواستن وخواهش ودل همه انکارشدند..واژه مردن پروازآمد..واژه های شیرین همه بردارشدند..بهرتسکین خلأ .واژه غربت وغاروخموشی آمد..دردکه حادث شده بود.درصومعه بنشسته وزاهدشده بود..چاره چه بود..آسایش این واژه چه بود....
روبه دریاگفتم یک دهه آتش رابه چه خاموش کنم.یاکه تیمٓم بدهم.غسل تعمیدبراین واژه نگنجدهرگز..روبه من گفت که ای دیوانه ای مجنون..راه کارش این است..نطفه ی عاشقیت راخفه کن..تایم دلبستگیت راحکم اعدام بده..حال که فرجام چنین پرخطروناکامی ست ازقیدآن خارج شو..جان خویش برداروبرو..تانبرده جانت را..هستی وآمالت را.واژه ی غربت پنهانت را..روبه من گفت اگرسوختنش سنگین است درس عاشقی رابه توآموخته است..راه وچاه یک واژه ناب شدن ازعشقی فراسوی خیال رابه توتلقین کرده..همین موهبتش مارابس...روبه من گفت که یک واژه فقط لایق عاشق شدن است...واژه آدم وانسان شدن است..عاشق خداشدن.عاشق خودشدن وعاشق هم نوع خودشدن است.
#محمدعبادی(سالِکـــــــ.کِرو)
Telegram
attach 📎
@httpscero2015 کانال اشعارسالِک
Forwarded from عکس نگار
784
میون راست ودروغ اسیرشدیم
ظاهرآسوده وفعل گیرشدیم
باچراهای زیادعجین شدیم
بی جواب مونده وزودوِجین شدیم
.
بعضی خودباخته وبی هدف شدیم
بعضی خودشیفته مثل صدف شدیم
میون ثانیه هااسیرشدیم
توی روزمره گی جزرومدشدیم
زندگی که رقص بالماسکه ای نیس
پس چراهزارویک نقاب شدیم
.
همه ی زندگی مون تظاهره
نمی دونیم راهیِ کجاشدیم
.
فقروتنگدستی وفحشاءوفجور
ای خدامابه چی مبتلاشدیم
.
رنگ دنیامگه خاکستریه؟!
که مثل ابرک سردکبودشدیم
.
خنده هامون همه مصنوعی شده
بغض نشکفته ای که چیده شدیم
.
ذهنمون سرای مسگراشده
به صداهای شلوغ دچارشدیم
.
برج وبارو دیگه شادی نداره
وقتی مبتلابه صدبلاشدیم
.
بازی هامون همه باسمه ای شده
فیلم صامت شده بی صداشدیم
.
واژه ی نخورده .فعل سیرشدیم
دلامون پاک ولی شکل قیرشدیم
.گل باغچه تابِ آفت نداره
شکل گل های توی قالی شدیم
.
ای خدا!ابرُبه بارش برسون
مادچارخشکیِ فرداشدیم
#محمدعبادی(سالِکـــــــ.کِرو
@salek3
@httpscero2015
کانال اشعارسالِک
میون راست ودروغ اسیرشدیم
ظاهرآسوده وفعل گیرشدیم
باچراهای زیادعجین شدیم
بی جواب مونده وزودوِجین شدیم
.
بعضی خودباخته وبی هدف شدیم
بعضی خودشیفته مثل صدف شدیم
میون ثانیه هااسیرشدیم
توی روزمره گی جزرومدشدیم
زندگی که رقص بالماسکه ای نیس
پس چراهزارویک نقاب شدیم
.
همه ی زندگی مون تظاهره
نمی دونیم راهیِ کجاشدیم
.
فقروتنگدستی وفحشاءوفجور
ای خدامابه چی مبتلاشدیم
.
رنگ دنیامگه خاکستریه؟!
که مثل ابرک سردکبودشدیم
.
خنده هامون همه مصنوعی شده
بغض نشکفته ای که چیده شدیم
.
ذهنمون سرای مسگراشده
به صداهای شلوغ دچارشدیم
.
برج وبارو دیگه شادی نداره
وقتی مبتلابه صدبلاشدیم
.
بازی هامون همه باسمه ای شده
فیلم صامت شده بی صداشدیم
.
واژه ی نخورده .فعل سیرشدیم
دلامون پاک ولی شکل قیرشدیم
.گل باغچه تابِ آفت نداره
شکل گل های توی قالی شدیم
.
ای خدا!ابرُبه بارش برسون
مادچارخشکیِ فرداشدیم
#محمدعبادی(سالِکـــــــ.کِرو
@salek3
@httpscero2015
کانال اشعارسالِک
Forwarded from عکس نگار
@httpscero2015 کانال اشعارسالِک
786
شب مردادبه آرامیِ یک قاصدک ازسرلحظه گذرکردوگذشت..تب دلدارفروکش ننمود..لب مهتاب به این مرثیه تکبیری گفت ..شفقی گشت پدیداروشب زائل شد..وسحرگاه جدیددرافق عمرشناورگردید....روزنوزایش شد،..روزنوزایش نومی طلبد ،واژه ی افزایش تو!می طلبد..روزنوهمت نومی خواهد،واژه ی بیداری تومی خواهد!..هاتفی می گویدپلکی نزده شب شده است،واژه ی پلک زدن رادریاب!!..سفری کوتاه است،عمرامروز،همچودیروزو
پریروز،پرشتاب وگذراست..وشب عمرچقدرنزدیک است،...رهگذرتوشه نچینددرداست..رهگذردرپیِ امٓاواگرمغبون است...رهگذرمنتظرواژه بمانددرداست..خالق واژه خوداوست حواسش پرت است!!!!
صبرخوب است وتغافل درداست
واژه ی غفلت چو به صبرتعبیرشودنابودیِ است..!!
رهگذر!!....معجزه درتوست فقط باورکن تابه هرچیزکه خواهی برسی...رهگذر!!!...فاعل بیداری باش...ـرهگذر...مصدرهوشیاری باش...تابه تسخیرسعادت برسی!!!!
#محمدعبادی(سالِکـــــــــــ.کِروُ salek3@
786
شب مردادبه آرامیِ یک قاصدک ازسرلحظه گذرکردوگذشت..تب دلدارفروکش ننمود..لب مهتاب به این مرثیه تکبیری گفت ..شفقی گشت پدیداروشب زائل شد..وسحرگاه جدیددرافق عمرشناورگردید....روزنوزایش شد،..روزنوزایش نومی طلبد ،واژه ی افزایش تو!می طلبد..روزنوهمت نومی خواهد،واژه ی بیداری تومی خواهد!..هاتفی می گویدپلکی نزده شب شده است،واژه ی پلک زدن رادریاب!!..سفری کوتاه است،عمرامروز،همچودیروزو
پریروز،پرشتاب وگذراست..وشب عمرچقدرنزدیک است،...رهگذرتوشه نچینددرداست..رهگذردرپیِ امٓاواگرمغبون است...رهگذرمنتظرواژه بمانددرداست..خالق واژه خوداوست حواسش پرت است!!!!
صبرخوب است وتغافل درداست
واژه ی غفلت چو به صبرتعبیرشودنابودیِ است..!!
رهگذر!!....معجزه درتوست فقط باورکن تابه هرچیزکه خواهی برسی...رهگذر!!!...فاعل بیداری باش...ـرهگذر...مصدرهوشیاری باش...تابه تسخیرسعادت برسی!!!!
#محمدعبادی(سالِکـــــــــــ.کِروُ salek3@
Forwarded from عکس نگار
787
قسمت این است که دلخون باشم
شبحِ عاشق ومجنون باشم
دائماََ بی دل وافسون باشم
خسته ترازبیدمجنون باشم
همسفربارودجیحون باشم
آبشاربوده سرنگون باشم
.
قسمت این است که ابرکِ گریان باشم
بغض لیلی به دل و دردفراوان باشم
قسمت این است که فرهادپریشان باشم
تیشه برریشه ی خود،مرگ شتابان باشم
بارهگذران،قسمت خسران باشم
یادمهرتوشده،شرح خفقان باشم
#محمدعبادی(سالِکـــــــــ.کِروُ
@httpscero2015 کانال اشعارسالِکـــ
قسمت این است که دلخون باشم
شبحِ عاشق ومجنون باشم
دائماََ بی دل وافسون باشم
خسته ترازبیدمجنون باشم
همسفربارودجیحون باشم
آبشاربوده سرنگون باشم
.
قسمت این است که ابرکِ گریان باشم
بغض لیلی به دل و دردفراوان باشم
قسمت این است که فرهادپریشان باشم
تیشه برریشه ی خود،مرگ شتابان باشم
بارهگذران،قسمت خسران باشم
یادمهرتوشده،شرح خفقان باشم
#محمدعبادی(سالِکـــــــــ.کِروُ
@httpscero2015 کانال اشعارسالِکـــ
Forwarded from عکس نگار
788
@httpscero2015 کانال اشعارسالِک
الهی بی پناه وبی نصیبم
میون واژه هامن یک غریبم
بجزتوای خدایا،کس ندارم
بجزتوهمدم ومونس ندارم
خدایامانده ام درکاروبارم
سیه گشته تمام روزگارم
خدایاطاقت خواری ندارم
خدایابی کَسم ،یاری ندارم
.
غریب وبی کس وتنهاوخسته
به کنج عزلتی،بادست بسته
خدایاخسته ام ازاین همه درد
پریشان حالی وبیدادهمدرد
.
به هرراهی که رفتم کوره راه بود
به هرواژه زدم،دربسته آمد
به هرکاری زدم بی عاقبت بود
بجزدردوشکست،هیچ عایدم بود
.
خدادرمانده گشتم درجوانی
نشدهیچ عایدی،جزبی پناهی
خداسرگشته ام راهی نشان ده
خدادرمانده ام،تابی نشان ده
به راهی که پشیمانی نباشد
دوصدچندان پریشانی نباشد
الهی سینه ام سنگین وسرداست
دل بشکسته ام درگیردرداست
.قدمهایم دگرنایی ندارد
تن وجان بی رمق،تابی ندارد
خدایاراه خودگم کرده ام من
خدایابارخودافکنده ام من
خدایاخسته ازنامردمی ها
پرازبغضم ازاین نابخردی ها
.
به قدری ضربه خورده #اعتمادم
فررفتن به خود،آیدبه کارم
الهی توغریبان راپناهی
دل بی چاره راتوچاره سازی
.
به هردرمانده ای یاری رسانی
به هرشرمنده ای شادی رسانی
.
به هر(ابن سَبیل)راهی نمایی
به هرگمگشته آبادی نمایی
کریمی،چاره سازی،دستگیری
دل بشکسته را هرگزنرانی
.
بجزعصیان ندارم کوله باری
شود این بی چاره تدبیری نمایی؟
اگرازدرگهت من رابرانی
بمانم برزخی،این نکته دانی!
#محمدعبادی(سالِک/کِــــــــــروُ salek3@
@httpscero2015 کانال اشعارسالِک
الهی بی پناه وبی نصیبم
میون واژه هامن یک غریبم
بجزتوای خدایا،کس ندارم
بجزتوهمدم ومونس ندارم
خدایامانده ام درکاروبارم
سیه گشته تمام روزگارم
خدایاطاقت خواری ندارم
خدایابی کَسم ،یاری ندارم
.
غریب وبی کس وتنهاوخسته
به کنج عزلتی،بادست بسته
خدایاخسته ام ازاین همه درد
پریشان حالی وبیدادهمدرد
.
به هرراهی که رفتم کوره راه بود
به هرواژه زدم،دربسته آمد
به هرکاری زدم بی عاقبت بود
بجزدردوشکست،هیچ عایدم بود
.
خدادرمانده گشتم درجوانی
نشدهیچ عایدی،جزبی پناهی
خداسرگشته ام راهی نشان ده
خدادرمانده ام،تابی نشان ده
به راهی که پشیمانی نباشد
دوصدچندان پریشانی نباشد
الهی سینه ام سنگین وسرداست
دل بشکسته ام درگیردرداست
.قدمهایم دگرنایی ندارد
تن وجان بی رمق،تابی ندارد
خدایاراه خودگم کرده ام من
خدایابارخودافکنده ام من
خدایاخسته ازنامردمی ها
پرازبغضم ازاین نابخردی ها
.
به قدری ضربه خورده #اعتمادم
فررفتن به خود،آیدبه کارم
الهی توغریبان راپناهی
دل بی چاره راتوچاره سازی
.
به هردرمانده ای یاری رسانی
به هرشرمنده ای شادی رسانی
.
به هر(ابن سَبیل)راهی نمایی
به هرگمگشته آبادی نمایی
کریمی،چاره سازی،دستگیری
دل بشکسته را هرگزنرانی
.
بجزعصیان ندارم کوله باری
شود این بی چاره تدبیری نمایی؟
اگرازدرگهت من رابرانی
بمانم برزخی،این نکته دانی!
#محمدعبادی(سالِک/کِــــــــــروُ salek3@
آجرک الله یاصاحب الزمان...
@httpscero2015
@httpscero2015
Forwarded from عکس نگار
@httpscero2015 کانال اشعارسالِک
789
رهگذربالب خشک وتن داغ ،ازتاکستان گذرکردولبش خیس نشد..می وانگورنجُست..رقص انگورنخواست..رهگذرمست عرفان متولدشده بود..چه نیازی به تاکستان داشت..ذات اومست ترازشب تاکستان بود.ـ......
کمرش خم شده بود..زیربُهتان وبلا
قلبش اماهمچوآیین طلا،دردرخشش همچوآیینه وماه.ـ.
دردهاپشت به پشت ،قسم خورده به مشت،عرض اندام چوالوندمی کرد.ـولی پیشانی اوخالیِ ازیک گره بود...
رهگذربرنوک الوندپرچم باورزده بود..پله می ساخت زِدرد...باورش باگره ودرد ،هم آواشده بود..
خسته بود..قدرهزارسال تلاش..ولی آن شاخه نوری که به لب داشت تحمل می داد..تن اوگرم ودلش،روشن ازآن بود..وشن زارمسیرش زهمان شاخه چراغان شده بود....
گرچه طوفان شده بودولی اوواژه ی بربادنبود...دل اوفعلِ شقایق شده بود..عاری ازدردسلایق شده بود..دل اوهم نفسِ شوقِ شقایق،مستیِ پنهان داشت..لبی ازشورِشقایق ترکرد..وشقایق خندید...وبه اووعده ی آدینه بداد.....رهگذرمُهرتبسم وسکوت راچاشنیِ رویاکردو به شقایق ،کرنشی کردوگذشت،.... تابه آدینه رسدـ....
#محمدعبادی(سالِک/کِروُ)
ایدی ارسال دلنوشته و اشعارشما👈
@salek3
789
رهگذربالب خشک وتن داغ ،ازتاکستان گذرکردولبش خیس نشد..می وانگورنجُست..رقص انگورنخواست..رهگذرمست عرفان متولدشده بود..چه نیازی به تاکستان داشت..ذات اومست ترازشب تاکستان بود.ـ......
کمرش خم شده بود..زیربُهتان وبلا
قلبش اماهمچوآیین طلا،دردرخشش همچوآیینه وماه.ـ.
دردهاپشت به پشت ،قسم خورده به مشت،عرض اندام چوالوندمی کرد.ـولی پیشانی اوخالیِ ازیک گره بود...
رهگذربرنوک الوندپرچم باورزده بود..پله می ساخت زِدرد...باورش باگره ودرد ،هم آواشده بود..
خسته بود..قدرهزارسال تلاش..ولی آن شاخه نوری که به لب داشت تحمل می داد..تن اوگرم ودلش،روشن ازآن بود..وشن زارمسیرش زهمان شاخه چراغان شده بود....
گرچه طوفان شده بودولی اوواژه ی بربادنبود...دل اوفعلِ شقایق شده بود..عاری ازدردسلایق شده بود..دل اوهم نفسِ شوقِ شقایق،مستیِ پنهان داشت..لبی ازشورِشقایق ترکرد..وشقایق خندید...وبه اووعده ی آدینه بداد.....رهگذرمُهرتبسم وسکوت راچاشنیِ رویاکردو به شقایق ،کرنشی کردوگذشت،.... تابه آدینه رسدـ....
#محمدعبادی(سالِک/کِروُ)
ایدی ارسال دلنوشته و اشعارشما👈
@salek3
@httpscero2015کانال اشعارسالک
@salek3 ایدی دریافت دلنوشته شما
@salek3 ایدی دریافت دلنوشته شما
