بزرگان اندیشه و خدمت و عشقورزی گمنام می زیند و می میرند اما افکار و اهداف و آرمان هایشان آنقدر بزرگ و معنا گرایانه و متعالیست که هیچ متاع و پست ومقام و حتی احیاناًشهرت و قدرتی آنها را اغفال وحتی اغنا نمی کند و از تکاپوی حق گرایی و رهبانیت الهی بازنمی دارد و هرگز به الوهیت درون خویش خیانت نمی کنند ، واین است راز ماندگاری و جاودانگیشان .....و تمام #محمدعبادی_سالِک #میم_کِروُ
19/12/1403
19/12/1403
بیایید #آگاهی را تکثیر کنیم و #بیداری را و #عشقورزی راو#بخشش را #وگذشت و #شجاعت و#شهامت و #خودباوری را ، بیایید #انسان بودن بر پایه #خداگونه بودن را تکثیر کنیم بیایید آگاهانه به سمتی برویم که خدامحوری بیدارشود که به بیداری فکری برسیم که به بیداری انسان از جهل ، که به بیداری از خواب و خور و شهوت و آز ، که به انسان برسیم که به ایمان برسیم ، که خدا در تن و اندام و زبان جلوه کند ،که به هستی برسیم ، به ربوبیت او پیله شویم تابه پروانگی خود برسیم تاکه پرواز کنیم تاکه عاشق بشویم و فقط عشق سخنگو باشد وفقط عشق پدیدار شود..فاش می باید جست :کالبد عشق قراراست شکوفا گردد...#محمدعبادی_سالِک_
#برکه_هذیان می گفت؛
وای ازمزرعه بوی عطشی می آید
باران رفته سفر
شده ابر توخالی
بارشی نیست ،چراخورده جرس
پس چرا بانگ حذر می آید،،؟؟
من به ابناء خودم مدیونم
وخداراای عشق
من به هرلحظه وهرثانیه ام مدیونم
من تورامی خواهم
میدانی!؟
،،چشم ودل را
همه خوناب زدیم
بلکه باران آید
دیده هارابه ته آب زدیم
شاید ایمان شاید
ازکف برکه فقط لای بپاخواست
ازنورفقط هیمنه ای برپابود
ماه رامادیدیم
غوطه وردر گریه اش
غوطه در هجران آب
غوطه درهجران من
غوطه در ماهیتٓش
برکه هذیان می گفت
ماهیان را
همه مهمل بودند
کوله بار و سبدی
آمدند نور وزلالی بخرند
غافل ازهربنیان،
این تکاپوشده درذات خودش
نورهادر خودایشان خفته
غافل از ورد مسیحایی خود
غافل ازسِحرِسَحرخوان بودند
هاتفی گفت همت وافر بباید ورقی ،،سِحرایمان..سَحری تازه ببین،!،
درتغافل ،
چه به ابناء خودش می آید،!،
درتکامل
چه به ذات بشرش می بالد..!
۹
ماهیان ازپس اندیشه تور
ماهیان تاخودنور
ماهیان شکل خدایان
طرفه هارا عشق را چیدند ورفتند
#محمدعبادی_سالک
No:/1451_4/12/96
وای ازمزرعه بوی عطشی می آید
باران رفته سفر
شده ابر توخالی
بارشی نیست ،چراخورده جرس
پس چرا بانگ حذر می آید،،؟؟
من به ابناء خودم مدیونم
وخداراای عشق
من به هرلحظه وهرثانیه ام مدیونم
من تورامی خواهم
میدانی!؟
،،چشم ودل را
همه خوناب زدیم
بلکه باران آید
دیده هارابه ته آب زدیم
شاید ایمان شاید
ازکف برکه فقط لای بپاخواست
ازنورفقط هیمنه ای برپابود
ماه رامادیدیم
غوطه وردر گریه اش
غوطه در هجران آب
غوطه درهجران من
غوطه در ماهیتٓش
برکه هذیان می گفت
ماهیان را
همه مهمل بودند
کوله بار و سبدی
آمدند نور وزلالی بخرند
غافل ازهربنیان،
این تکاپوشده درذات خودش
نورهادر خودایشان خفته
غافل از ورد مسیحایی خود
غافل ازسِحرِسَحرخوان بودند
هاتفی گفت همت وافر بباید ورقی ،،سِحرایمان..سَحری تازه ببین،!،
درتغافل ،
چه به ابناء خودش می آید،!،
درتکامل
چه به ذات بشرش می بالد..!
۹
ماهیان ازپس اندیشه تور
ماهیان تاخودنور
ماهیان شکل خدایان
طرفه هارا عشق را چیدند ورفتند
#محمدعبادی_سالک
No:/1451_4/12/96
Telegram
/1179
من ازاین بادگذرخواهم کرد
به پریشان شدن برگ وبرم فکرنکن
ریشه ام درخاک است
توبه لرزیدن ساقه من فکرنکن
یک بهارمنتظراست،سبزشوم
گرچه سرداست وبه خواب رفته دلم،توبه بیداری من فکرنکن
غنچه هامنتظرندتاشکوفابشوند
توبه ظاهرخشکیده من فکرنکن
میوه هادرراهندتاکه نوبربشوند
توبه سرماوزمستان شدنم فکرنکن
تبرت کارنگیردبرمن،
دسته اش راخودمن ساخته ام
حرمت نان ونمکدان بلداست،،
به خودت فکرکن که چن چندی؟
تابه کی بادل خوددرجنگی؟
گیرم انداختی مراباتبرت!
توخودت رابه هلاک افکندی!
این سخن، آویزه به گوشت باشد
باتبر،ساقه ی خودرازده ای!
دست بردارزجنگیدن خود
آدرس باروبرم رابلدی
محمدعبادی سالک
من ازاین بادگذرخواهم کرد
به پریشان شدن برگ وبرم فکرنکن
ریشه ام درخاک است
توبه لرزیدن ساقه من فکرنکن
یک بهارمنتظراست،سبزشوم
گرچه سرداست وبه خواب رفته دلم،توبه بیداری من فکرنکن
غنچه هامنتظرندتاشکوفابشوند
توبه ظاهرخشکیده من فکرنکن
میوه هادرراهندتاکه نوبربشوند
توبه سرماوزمستان شدنم فکرنکن
تبرت کارنگیردبرمن،
دسته اش راخودمن ساخته ام
حرمت نان ونمکدان بلداست،،
به خودت فکرکن که چن چندی؟
تابه کی بادل خوددرجنگی؟
گیرم انداختی مراباتبرت!
توخودت رابه هلاک افکندی!
این سخن، آویزه به گوشت باشد
باتبر،ساقه ی خودرازده ای!
دست بردارزجنگیدن خود
آدرس باروبرم رابلدی
محمدعبادی سالک
وزش باد ونسیم توی صحن ، کناراون سقاخانه، ، کنار اون پنجره فولاد قشنگ و کبوترهای عاشق ، که پر از حاجتن و میل به پرواز و وصال ، جای پیوند دلای تیکه پاره با خدای عاشقی که خودش طبیبه و آخر درمونه، یاره! نمیذاره هیچکسی دست خالی بره ز پیشش ، یادگاری توی هر قلب شکسته جا میذاره، یادگاری که پر از نور وامیده، که پر از نوید راهه، ، آره خوب مشهد ماهم مثل هرجای دیگه جاهای خوبی داره ، ولی دنیا رو بگردی هیچ کجا ارباب حاجت مثل اینجا که نداره، مریضو شفا میده ، اسیرا رو رها میده، گمشده ها پیدامیشن،محکومارونجات می ده ، ،،،،بداهه محمدعبادی سالِک
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دل به دریای نگاهت زده ام ، تابه ساحل ببری اندکی آرام شوم...
تو خودت می دانی از خودم رد شده ام ،سال به سال ، قرن به قرن ...گوئیا شعر برون مرزی تاریخ شدم ، شعر بشر ! گوئیا نقدشدم تا به فراخوان نگاه تو صنوبر باشم ..گوئیا فسخ شدم تابه تو ملحق باشم ..این تویی کز نگهت می خری ام یعنی چه.! این تویی با نگهت می کُشی ام یعنی چه .! وین نگه تا به کجا می بری ام یعنی چه .! باز مجنون شده ام .! باز در کوی نگاه تو شبیخون شده ام .! باز مجنون شده ام ...این که از خود بِرَهانی که به خود حبس کنی یعنی چه.! این که از شعر وجودم به عدم وصل کنی یعنی چه .! این که ممزوج کنی یعنی چه.! .باز مصلوب شدم .! باز در کنج نگاه تو که منسوب شدم .! باز مصدوم شدم ، باز معدوم شدم ..این همه مرده کنی زنده کنی یعنی چه.! این همه کُشته کنی کِشته کنی یعنی چه .! حکم تکفیر بخوانی که منم مرتدی..! ، یا به تصنیف بخوانی چشمه ام ، ایمانی!. یا که معدوم کنی قرن به قرن بودن من ، من که از چشم تو غافل نشوم گوهر من، که من و چشم تو و قافیه ات پیمانی... همگی پنهانی ! همگی پنهانی......#محمدعبادی_سالِک (بداهه12/1/1404
#تو #نگاه #خدا #عشق
تو خودت می دانی از خودم رد شده ام ،سال به سال ، قرن به قرن ...گوئیا شعر برون مرزی تاریخ شدم ، شعر بشر ! گوئیا نقدشدم تا به فراخوان نگاه تو صنوبر باشم ..گوئیا فسخ شدم تابه تو ملحق باشم ..این تویی کز نگهت می خری ام یعنی چه.! این تویی با نگهت می کُشی ام یعنی چه .! وین نگه تا به کجا می بری ام یعنی چه .! باز مجنون شده ام .! باز در کوی نگاه تو شبیخون شده ام .! باز مجنون شده ام ...این که از خود بِرَهانی که به خود حبس کنی یعنی چه.! این که از شعر وجودم به عدم وصل کنی یعنی چه .! این که ممزوج کنی یعنی چه.! .باز مصلوب شدم .! باز در کنج نگاه تو که منسوب شدم .! باز مصدوم شدم ، باز معدوم شدم ..این همه مرده کنی زنده کنی یعنی چه.! این همه کُشته کنی کِشته کنی یعنی چه .! حکم تکفیر بخوانی که منم مرتدی..! ، یا به تصنیف بخوانی چشمه ام ، ایمانی!. یا که معدوم کنی قرن به قرن بودن من ، من که از چشم تو غافل نشوم گوهر من، که من و چشم تو و قافیه ات پیمانی... همگی پنهانی ! همگی پنهانی......#محمدعبادی_سالِک (بداهه12/1/1404
#تو #نگاه #خدا #عشق
بازهم شعر کتک خورده من بر در و دیوار وجود
باز هم کرنش و تسلیم و سجود
بازهم طعنه ققنوس به چاه
بازهم آیت تکثیر و قعود
بخدا خسته پرگار شدم
کی قراراست غنودی آسود
دائماً زخم به صدخنجر شد
حنجره پرخففان، بغض الود
اندکی ساز بزن صومعه را
کاسمانش همگی تیره شده ابرآلود
باز ققنوس و هزار زایش ومرگ
باد را گوی بیاید به جنود...
..#محمدعبادی_سالِک بداهه24/1/1404
باز هم کرنش و تسلیم و سجود
بازهم طعنه ققنوس به چاه
بازهم آیت تکثیر و قعود
بخدا خسته پرگار شدم
کی قراراست غنودی آسود
دائماً زخم به صدخنجر شد
حنجره پرخففان، بغض الود
اندکی ساز بزن صومعه را
کاسمانش همگی تیره شده ابرآلود
باز ققنوس و هزار زایش ومرگ
باد را گوی بیاید به جنود...
..#محمدعبادی_سالِک بداهه24/1/1404
هیچکس نیست بجز اندیشه ،هیچکس نیست بجز ،شعرادغام من وتو درهیچ ،که به این هیچ بینهایت را داد..ولی این هیچ پر از پوچی وبیهودگی و بوالهوسی ، کی قراراست به عرفان تجلی تو در خویش ،کمی ارج نهد ! کی قراراست تو باشی و نه من !کی قراراست وتواند که به انسان برسد تا متجلی گردی ! ..
گرچه از شعر تو لبریز شدم لیک بدان ،غرق تنهایی این فلسفه ام که چرا هستی و من تنهایم ! اشک هایم به گواه است بیا ! !..هیچ کس جز تو مرا درک نکرد ..حجم تنهایی من بی تو بزرگ است بیا ..!شکل تنهایی من بی تو عجیب است بیا..!! نفسم بی تو ملامت گر قرن ..! نفسم بی تو ملامت گر خویش..! اندکی پیش بیا ، وبه بیگانگی ام پایان ده...بداهه #محمدعبادی_سالِک_ 30/1/1404
.
#خدا#انسان#تنهایی#فلسفه
گرچه از شعر تو لبریز شدم لیک بدان ،غرق تنهایی این فلسفه ام که چرا هستی و من تنهایم ! اشک هایم به گواه است بیا ! !..هیچ کس جز تو مرا درک نکرد ..حجم تنهایی من بی تو بزرگ است بیا ..!شکل تنهایی من بی تو عجیب است بیا..!! نفسم بی تو ملامت گر قرن ..! نفسم بی تو ملامت گر خویش..! اندکی پیش بیا ، وبه بیگانگی ام پایان ده...بداهه #محمدعبادی_سالِک_ 30/1/1404
.
#خدا#انسان#تنهایی#فلسفه
هجمهِ طوفان شد
قاصدک هاهمه پرپر گشتند
وخبرواصل شد..
هرچه بلوا وبلایا
به صف خواهدشد
یک نفرگفت که دل گشته سیاه
وسیاه گشته زمان
فوران خواهد شد
خوب بنگر ،توهم می بینی؟
گفتمش
شب که ازفاجعه لبریزشود
سحرش می زاید
#محمدعبادی_سالک
تسلیت درتسلیت درتسلیت
قاصدک هاهمه پرپر گشتند
وخبرواصل شد..
هرچه بلوا وبلایا
به صف خواهدشد
یک نفرگفت که دل گشته سیاه
وسیاه گشته زمان
فوران خواهد شد
خوب بنگر ،توهم می بینی؟
گفتمش
شب که ازفاجعه لبریزشود
سحرش می زاید
#محمدعبادی_سالک
تسلیت درتسلیت درتسلیت
همه رنج من این شد که این گنج تو از کف نرود ...بداهه #محمدعبادی_سالِک_
خسته ام
می دانی
از این سیل سیاهی و
از این کابوس دهشت بار و
این تنهایی مفرط
و ز ین سردی ایام و
این لبخند مصنوعی
ازاین اعیاد پر درد و
از این سوگی که در دل خانه کرده
از این بی کس میان جمع و
هرمجموع پوشالی
...
نمی دانم چرا کابوس طولانیست
نمی دانم چرا شب ها به یکدیگر گره خورده
نمی دانم چرا خورشید من زهر است و دردآور
نمی دانم چرا این مرگ طولانیست
نمی دانم چرا این مرگ
طولانیست ....بداهه 19/21404محمدعبادی
می دانی
از این سیل سیاهی و
از این کابوس دهشت بار و
این تنهایی مفرط
و ز ین سردی ایام و
این لبخند مصنوعی
ازاین اعیاد پر درد و
از این سوگی که در دل خانه کرده
از این بی کس میان جمع و
هرمجموع پوشالی
...
نمی دانم چرا کابوس طولانیست
نمی دانم چرا شب ها به یکدیگر گره خورده
نمی دانم چرا خورشید من زهر است و دردآور
نمی دانم چرا این مرگ طولانیست
نمی دانم چرا این مرگ
طولانیست ....بداهه 19/21404محمدعبادی
ای دریغا پوسخندی
حاصل هر ارتعاشی
ای دریغا از ستونی
گوییا بی مهرگانیم
چون سبد بی آب و خشکیم
در پی ارباب قدسی
سهم مان خاموشی و درد
بی گمان با مردگانیم
بداهه محمدعبادی23/2/1404
حاصل هر ارتعاشی
ای دریغا از ستونی
گوییا بی مهرگانیم
چون سبد بی آب و خشکیم
در پی ارباب قدسی
سهم مان خاموشی و درد
بی گمان با مردگانیم
بداهه محمدعبادی23/2/1404
آوازهای فروخفته ام را نوشتم لحظه های بی امان،
روزها و ماه ها و سال ها !
گوش و چشم وقلب تو گویاخریدار نبود. !!
اشک و آه و رسم جاه و جوی خون،
آن قدر خون خورد تا مرز جنون ،
هی شعار و هی شعور و هی شکست
هر چه را در چنته می باید نشست!
از خیابان و بیابان ها گذشت
چاله در چاه و هزاران زخم و نَشت
عاقبت دهلیز شد از فرط غم
یار غار و خفته در انبار نم
گوئیا عاشق کشی رسم تو بود
حجله و تور سیاه سهم تو بود ...
بداهه #محمدعبادی_سالِک_ .
26/2/1404
روزها و ماه ها و سال ها !
گوش و چشم وقلب تو گویاخریدار نبود. !!
اشک و آه و رسم جاه و جوی خون،
آن قدر خون خورد تا مرز جنون ،
هی شعار و هی شعور و هی شکست
هر چه را در چنته می باید نشست!
از خیابان و بیابان ها گذشت
چاله در چاه و هزاران زخم و نَشت
عاقبت دهلیز شد از فرط غم
یار غار و خفته در انبار نم
گوئیا عاشق کشی رسم تو بود
حجله و تور سیاه سهم تو بود ...
بداهه #محمدعبادی_سالِک_ .
26/2/1404
#گفتگوی ذهنی را شاید بتوان حاصلی از ترکیب #ماتریکس_فطری یا#ماتریکس_الهی و#ماتریکس_بشری یا#ماتریکس_مادی خواند، وماتریکس الهی ودیعه ای از طرف خالق که با تفکر و تمرکز و جهت دهی افکار به انسان توانایی رسیدن اهداف و خواسته هارا می دهد ،اما ماتریکس بشری یا همان ماتریکس مادی که در اثر تاثیرگذاری تبلیغات ،مقایسه ها، جاه طلبی ها ، زیاده خواهی ها و خودکامگی ها و ازاین قبیل تعاریف ، ماتریکس الهی را در جهت امیال و هوای نفس به کار می گیرد و گفتگوی ذهنی را شکل و قوت فزاینده می دهد ، پر وبال می دهد ، ولحظه به لحظه قوی تر و واقعی تر جلوه می کند ، تاجایی که خواب و آسایش و آرامش را سلب می کند و آدمی را به طور ناخودآگاه به عینیت بخشیدن آن از جهان درونی به جهان بیرونی سوق می دهد . مادامی که آدمی متوجه این ساختار و طرز روبروشدن و بهره وری صحیح از این موهبت الهی درجهت صحیح ودرست نشود ،بطورناخودآگاه درگیر زندان ذهنی حاصل از این فرآیند خواهد ماند !..
شاید اگر دراندیشه کمی به عقب برگردیم و به هدف خلقت و آفرینش که تکامل وتعالی و هویت یابی الهی است بیندیشیم و به #دارما که همان #رسالت_الهی شخصی می باشد معتقد ومعترف گردیم ، و گفتگوی ذهنی را منطبق با ماتریکس الهی کنیم ، نه تنها به خواسته ها و آرزوهای بیشتری دست پیدا می کنیم ، بلکه ارزش وماهیت این خواسته ها تغییرکرده و با ساختار وجودی و پتانسیل های بالقوه ما همسو میگردد و در یک کلام به اشرفیت ما بطور عینی و حقیقی منتهی خواهد شد .....الی آخر ....
پ ن : پردازش حق این مطلب فراتر ازآن است که در یک جرعه بگنجد..
#محمدعبادی_سالِک_ بداهه جمعه 26اردیبهشت1404
.
#گفتگوی_ذهنی#ماتریکس#ماتریکس_الهی#ماتریکس_بشری#زندان_ذهن#دارما#رسالت_الهی
شاید اگر دراندیشه کمی به عقب برگردیم و به هدف خلقت و آفرینش که تکامل وتعالی و هویت یابی الهی است بیندیشیم و به #دارما که همان #رسالت_الهی شخصی می باشد معتقد ومعترف گردیم ، و گفتگوی ذهنی را منطبق با ماتریکس الهی کنیم ، نه تنها به خواسته ها و آرزوهای بیشتری دست پیدا می کنیم ، بلکه ارزش وماهیت این خواسته ها تغییرکرده و با ساختار وجودی و پتانسیل های بالقوه ما همسو میگردد و در یک کلام به اشرفیت ما بطور عینی و حقیقی منتهی خواهد شد .....الی آخر ....
پ ن : پردازش حق این مطلب فراتر ازآن است که در یک جرعه بگنجد..
#محمدعبادی_سالِک_ بداهه جمعه 26اردیبهشت1404
.
#گفتگوی_ذهنی#ماتریکس#ماتریکس_الهی#ماتریکس_بشری#زندان_ذهن#دارما#رسالت_الهی
این همه دَرز و ترک بر در و دیوار وجود ، وای اگر خواب بمانیم و بریزد آوار ...#بداهه_تصویری #محمدعبادی_سالِک_
#کِروُ: #انحنای_حضور
میبینم،ومیرقصم باانچه مرا هست!
هر حس من، لرزشیست که با کائنات میرقصد
و هر رقص کائنات، پاسخی به تصوراتم ازخودم و زندگی،
خواه تصوری درست باشد وخواه تصوری غلط!
عشق، موجیست بیآغاز و بی فرجام،!
جاری در لحظه، که بودن را جان میدهد.
من حرکت میکنم، پاسخ میدهم،
،می پیچم و میتابم،
هر لرزشم جهان را میخواند
و هر حرکت جهان در من بازتاب مییابد.
واین است راز حضور وجاودانگی در لحظه های بی پایان من...
#محمدعبادی_سالِک_کِروُ
#گوردیسی #محمدعبادی #سالِک #کرو #ادبیات_کِرُوی #حضور#آگاهی
#کِروُ_کِروُی#گوردیسی_سبک_من
۲۹/۷/۱۴۰۴
میبینم،ومیرقصم باانچه مرا هست!
هر حس من، لرزشیست که با کائنات میرقصد
و هر رقص کائنات، پاسخی به تصوراتم ازخودم و زندگی،
خواه تصوری درست باشد وخواه تصوری غلط!
عشق، موجیست بیآغاز و بی فرجام،!
جاری در لحظه، که بودن را جان میدهد.
من حرکت میکنم، پاسخ میدهم،
،می پیچم و میتابم،
هر لرزشم جهان را میخواند
و هر حرکت جهان در من بازتاب مییابد.
واین است راز حضور وجاودانگی در لحظه های بی پایان من...
#محمدعبادی_سالِک_کِروُ
#گوردیسی #محمدعبادی #سالِک #کرو #ادبیات_کِرُوی #حضور#آگاهی
#کِروُ_کِروُی#گوردیسی_سبک_من
۲۹/۷/۱۴۰۴
گوییاشعر زمین گیرشدم
قافله رفت و دگر پیر شدم
این همه کون ومکان و بَر و رو
پس چرا قالب نخجیر شدم
دادوفریاد و فغان ،کوش و کشش!
ای فلک! شاکله ی جیر شدم
دست یازیدن بسیار و ثمن،پوچ که پوچ
طفل من گُشنه و من سیر شدم
یارب این روضه و رضوان راچیست
من که در صومعه زنجیر شدم..
#محمدعبادی_سالِک#زمین گیر بداهه۴/۱۰/۱۴۰۴ (کریسمس)
قافله رفت و دگر پیر شدم
این همه کون ومکان و بَر و رو
پس چرا قالب نخجیر شدم
دادوفریاد و فغان ،کوش و کشش!
ای فلک! شاکله ی جیر شدم
دست یازیدن بسیار و ثمن،پوچ که پوچ
طفل من گُشنه و من سیر شدم
یارب این روضه و رضوان راچیست
من که در صومعه زنجیر شدم..
#محمدعبادی_سالِک#زمین گیر بداهه۴/۱۰/۱۴۰۴ (کریسمس)
پدرم وقتی رفت چیزی درونم فروریخت شبیه کوه شبیه آیینه شبیه بنیان ومتزلزل گشتم و آوار بماند ..
مادرم وقتی رفت مثل یک طوفان بود دگر آوار نبود من بیابان بودم خالی از فلسفه شور ونشاط خالی از بود و شدن خالی از هر من وما!
وتعاریف هزار پنجره مسدودبماند...
#محمدعبادی_سالِک_ ۱۱/۱۰/۱۴۰۴
#پدر#مادر
مادرم وقتی رفت مثل یک طوفان بود دگر آوار نبود من بیابان بودم خالی از فلسفه شور ونشاط خالی از بود و شدن خالی از هر من وما!
وتعاریف هزار پنجره مسدودبماند...
#محمدعبادی_سالِک_ ۱۱/۱۰/۱۴۰۴
#پدر#مادر
#اشراق
اگر ذهن را چون پرندهای خسته
از شاخههای تردید پایین بیاوری
و در مشتِ سکوت بگذاریاش
آنگاه قلب—
آن کرهی بیمرزِ تپنده در مرکز هیچجا—
در را از درون خواهد گشود.
نه صدایی میآید
نه نوری میتابد
اما حضوری
چون سپیدهای بیجهت
در تو طلوع میکند.
در آن لحظه
زمان از خط بودن دست میکشد
و به دایرهای بیانتها بدل میشود؛
مکان از دیوار بودن فرو میریزد
و به وسعتی بینام میپیوندد.
تو نمیبینی—
دیده میشوی.
نمیروی—
رسیدهای.
حجابها
چون مهی که خود را فراموش کرده
از پیشانی آگاهی کنار میروند،
و او—
بیواسطه، بیپرده، بیتعریف—
در مرکز حضورت میایستد.
این اشراق
واژه نیست
وزن نیست
مفهوم نیست؛
انفجار آرامِ بودن است
در سکوتی که خودش سخن میگوید.
و آن منزلت
نه در مقیاس ارزشها میگنجد
نه در ترازوهای جهان؛
زیرا آنجا
ارزش
خودِ حضور است—
و حضور غایت ارزش است..
#محمدعبادی_سالِک #کِروُ
۲۶/۱۱/۱۴۰۴
اگر ذهن را چون پرندهای خسته
از شاخههای تردید پایین بیاوری
و در مشتِ سکوت بگذاریاش
آنگاه قلب—
آن کرهی بیمرزِ تپنده در مرکز هیچجا—
در را از درون خواهد گشود.
نه صدایی میآید
نه نوری میتابد
اما حضوری
چون سپیدهای بیجهت
در تو طلوع میکند.
در آن لحظه
زمان از خط بودن دست میکشد
و به دایرهای بیانتها بدل میشود؛
مکان از دیوار بودن فرو میریزد
و به وسعتی بینام میپیوندد.
تو نمیبینی—
دیده میشوی.
نمیروی—
رسیدهای.
حجابها
چون مهی که خود را فراموش کرده
از پیشانی آگاهی کنار میروند،
و او—
بیواسطه، بیپرده، بیتعریف—
در مرکز حضورت میایستد.
این اشراق
واژه نیست
وزن نیست
مفهوم نیست؛
انفجار آرامِ بودن است
در سکوتی که خودش سخن میگوید.
و آن منزلت
نه در مقیاس ارزشها میگنجد
نه در ترازوهای جهان؛
زیرا آنجا
ارزش
خودِ حضور است—
و حضور غایت ارزش است..
#محمدعبادی_سالِک #کِروُ
۲۶/۱۱/۱۴۰۴