.
#بخشش..
می توانی کدورتها و حتی ناجوانمردی ها را سالها و سالها و سالها حمل کنی و لحظه به لحطه غمگین تر ،عصبی تر ،ومنزوی تر شوی ، می توانی هم قلباً ببخشی و حتی برایشان دعا کنی تا از جهنمی که روح و روانت را همچون خوره می سوزاند رها شوی ،،بخشش تو انها را از پیامد کارشانمصون نمی کند ولی تو را ازاد می کند اگر او لایق بخشش نیست تو که لایق ارامش و شاد زیستن هستی ...انتخاب خودتوست ..... محمدعبادی#کرو
#بخشش..
می توانی کدورتها و حتی ناجوانمردی ها را سالها و سالها و سالها حمل کنی و لحظه به لحطه غمگین تر ،عصبی تر ،ومنزوی تر شوی ، می توانی هم قلباً ببخشی و حتی برایشان دعا کنی تا از جهنمی که روح و روانت را همچون خوره می سوزاند رها شوی ،،بخشش تو انها را از پیامد کارشانمصون نمی کند ولی تو را ازاد می کند اگر او لایق بخشش نیست تو که لایق ارامش و شاد زیستن هستی ...انتخاب خودتوست ..... محمدعبادی#کرو
می توانی بپری..
شعرگنجشک اگرهست که هست
شوق پرواز دگر باد که باد
بال بگشای صنم
خانه دوست خریدار تو باد
شانهِ دوست نگهدار توباد
سفر از دوست به دوست
سفر از لانه دل تا خود اوست
سفر بذر به خاک
سفر عشق به نور
سفراز عمق پریشان که تویی
سفری تا افلاک
سفرپیچ وخمشاخه تاک
شرح می سینهِ چاک
سفراز آب به آب
سفر از نور به نور
سفرازعشق به عشق
رقص تا پیچک پاک
سفر از خویش به خویش
سفر از کیش به کیش
سفراز یار به یار
کورسو تابه دیار
بال پرواز چوهست
شوق پرواز کجاست
ساغرو مستی و می
شوق دیدار کجاست....
.
محمدعبادی سالک
..
شعرگنجشک اگرهست که هست
شوق پرواز دگر باد که باد
بال بگشای صنم
خانه دوست خریدار تو باد
شانهِ دوست نگهدار توباد
سفر از دوست به دوست
سفر از لانه دل تا خود اوست
سفر بذر به خاک
سفر عشق به نور
سفراز عمق پریشان که تویی
سفری تا افلاک
سفرپیچ وخمشاخه تاک
شرح می سینهِ چاک
سفراز آب به آب
سفر از نور به نور
سفرازعشق به عشق
رقص تا پیچک پاک
سفر از خویش به خویش
سفر از کیش به کیش
سفراز یار به یار
کورسو تابه دیار
بال پرواز چوهست
شوق پرواز کجاست
ساغرو مستی و می
شوق دیدار کجاست....
.
محمدعبادی سالک
..
اسمان ساکت و سرد
ابرها زایش درد
بارشی خفته به اعماق زمین
وزمین سبز ازاین تحفهُ درد..
نغمه ای کو به دلش شور اساطیری داد..
وزمانی کهفقط لقمه دهد سفرهُ طرد..
این همه پیج وخم عشق گوارایم باد
چوب حراج براین خمرهُ زرد..
از ازل تا به ابد قصه فراوان خواندی
مستی از جام الستی شده پیشینهُ فرد..
باز تکبیر بخوان بستر آبستن خویش
می ومطرب همچوسجاده بیایدبه نبرد
بازهم تیربزن آهوی بدمستِ مرا
خُتنی راکه به آمیزش با نور زدی موعدعقد..#محمدعبادی_سالک
ابرها زایش درد
بارشی خفته به اعماق زمین
وزمین سبز ازاین تحفهُ درد..
نغمه ای کو به دلش شور اساطیری داد..
وزمانی کهفقط لقمه دهد سفرهُ طرد..
این همه پیج وخم عشق گوارایم باد
چوب حراج براین خمرهُ زرد..
از ازل تا به ابد قصه فراوان خواندی
مستی از جام الستی شده پیشینهُ فرد..
باز تکبیر بخوان بستر آبستن خویش
می ومطرب همچوسجاده بیایدبه نبرد
بازهم تیربزن آهوی بدمستِ مرا
خُتنی راکه به آمیزش با نور زدی موعدعقد..#محمدعبادی_سالک
ازبهشت گفتندو جهنم ساختند ازرفاه گفتندوفلاکت افریدن ازامنیت وازادی گفتند وخفقان خلق کردن ازبرادری وبرابری گفتند و رانت ایجادکردن ازامانت گفتندواختلاس کردن دشمن پنداری کردند و خود وحشتناک ترین و هول انگیزترین شدن ازجمهوری گفتند ک دیکتاتوری عرضه کردن ازخداگفتند وشیطان راروسفیدکردن ازاسلام گفتند و اسلام را اسلام را اسلام را سلاخی کردن ازشرف وتدین گفتندو بیزاری وتنفرترویج کردن ازامام زمان گفتندو جانش راخرج نظام کردن...
..
عمری تناقض و دروغ و ریاکاری وجنایت وخفقان و ارعاب وتهدیدووووووووووووووو
در اوج مقدس نمایی و مقدس انگاری ...
خدایااینان ازچه قماشیین که وقاحت وسنگدلیشان را پایانی نیست
#کرو
..
عمری تناقض و دروغ و ریاکاری وجنایت وخفقان و ارعاب وتهدیدووووووووووووووو
در اوج مقدس نمایی و مقدس انگاری ...
خدایااینان ازچه قماشیین که وقاحت وسنگدلیشان را پایانی نیست
#کرو
ڪاسه دردبشر لبریز است
ڪاش در یاد بیاید درمان
ڪاش یڪ جرعه ازآن عشق اهورایی به این پوچی ابناءبشر شعرطراوت بدهد
ومرا هم مجرم عشق بخواندببرد
مرض سردی به هرڪوچه وپس ڪوچه وهرخانه زده
شهرهادرقرق بیداداست
ڪاش گرمای شرف درقفس ازادشود وبه خون های به زنجیر قداست بدهد
آگهی خوانده ڪه اندیشه به دل گشته غریب
ڪاش گرمای شجاعت بزند درخوابش..
ومزارع همه بی بانی و در سلطهِ صدها موش ..
زاغ ها هم به تبانی همگی مهمانند وڪشاورز ڪه درجلدمترسڪ شده و خواب جهان می بیند
ڪاش این مزرعه از یوغ مترسڪ برهد
ڪاش این مزرعه از ظلم و تبانی به ستوه اید و فریادڪند
ڪاش بردشت شقایق ڪمی انصاف رَود
ڪاش بر دشت شقایق ڪمی انصاف رَود..
#محمدعبادی_سالک #ڪِروُ بداهه3018/16/9/1398
ڪاش در یاد بیاید درمان
ڪاش یڪ جرعه ازآن عشق اهورایی به این پوچی ابناءبشر شعرطراوت بدهد
ومرا هم مجرم عشق بخواندببرد
مرض سردی به هرڪوچه وپس ڪوچه وهرخانه زده
شهرهادرقرق بیداداست
ڪاش گرمای شرف درقفس ازادشود وبه خون های به زنجیر قداست بدهد
آگهی خوانده ڪه اندیشه به دل گشته غریب
ڪاش گرمای شجاعت بزند درخوابش..
ومزارع همه بی بانی و در سلطهِ صدها موش ..
زاغ ها هم به تبانی همگی مهمانند وڪشاورز ڪه درجلدمترسڪ شده و خواب جهان می بیند
ڪاش این مزرعه از یوغ مترسڪ برهد
ڪاش این مزرعه از ظلم و تبانی به ستوه اید و فریادڪند
ڪاش بردشت شقایق ڪمی انصاف رَود
ڪاش بر دشت شقایق ڪمی انصاف رَود..
#محمدعبادی_سالک #ڪِروُ بداهه3018/16/9/1398
می نویسم اما نمی خوانی ام..
تو خود خوب می دانی
از آن روزی که این قلم مست نام تو شد
دیگر نتوانست که غیر تو بنوشد ، ..
..
باز آی و کمی به تشنگی سامان ده ،
کین جام اگر تهی شود می میرد...
محمدعبادی سالِک #کرو
https://open.substack.com/chat/posts/1d42b7fd-12d1-4990-8fd0-27cb5e19056d?utm_source=drip_email
تو خود خوب می دانی
از آن روزی که این قلم مست نام تو شد
دیگر نتوانست که غیر تو بنوشد ، ..
..
باز آی و کمی به تشنگی سامان ده ،
کین جام اگر تهی شود می میرد...
محمدعبادی سالِک #کرو
https://open.substack.com/chat/posts/1d42b7fd-12d1-4990-8fd0-27cb5e19056d?utm_source=drip_email
Substack
Ebadi started a thread
Hello to Sophia, that is, hello to everyone who cares and loves the pen and humanity and building culture for the human society,
دردلم رنگ سیاهیست که جریان دارد
ازخدا وام گرفته، خرج شیطان دارد
من به اندیشه ی این چون و چرا آمدنم
او به اندیشه ی صدپوچی عنایت دارد
من پی نور و نوا و نو شدن ،نغمه ی عشق
اوبه تکثیر تباهی چه سماجت دارد
من ز خود رسته شدن به غایت آزادی
او به من چنگ زدن ، اسارت و دلتنگی
من بسان قطره ای روی به دریاشدنم
اوبه تکفیر که دریایی و دریازده ای
صدهزارگفت وشنود و صدهزار جور وریا
و ندانم که چه و از چه حکایت دارد
خستگی در بدن و روح و روان خیمه زده
تا کجا ره برد و با چه شفاعت دارد
سالک ار روضه و رضوان به غنیمت باشد
حاصل صبر و سلامی که سلامت باشد..
تو به تسلیم بپرداز و به فردا منگر
اوخودش دعوی صبح است و سعادت باشد.
..محمدعبادی سالک
#krupoet
ازخدا وام گرفته، خرج شیطان دارد
من به اندیشه ی این چون و چرا آمدنم
او به اندیشه ی صدپوچی عنایت دارد
من پی نور و نوا و نو شدن ،نغمه ی عشق
اوبه تکثیر تباهی چه سماجت دارد
من ز خود رسته شدن به غایت آزادی
او به من چنگ زدن ، اسارت و دلتنگی
من بسان قطره ای روی به دریاشدنم
اوبه تکفیر که دریایی و دریازده ای
صدهزارگفت وشنود و صدهزار جور وریا
و ندانم که چه و از چه حکایت دارد
خستگی در بدن و روح و روان خیمه زده
تا کجا ره برد و با چه شفاعت دارد
سالک ار روضه و رضوان به غنیمت باشد
حاصل صبر و سلامی که سلامت باشد..
تو به تسلیم بپرداز و به فردا منگر
اوخودش دعوی صبح است و سعادت باشد.
..محمدعبادی سالک
#krupoet
#قربانگاه..
در سکوتی که به فریاد شباهت دارد
از سروکول بشر ،
بغض می بارد و اشک
هق هقی هست که بی پایان است
و دمل های پر از چرک که از نامردی است
کاسه هایی که به یک جرعه ی آب محتاج است
سفره هایی که در حسرت نان
و نفس هایی که فقط تشنه ی خاموشی و مرگ
و در این بغض و در این درد و در این خاموشی
دل دیوانه ی من در پی شیدایی و دوست
لحظه هایی که به سرعت ،
گوی را برده ز نور
و زمانی که گرفتار شن و ساعت و آونگ شده
و خدا میبینم ،
گاه می خندد و گاه
بی امان می بارد.
و بشر زوزه ی پرجیره تمنا دارد
لقمه ی مفت
و بشر در پی این جغجغه ها ،
و بشر در پی این فشفشه ها ،
نور را منکر و تاریک شده
منکر شعر هویت که برازنده ی اوست
منکر انسان است
خفته در بیداری ،
عَلَم صلح به خون می داند
پی دریوزگی و دزدی و غارت
پی بی معرفتی
به چپاول زده دنیا و پی شرک و مدام
از خدا می گوید ...
..
از چراگاه دگر خسته شدم
پی قربانگاهم
عید قربانِ من است .
یک نفر شعر مرا ذبح کند .
بشریت بر دار
دار هم پوسیده
چه کسی گفت که تلقین بلد است؟
اندکی لایحه ای بر تن مردار دهد
این همه حرص و ولع ، مرده خوری را
یک نفر کور کند ،
.. مرده خواران را کسی دور کند .
جالب این است که اندیشه در اینجا به پناه آمده است.
باز قران به سرِ نیزه و خلقی خفته
اَشتری نیست به من اندکی از نور دهد
ادب و شعر و شعورم
به دو شاهی و به یک تکه ی نان
یک نفر آید کمی آب دهد
یا به جلاد شرابی بدهد
بشری ذبح شده خفته به دار
باد آید ای کاش
اندکی تاب دهد
اندکی رقص به مردار دهد ...
محمدعبادی سالک 9/4/1402
#Krupoet
در سکوتی که به فریاد شباهت دارد
از سروکول بشر ،
بغض می بارد و اشک
هق هقی هست که بی پایان است
و دمل های پر از چرک که از نامردی است
کاسه هایی که به یک جرعه ی آب محتاج است
سفره هایی که در حسرت نان
و نفس هایی که فقط تشنه ی خاموشی و مرگ
و در این بغض و در این درد و در این خاموشی
دل دیوانه ی من در پی شیدایی و دوست
لحظه هایی که به سرعت ،
گوی را برده ز نور
و زمانی که گرفتار شن و ساعت و آونگ شده
و خدا میبینم ،
گاه می خندد و گاه
بی امان می بارد.
و بشر زوزه ی پرجیره تمنا دارد
لقمه ی مفت
و بشر در پی این جغجغه ها ،
و بشر در پی این فشفشه ها ،
نور را منکر و تاریک شده
منکر شعر هویت که برازنده ی اوست
منکر انسان است
خفته در بیداری ،
عَلَم صلح به خون می داند
پی دریوزگی و دزدی و غارت
پی بی معرفتی
به چپاول زده دنیا و پی شرک و مدام
از خدا می گوید ...
..
از چراگاه دگر خسته شدم
پی قربانگاهم
عید قربانِ من است .
یک نفر شعر مرا ذبح کند .
بشریت بر دار
دار هم پوسیده
چه کسی گفت که تلقین بلد است؟
اندکی لایحه ای بر تن مردار دهد
این همه حرص و ولع ، مرده خوری را
یک نفر کور کند ،
.. مرده خواران را کسی دور کند .
جالب این است که اندیشه در اینجا به پناه آمده است.
باز قران به سرِ نیزه و خلقی خفته
اَشتری نیست به من اندکی از نور دهد
ادب و شعر و شعورم
به دو شاهی و به یک تکه ی نان
یک نفر آید کمی آب دهد
یا به جلاد شرابی بدهد
بشری ذبح شده خفته به دار
باد آید ای کاش
اندکی تاب دهد
اندکی رقص به مردار دهد ...
محمدعبادی سالک 9/4/1402
#Krupoet
عشق را می دانم ، پرسه در بود و شدن ، عشق را می دانم ، پر و پیمانه یک بوسه شدن
عشق را می دانم ، کوری مطلق و در سور شدن
عشق را می دانم ، درز رسوایی تا گور شدن.....
عشق را می دانم ، درجنون گشتن و در تور شدن
عشق را می دانم ، ردشون از خود و نابود شدن....
ویرایش نشده
#محمدعبادی سالک
عشق را می دانم ، کوری مطلق و در سور شدن
عشق را می دانم ، درز رسوایی تا گور شدن.....
عشق را می دانم ، درجنون گشتن و در تور شدن
عشق را می دانم ، ردشون از خود و نابود شدن....
ویرایش نشده
#محمدعبادی سالک
عشق را می دانم لحظه ها از پی هم پوست بیندازی چو مار ، بعد درقالب یک پیله دیگر ،همچو یک کرم شناور باشی ، باز هم پیله و پوست، باز هم لحظه به لحظه پیچش و درد مدام ، تا که پروانگی آید یک روز ،و تو را فرصت پرواز دهد ،،بداهه ۲۴/۸/۱۴۰۲ #محمدعبادی سالک ،
آه، مارا چه می شود که به سنگی سنگ می زنیم و سنگی دیگر را می بوسیم و سنگی خرج بت خویش نمی کنیم ، و سنگ پرانی مان را حجت خداشناسی و انسان شدن مان می پنداریم،لیک در مکتب اخلاق خودِ سنگیم، سنگین و نشکستنی ،پرمدعا و بی خاصیت ،مگر برای شکستن سر دیگران،،ایااین سنگ شدن خاصیت ان سنگ پراکنی است که مارا غره می کند یا آن بوسیدن است که ما را سنگ می کند ،، شاید هم این حشر ونشر ،سنگ درونمان را برملا کند...هرچه هست یک واقعیت تلخ را هویدا می کند ،: نماد گرایی بیدادمی کند و شعار زدگی اوج دینداری محسوب می شود و تعصبات شدید ، مانعی برشعورگرایی و فهم فلسفه آنچه می کنیم و این چرخه تظاهرگرایی را گوییا سنگی نیست متلاشی بکند.....#محمدعبادی_سالک
#krupoet
#krupoet
باز دلتنگ شدم ، مثل آن کودک جامانده ز عشق، مثل آن برگ که بازیچه طوفان شده است ، مثل آن نور که در بشکه قیری به اسارت مانده، مثل آن باد پریشان که کسی قصه او را نشنید، مثل دردی که به درمان نرسید ، مثل عشقی که به سامان نرسید ، مثل مرگی که گرفتار کماست، مثل پروانه جامانده که درپیله فقط،زهرحسرت به دلش ریخته اند. مثل فرسایش کوه ،مثل تقدیر علف،مثل تقصیر بیابان که به آبی نرسید،مثل آبی که گرفتار شب مرداب است، مثل بیچارگی روزنه در تاریکی ، مثل تصویر پلشتی که به قدیسه ای منصوب شده، مثل جامی که پر از ابلیس است، مثل یونس که در کام نهنگی ضربان می شمرد ، مثل یوسف ،مثل زیبایی که افتاده به دهلیز خموش، مثل دهلیز ی که پستوی دلش ، چشمه اسرار شده،مثل داغی که به داغ دگری درمان شد ، وجنونی که به این بید، پریشانی داد، و زمانی که به این نبض، پشیمانی داشت...بداهه۱۹/۹۴۰۲ محمدعبادی سالک#کرو
#krupoet
#krupoet
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نامت را نمی دانم ، امانشان تو چه آشناست! اینجا !درقلب من!
جایی که سرودحماسی می سرایند و پرچم افتخار وشرافت دراهتزازاست !
همیشه ،برای تو !
برای گلبرگی که پیشینهاش، ریشه هایش ، نجابت و اقتدارش ، زیبایی و کمالش ،زلالی نگاهش،وگامهای استوارش ،از خانه دوست خبر می آرد، پشت پر چین خدامآمن و ماَوایی هست که به آذین قدوم تو شناورشده از روز ازل...
پای را سست مکن، که بهار منتظراست تاشهودش به تکامل برسد با نگهت...وزمستانی اگر هست به این باغ و بهشت ، به عدم کوچ کند......بداهه تصویری(به افتخارتمام زنان کار سرزمینم..روزتان پیشاپیش مبارک..)
#محمدعبادی سالک
#krupoet
.#دختران_کار
جایی که سرودحماسی می سرایند و پرچم افتخار وشرافت دراهتزازاست !
همیشه ،برای تو !
برای گلبرگی که پیشینهاش، ریشه هایش ، نجابت و اقتدارش ، زیبایی و کمالش ،زلالی نگاهش،وگامهای استوارش ،از خانه دوست خبر می آرد، پشت پر چین خدامآمن و ماَوایی هست که به آذین قدوم تو شناورشده از روز ازل...
پای را سست مکن، که بهار منتظراست تاشهودش به تکامل برسد با نگهت...وزمستانی اگر هست به این باغ و بهشت ، به عدم کوچ کند......بداهه تصویری(به افتخارتمام زنان کار سرزمینم..روزتان پیشاپیش مبارک..)
#محمدعبادی سالک
#krupoet
.#دختران_کار
بداهه
#یلدای مادرت ایران:...
مثل یلداشده ام.
سرد وتاریک و بدور از روزن!
وبدوراز خورشید ،،
وبدور از نفس و ناز بهار،
نه قراری به غرور ،
نه فراری به سرور،
نه سکونی که چو یک پسته خندان نفسی تازه کنم،
صبح خواهد آمد،
ولی یک صبح زمستانی و سرد ،
که همه نام و نشان از دل من دارد و بس!،
بعد رگبارشود
بعد باریدن برف،
بعد ، سرمای شتا
بعد ،یخبستگی عاطفه ها..
بعد سوزاندن عشق وبعدش
شعله ای خواهد زد ،
که همه ارض وسماءرابدرد
چون که از راه رسید ،
توسلامم برسان ،
وبه او فاش بگو :
آنکه بر روشنی ات چکه شد و دردکشید ،
مادرت ایران بود..............بداهه/#محمدعبادی_سالک21دسامبر2023
#krupoet t.me/httpscero2015
#یلدای مادرت ایران:...
مثل یلداشده ام.
سرد وتاریک و بدور از روزن!
وبدوراز خورشید ،،
وبدور از نفس و ناز بهار،
نه قراری به غرور ،
نه فراری به سرور،
نه سکونی که چو یک پسته خندان نفسی تازه کنم،
صبح خواهد آمد،
ولی یک صبح زمستانی و سرد ،
که همه نام و نشان از دل من دارد و بس!،
بعد رگبارشود
بعد باریدن برف،
بعد ، سرمای شتا
بعد ،یخبستگی عاطفه ها..
بعد سوزاندن عشق وبعدش
شعله ای خواهد زد ،
که همه ارض وسماءرابدرد
چون که از راه رسید ،
توسلامم برسان ،
وبه او فاش بگو :
آنکه بر روشنی ات چکه شد و دردکشید ،
مادرت ایران بود..............بداهه/#محمدعبادی_سالک21دسامبر2023
#krupoet t.me/httpscero2015
893
دل من یک گنجشک
که شده مأمن زاغ وکفتار
هی ترحم ازمن
هی هجوم ازایشان
دردمن دردبیچاره اسیریست
گرفتارالاغ
هم اسارت می رود
هم چموشی میخردخوش اقبال!
.
خانهِ دل گشته
شکل یک کوره ی داغ
شکل محصول مذاب
دم به دم میشودآب
دم به دم سیل عذاب
حجم این درد،
فزون ترشده ازحجم جهان
وزن داردکه نیایدبه قیاس
چو نداردمقیاس!
.
شکل یک والِ گرفتار،به تنگِ ماهی
یامث آن پشه بخت نگون،
که به جوش سرکه ای گشته دچار!
.
چه کسی دردمرامی فهمد
چه کسی هست که باشدبه این درد،دچار!
دردمن مثنوی وهفتادمن!
نه مجال گفتن
نه مجالش برسد خواندنِ یار!. #محمدعبادی(سالِکــــــــــ
)ویرایش(
دل من یک گنجشک
که شده مأمن زاغ وکفتار
هی ترحم ازمن
هی هجوم ازایشان
دردمن دردبیچاره اسیریست
گرفتارالاغ
هم اسارت می رود
هم چموشی میخردخوش اقبال!
.
خانهِ دل گشته
شکل یک کوره ی داغ
شکل محصول مذاب
دم به دم میشودآب
دم به دم سیل عذاب
حجم این درد،
فزون ترشده ازحجم جهان
وزن داردکه نیایدبه قیاس
چو نداردمقیاس!
.
شکل یک والِ گرفتار،به تنگِ ماهی
یامث آن پشه بخت نگون،
که به جوش سرکه ای گشته دچار!
.
چه کسی دردمرامی فهمد
چه کسی هست که باشدبه این درد،دچار!
دردمن مثنوی وهفتادمن!
نه مجال گفتن
نه مجالش برسد خواندنِ یار!. #محمدعبادی(سالِکــــــــــ
)ویرایش(
آنقدر زهر هلاهل به تن وروح وروان ریخته اند که دگر مستی و سجاده ومی بی اثر است...#محمدعبادی_سالک
استخوان سالم نیست
همگی خرد شده
زیرباران بلایی که ز فقدان تو تکثیر شده
عنقریب است که تبخیر شود قطره من
من به پایان خودم می بالم
خبرم هست که پایان من ،آغاز تو را خواهد داشت.....
محمدعبادی سالک
همگی خرد شده
زیرباران بلایی که ز فقدان تو تکثیر شده
عنقریب است که تبخیر شود قطره من
من به پایان خودم می بالم
خبرم هست که پایان من ،آغاز تو را خواهد داشت.....
محمدعبادی سالک
#ماتریکس یا #زتدان_ذهن #یا #الگوی_فکری یا #تعصب همه وهمه تعاریفی از #برده_داری_مدرن است که امکان #سلطه و #بهره وری از انسانها را برای #دولتمردان و#حکام فراهم می کند ....خواه درقالب #مذهب باشد و خواه در قالب #مکاتب_بشری و #ایدئولوزی های_بزک_کرده..وخواه.........
#لطفا_برده_نباشیم
#لطفا_برده_نباشیم