وارد خونه میشه.
+ سلاممم ادم بده چطوری بچه
دستم و روی سرم میگرم، بطری ویسکی و برمیداره، با انگشتش درش رو باز میکنه.
- ولم کن لطفا
باز اون لبخند رو مخش روی لبشه.
+ هی هی ادم بده داستان چرا انقدر عصبیه بیا این ویسکی رو بخور اروم بگیر
بطری رو پرت میکنه سمتم، بطری و میگرم و با عصبانیت سمتش پرت میکنم، داد میزنم.
- گفتم خفه شو گفتم ببند دهنتو
بطری میخوره تو صورتش، خون میاد، دستاش پر خون میشه، با بُهت بهش نگاه میکنم، به سمتش میرم، روی زانوهام میوفتم، لکنت میگیرم.
- مم.. متاسفم نمیخواستم اینشکلی بشه ببخشید.. ببخشید
دوباره اون خنده رومخش روی لباشه، از این خنده هاش متنفرم، دستامو میگره، با صورتی خونی و لبخند رو مخ، زل میزنه بهم.
+ چیزی نیست این دربرابر اون بگایی ها که سرم آوردی دردش ناچیزه
بغضم میکشنه، اشکام سرازیر میشه.
- من نمیخواستم.. میدونی
میگره تو بغلش، سفت بغلم میکنه.
+ میدونم
+ سلاممم ادم بده چطوری بچه
دستم و روی سرم میگرم، بطری ویسکی و برمیداره، با انگشتش درش رو باز میکنه.
- ولم کن لطفا
باز اون لبخند رو مخش روی لبشه.
+ هی هی ادم بده داستان چرا انقدر عصبیه بیا این ویسکی رو بخور اروم بگیر
بطری رو پرت میکنه سمتم، بطری و میگرم و با عصبانیت سمتش پرت میکنم، داد میزنم.
- گفتم خفه شو گفتم ببند دهنتو
بطری میخوره تو صورتش، خون میاد، دستاش پر خون میشه، با بُهت بهش نگاه میکنم، به سمتش میرم، روی زانوهام میوفتم، لکنت میگیرم.
- مم.. متاسفم نمیخواستم اینشکلی بشه ببخشید.. ببخشید
دوباره اون خنده رومخش روی لباشه، از این خنده هاش متنفرم، دستامو میگره، با صورتی خونی و لبخند رو مخ، زل میزنه بهم.
+ چیزی نیست این دربرابر اون بگایی ها که سرم آوردی دردش ناچیزه
بغضم میکشنه، اشکام سرازیر میشه.
- من نمیخواستم.. میدونی
میگره تو بغلش، سفت بغلم میکنه.
+ میدونم
brain and heart
💔3🤣1
فقط اینجاست که اون ادم قوی که تو ذهنتون از خودم ساختم رو در ضعیف ترین حالتش میبینید
🤣1
خیلی ناراحتم
انقدر ناراحتم که اصن مگه میشه یه آدم انقدر زیاد ناراحت باشه ؟! =)
انقدر ناراحتم که اصن مگه میشه یه آدم انقدر زیاد ناراحت باشه ؟! =)
💔4🤣1
دیگه نمیتونم تشخیص بدم که واقعیته یا در حال تماشای ادامهی کابوس هستم
🤣1
اگه رد شدی قبولش کن اگه دوست داشته نشدی رها کن اگه یکی دیگه رو انتخاب کردن گذر کن
🤣1
شاید توی آیندهای که الان بابتش انقدر نگرانم اصلا دیگه وجود نداشته باشم.
💔2🤣1
خودش را بغل گرفته بود و انتظار میکشید. مدام توی سرش تکرار میکرد "درست میشود."و بعد به خودش پوزخند میزد.
🤣1
Детство
Rauf Faik
•~Теперь прошу - ты, пожалуйста молчи
Смотри в глаза и ничего не говори
Я всё решил наша речь не о любви
И отпустил; Ты, пожалуйста, живи
Просто убегай и не вспоминай..🐞
Смотри в глаза и ничего не говори
Я всё решил наша речь не о любви
И отпустил; Ты, пожалуйста, живи
Просто убегай и не вспоминай..🐞
🤣1