ساختِمآنِ مَتروکه
1.16K subscribers
395 photos
5 videos
7 links
‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌
حدیثِ رنج و رقصِ کلماتِ کهنه ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌
‌
‌‌‌‌
Download Telegram
آن چه رفت از عشقِ او برما مپرس
تو چه دانی از درد ما؟
شاید خاک تورا پنهان کرده باشد اما دلم همیشه تورا میبیند.
هنر هیچوقت از خوشحالی نمی‌آید.
شاید قدرت واقعی همین باشد؛ این‌که بدانی دنیا چقدر می‌تواند بی‌رحم باشد، آدم‌ها چقدر می‌توانند غریبه شوند، و بااین‌حال، هنوز بتوانی با آرامش به موسیقی گوش بدهی.
ساختِمآنِ مَتروکه
Photo
تو را جانم صدا کردم ولیکن برتر از جانی
مگر جان بی تو می ماند در این تندیس انسانی؟
چیزی نیست که بشود با قرص و آمپول و نمی‌دانم قدم‌زدن کنار خیابان یا روشن کردن یکی دو سیگار کاریش کرد. این جا، باور کنید، من گاهی دیگر انگار نمی‌توانم نفس بکشم.
رفتی و پشت سرت گریه فراوان کردم
شبِ مهتاب هوای غم باران کردم
نیمه شب بود که با موی پریشان رفتی
دل به موی تو گره بسته، پریشان کردم
رفتی و همسفرت شد دل دیوانه ی من
هر چه پل پشت سرش، یکسره ویران کردم
خیره دنبال قدمهای رهت این همه سال
پرسه ها بی تو در این کوچه خیابان کردم
خانه زندان من و زندگیم حبس ابد
روز و شب یاد تو را مونسِ زندان کردم
حال از دل بگذر بی تو شبی تنها نیست
چون خیالات تو را جای تو مهمان کردم.
- امیر ابوالفضل عباسیان.
Liz: Why won't you tell me who you are?
Red: Because the truth has a way of destroying the things we love most.