Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
یک لحظه فکر میکنم کسی صدایم زد، اما نه… خیالات است. دیگر هیچکس مرا صدا نمیزند. دیگر هیچکس نمیداند که من اینجا بودهام، که زمانی نفس کشیدهام، که روزی خندیدهام.
چشمهایم را میبندم. شاید اگر کسی از کنار این اتاق بگذرد، فکر کند که هنوز زندهام، که هنوز میتوانم برخیزم، چیزی بگویم، بخندم… اما نه.
آخرین صدایی که در این اتاق پیچید، همان بود که هیچکس نشنید.
چشمهایم را میبندم. شاید اگر کسی از کنار این اتاق بگذرد، فکر کند که هنوز زندهام، که هنوز میتوانم برخیزم، چیزی بگویم، بخندم… اما نه.
آخرین صدایی که در این اتاق پیچید، همان بود که هیچکس نشنید.
قلبش، بیآنکه مرگی رسمی را اعلام کند، پیش از تن، مُرده بود. دیگر هیچچیز مهم نبود.
«چشمانِ فلان رنگ و پول آنچنان و قد بلند را بگذاریم کنار، با صدایش آرام میشوی؟»
کنارم گذاشتی تلخم کنی؟
شرابی شده ام ناب
حسرت بکش!➖
شرابی شده ام ناب
حسرت بکش!
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM