ساختِمآنِ مَتروکه
1.28K subscribers
391 photos
5 videos
5 links
‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌
حدیثِ رنج و رقصِ کلماتِ کهنه ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

‌‌‌‌
Download Telegram
ساختِمآنِ مَتروکه
Ólafur Arnalds – Near Light
نیمه‌شب‌ها...
آن‌قدر غم در قفسه‌ی سینه‌ام جمع می‌شود که فراموش می‌کنم روزی، برای ادامه دادن، شوقی داشتم.

خسته‌تر و ناامیدتر از آنم که دوباره به جنگیدن فکر کنم.
گاهی از خودم می‌پرسم: این همان زندگی‌ست که روزی برای رسیدنش ذوق داشتم؟
همین روزهای تکراری، همین خستگیِ بی‌پایان، همین راهی که هرچه بیشتر در آن قدم می‌زنم، کمتر می‌فهمم به کجا می‌رود؟

خودم را در تهِ گودالی عمیق و تاریک می‌بینم؛ جایی که دیوارهایش آن‌قدر بلندند که حتی خیالِ بیرون رفتن هم مضحک به نظر می‌رسد.

و شاید بدترین بخش ماجرا این باشد که من در همان افکار و دردهایی غرق شده‌ام که تمام عمر از آن‌ها فرار کردم.

نیمه‌شب‌ها، وقتی همه‌چیز ساکت می‌شود، افکارم دیگر شبیه فکر نیستند؛
شبیه خنجرند.
آرام و بی‌صدا، از تاریکی بیرون می‌آیند، پهلویم را می‌شکافند و تکه‌هایی از قلبم را با خود می‌برند.

و من…
من فقط می‌مانم؛ خسته، بی‌دفاع و فرسوده.
در ضعیف‌ترین شکلِ خودم...
💔1
میتونم به جرعت بگم فقط وقتایی که کتاب میخونم،موزیک گوش میدم،خیالپردازی میکنم،نقاشی میکشم واقعا زنده‌ام بقیه مواقع فقط نفس میکشم.
ما در پایان این میهمانی، خسته تر از آن هستیم که بتوانیم به خانه برگردیم. پس بگذار بنوشیم، به افتخار تمامِ شکست هایی که در آستین داریم، به افتخارِ این جنونِ شیرین که تنها یادگار ما از زندگی‌ست.
شاید فردا، وقتی چراغ‌ها خاموش شدند و آخرین مهمان از خاطره‌مان بیرون رفت، بفهمیم که هیچ‌وقت برای پیروزی به این‌جا نیامده بودیم؛ ما فقط آمده بودیم کمی کمتر تنها باشیم، کمی بلندتر بخندیم، و برای چند ساعت، فراموش کنیم که بیرون از این اتاق، جهان هنوز از ما چیزی می‌خواهد.
God🔥🛐
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
یک لحظه فکر می‌کنم کسی صدایم زد، اما نه… خیالات است. دیگر هیچ‌کس مرا صدا نمی‌زند. دیگر هیچ‌کس نمی‌داند که من اینجا بوده‌ام، که زمانی نفس کشیده‌ام، که روزی خندیده‌ام.
چشم‌هایم را می‌بندم. شاید اگر کسی از کنار این اتاق بگذرد، فکر کند که هنوز زنده‌ام، که هنوز می‌توانم برخیزم، چیزی بگویم، بخندم… اما نه.
آخرین صدایی که در این اتاق پیچید، همان بود که هیچ‌کس نشنید.