ساختِمآنِ مَتروکه
1.28K subscribers
391 photos
5 videos
5 links
‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌
حدیثِ رنج و رقصِ کلماتِ کهنه ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

‌‌‌‌
Download Telegram
این باده ها دیگر کفاف مستی را نمیدهد....
💔61
من واقعا اعتقاد دارم که زن ها عاشق نمیشوند، آنها معشوق هستند، یعنی عشقی که به آنها بدهی را به تو باز میگردانند.
💔8
گاهی عذر خواهی لازم نیست
جبران لازم است..
💔104
این مسلمان چشم هایش بوی الکل میدهد
7💔3
دلش میخواست به دور از همه چیز ،
در گوشه ای از جهان که زمان در آن جریان ندارد آرام بگیرد.
7💔4
به ياد خاطره‌هاى تو چاى مینوشم تمام تلخى دنيا درون چاى من است .
💔72
او ترجمه‌ای از تمام کتاب‌هایی بود که علاقه داشتم بخوانم.
💔72
در آخر تو راضی به اندوه من شدی و این جواب همه چیز بود.
💔9
در جهان موازی من کتاب‌فروشی دارم
که هنگام بارش باران به گریه ها پناه میبرم
آدم‌ها قهوه سفارش میدهند و غرق در دنیای کتاب میشوند .
13
همیشه نیمه شب ها برایم آزار دهنده بوده، انگار سقفِ اتاق دهان باز میکند. خاطره ها را جزء به جزء تعریف میکند. هیچ منطقی هم ندارند؛ حسِ دردِ مضحکِ آشنا دوباره در قفسه سینه‌‌ ام خودنمایی میکند و چنان وزن میگیرد که تبدیل به غمی بی نام میشود، دقیقا همانند سایه های ترسناکِ کودکی که فقط در تاریکی و شب دیده میشدند.
حسِ دلتنگی! عزیز کرده چرا نیمه شب ها؟ گویا مینشیند کنار تختم و برایم قصه هایی آشنا تعریف میکند. خواب را از من دور میکند. چه خاطرات قشنگی! خاطرات قشنگی هستند اما چرا اشک هایم بالشتم را کامل خیس کردند؟ 
چرا این خاطره ها شب ها صورت دیگری به خود میگیرند؟ چرا همیشه میخواهند به من ثابت کنند که هنوز در من جا دارند؟ از گوشه‌های بی‌رحمِ ذهن، با لحنی مضحک و گاهی حتی کودکانه، می‌آیند و پرده را کنار می‌زنند: ببین… هنوز منی وجود دارد. یا به عبارتی به من «دالی» میگویند و می‌خندند...
هیچ دفاعی در برابرشان ندارم. میان آواری از خاطرات میمانم. بر من هجوم می آورند. همان خاطراتی که روزها جرئت بیرون آمدن ندارند. میتوانیم اینطور در نظر بگیریم که نیمه شب ها خاطره ها قلب و ذهن را در دست میگیرند و اندوه به اوجِ خودش میرسد.

- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵ | ۴:۱۹ بامداد.
6
_در اخرین نامه‌اش نوشت
من هنوز هم با قسمت و تقدیری که مرا به تو نرساند، کنار نیامدم
💔6
7
دو عاشقِ خوشبخت
از یک نان، نانی مشترک می‌سازند؛
از یک قطره‌ی ماه،
مهتابی بر علف‌ها می‌نشانند.
هنگام راه رفتن،
دو سایه می‌آفرینند که در هم جاری می‌شوند؛
و وقتی از خواب برمی‌خیزند،
تنها یک خورشید را در بسترشان جا می‌گذارند.
از میان همه‌ی حقیقت‌های ممکن،
آن‌ها روز را برگزیدند؛
آن را نه با طناب،
بلکه با عطر عشق در کنار خود نگه داشتند.
آرامش را پاره نکردند،
واژه‌ها را نشکستند؛
خوشبختی‌شان
برجی شفاف و استوار است.
هوا و شراب،
همراه عاشقان‌اند.
شب،
با گلبرگ‌های شادش آن‌ها را نوازش می‌کند.
آن‌ها حق دارند
از همه‌ی میخک‌های جهان بهره‌مند باشند.
دو عاشقِ خوشبخت،
بی‌پایان،
بی‌مرگ؛
بارها در طول زندگی
می‌میرند و دوباره زاده می‌شوند،
و از همین رو
زندگی جاودانه‌ی طبیعت را در خود دارند.


-پابلو نرودا
14