ساختِمآنِ مَتروکه
1.28K subscribers
391 photos
5 videos
5 links
‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌
حدیثِ رنج و رقصِ کلماتِ کهنه ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

‌‌‌‌
Download Telegram
او نیز خدایی داشت خدایی به وسعت تمام جهان
خدایی که از عدالت حرف میزد ولی هیچ عدالتی از او ندید
خدایی که به زیبایی معروف بود ولی هر زیبایی که دید باطنی کثیف داشت
خدایی که مثل نور روشن بود ولی همه ی نور ها حقیقت را پشت تابش بیش از حدش قایم کرده بود
خدایی که گفت مهربان تر از مادر است ولی اونو فراموش کرده بود، حضورشو در کنارش حس نمیکرد، به حال خود رها شده بود،
تصمیم گرفت در تاریکی ملطق فرو برود وکنج متروکی را انتخاب گزیند او نمیخاست ولی مجبور بود ساختمانی متروک را به تمام زیباایی ظاهر ترجیح دهد
اری او شیطان شد، او کافرترین مردم شد.
6
زنده باد اشتباه خوب من
10
همچون انعکاس ماهی هستی روی دریاچه ای
در شبی تاریک و پر از خفقان
زیبا و دل فریب اما ترسناک
دور ولی قابل دسترس
شیطان ادم نما که قابل ستایشی
5💔1
گر نگه دار من آن است که میدانم، شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد.
11
فقط
چشم هاي تو مانده در یادم
و صدایت در گوشم...
بگو
چگونه دیوانه نباشم
وقتی با هر صدایی
یا هر نگاهی
تنها
تو مجسم میشوی....
7💔5
7
تو ماه خونین شده ی او بودی
همچون نیلوفرابی تمام کثیفی ها را از بین میبردی و جگوار درون او را ارام میکردی تا سرکشی نکند و مردم این شهر را خونی نکند
ولی الان چی؟؟
تو بردی و او تبدیل شده به کافرترین مردم این شهر
7💔1
او عاشق شعر و ادبیات است اما در نهایت
عاشق مردی میشود که حتی بلد نیست حرف
دلش را بزند.
8💔4
تا به حال از اقیانوس عبور کرده‌ای، دونالد؟
با یک قایق بادبانی، در میان دریا... جایی که تا چشم کار می‌کند فقط آب باشد؛ جایی که روزها بگذرد و حتی کوچک‌ترین امیدی به دیدن خشکی نداشته باشی؟
این‌که پشت سکانِ سرنوشت خودت بایستی... فقط یک بار دیگر، همان را می‌خواهم.
می‌خواهم یک بار دیگر در میدان دل کامپوِ سیه‌نا باشم... و هیجان عبور ده اسب مسابقه را که با غرش از کنارم می‌گذرند، احساس کنم.
می‌خواهم یک وعده غذای دیگر در پاریس، در رستوران لامبروآزی داشته باشم.
یک بطری دیگر شراب می‌خواهم... و بعد، یکی دیگر.
گرمای تنِ زنی را می‌خواهم، در میان ملحفه‌های خنک.
فقط یک شب دیگر جَز در «وَنگارد».
می‌خواهم بر فراز قله‌ها بایستم، سیگار برگ کوبایی بکشم، و تا هر زمانی که بتوانم، گرمای خورشید را روی صورتم حس کنم.
دوباره روی دیوار قدم بزنم.
از برج بالا بروم.
در رودخانه قایق‌سواری کنم.
خیره به فرسکوها بمانم.
می‌خواهم در باغ بنشینم و فقط یک کتاب خوب دیگر بخوانم.
اما بیش از همه... می‌خواهم بخوابم.
می‌خواهم همان‌طور بخوابم که وقتی پسربچه بودم می‌خوابیدم.
فقط همان را به من بده. فقط یک بار دیگر.
برای همین است که نمی‌گذارم آن بچه‌قلدرِ بیرون، بهترینِ وجودم را از من بگیرد... چه برسد به آخرین ذره‌ی باقی‌مانده از من...
💔8
این باده ها دیگر کفاف مستی را نمیدهد....
💔61
من واقعا اعتقاد دارم که زن ها عاشق نمیشوند، آنها معشوق هستند، یعنی عشقی که به آنها بدهی را به تو باز میگردانند.
💔8
گاهی عذر خواهی لازم نیست
جبران لازم است..
💔104