ساختِمآنِ مَتروکه
1.28K subscribers
391 photos
5 videos
5 links
‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌
حدیثِ رنج و رقصِ کلماتِ کهنه ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

‌‌‌‌
Download Telegram
او هرگز سخن نمی‌گفت؛ لب‌هایش همیشه در مرزی بسته می‌ماندند، گویی میان او و کلمات، دیواری از زخم‌های قدیمی کشیده بودند. اما چشم‌هایش…
آن‌ها فاش می‌کردند هر آنچه زبان از گفتنش می‌لرزید: خستگیِ سال‌ها، داغِ ناگفته‌ها، و بغضی که کسی ندیده بود چطور هر شب در سکوت آرام می‌شکند.
در تاریکی نگاهش حقیقتی بود که هیچ کلمه‌ای توانِ حملش را نداشت.
شدم مجنون مشهور این میدون شهر
چشمات منو راهی می خونه کرد
2
نیمه شب ها چنان بر خویش تنگ می‌شوم که انگار جانم در صندوقچه‌ای کهنه و بی‌کلید گذاشته‌اند؛ جایی میان غبارِ سال‌هایی که برنمی‌گردند. هرچه درونم می‌جوشد، راهی به گفتن نمی‌یابد و همچون رودخانه‌ای بی‌مخرج، آرام و بی‌هیاهو در تاریکی فرو می‌رود. دنیا از کنارم می‌گذرد، بی‌آنکه ردّی بر من بماند یا من بر آن؛ گویی وجودم حاشیه‌ای کم‌رنگ بر صفحهٔ بلند روزگار است. و در این میان، تنها صدای آهِ خودم را می‌شنوم که چون نسیمی پیریافته بر درزهای خاموش دل می‌وزد و از فرسودگیِ پنهانی‌ام حکایت می‌کند.
5
یک ادم را دوبار نخواهید پیدا کرد حتی در خود همان ادم
10
او نیز خدایی داشت خدایی به وسعت تمام جهان
خدایی که از عدالت حرف میزد ولی هیچ عدالتی از او ندید
خدایی که به زیبایی معروف بود ولی هر زیبایی که دید باطنی کثیف داشت
خدایی که مثل نور روشن بود ولی همه ی نور ها حقیقت را پشت تابش بیش از حدش قایم کرده بود
خدایی که گفت مهربان تر از مادر است ولی اونو فراموش کرده بود، حضورشو در کنارش حس نمیکرد، به حال خود رها شده بود،
تصمیم گرفت در تاریکی ملطق فرو برود وکنج متروکی را انتخاب گزیند او نمیخاست ولی مجبور بود ساختمانی متروک را به تمام زیباایی ظاهر ترجیح دهد
اری او شیطان شد، او کافرترین مردم شد.
6