ساختِمآنِ مَتروکه
1.28K subscribers
391 photos
5 videos
5 links
‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌
حدیثِ رنج و رقصِ کلماتِ کهنه ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

‌‌‌‌
Download Telegram
چه سخت است هر روز، جامهٔ آرامش بر تن کردن، آنگاه که روح در خفاء به دنبال مرحمی برای زخم هایش است.
دِل به خون می غَلتَد از یادِ تبسُم های یار
هَمچو آن زخمی که بر رویش نمکدان بشکند.
من ازت عکس میگیرم چون ادما ممکنه برن یا عوض بشن اما اون ادمی که تو اون لحظه بوده تا ابد باقی میمونه
چراغی در وجودم خاموش شده است که دوست داشتم تا ابد روشن باقی بماند؛
او هرگز سخن نمی‌گفت؛ لب‌هایش همیشه در مرزی بسته می‌ماندند، گویی میان او و کلمات، دیواری از زخم‌های قدیمی کشیده بودند. اما چشم‌هایش…
آن‌ها فاش می‌کردند هر آنچه زبان از گفتنش می‌لرزید: خستگیِ سال‌ها، داغِ ناگفته‌ها، و بغضی که کسی ندیده بود چطور هر شب در سکوت آرام می‌شکند.
در تاریکی نگاهش حقیقتی بود که هیچ کلمه‌ای توانِ حملش را نداشت.
شدم مجنون مشهور این میدون شهر
چشمات منو راهی می خونه کرد
2
نیمه شب ها چنان بر خویش تنگ می‌شوم که انگار جانم در صندوقچه‌ای کهنه و بی‌کلید گذاشته‌اند؛ جایی میان غبارِ سال‌هایی که برنمی‌گردند. هرچه درونم می‌جوشد، راهی به گفتن نمی‌یابد و همچون رودخانه‌ای بی‌مخرج، آرام و بی‌هیاهو در تاریکی فرو می‌رود. دنیا از کنارم می‌گذرد، بی‌آنکه ردّی بر من بماند یا من بر آن؛ گویی وجودم حاشیه‌ای کم‌رنگ بر صفحهٔ بلند روزگار است. و در این میان، تنها صدای آهِ خودم را می‌شنوم که چون نسیمی پیریافته بر درزهای خاموش دل می‌وزد و از فرسودگیِ پنهانی‌ام حکایت می‌کند.
5