ساختِمآنِ مَتروکه
1.28K subscribers
391 photos
5 videos
5 links
‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌
حدیثِ رنج و رقصِ کلماتِ کهنه ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

‌‌‌‌
Download Telegram
دریافته‌ام بعضی روح‌ها چنان فقیرند که نعمت در دستشان به نفرین بدل می‌شود؛ چنان تیره‌اند که حتی در روشن‌ترین فرصت‌ها نیز سایه می‌اندازند. برای چنین کسانی، هر بلا که بر سرشان می‌بارد، نه بی‌عدالتی جهان، که حاصل انتخاب‌ها و منشِ خودشان است.
ساختِمآنِ مَتروکه
دریافته‌ام بعضی روح‌ها چنان فقیرند که نعمت در دستشان به نفرین بدل می‌شود؛ چنان تیره‌اند که حتی در روشن‌ترین فرصت‌ها نیز سایه می‌اندازند. برای چنین کسانی، هر بلا که بر سرشان می‌بارد، نه بی‌عدالتی جهان، که حاصل انتخاب‌ها و منشِ خودشان است.
همیشه کوشیده‌ام دل‌آسودگی و رفعت را برای دیگران آرزو کنم. طبع من چنین است؛ نمی‌توانم رنجِ کسی را ببینم و بی‌تفاوت بگذرم. اگر دستم برسد، راهی می‌گشایم، باری برمی‌دارم، و گاه بیش از آنچه شایسته‌اند، به آنان جایگاه و فرصت می‌بخشم. این در سرشتم است نوعی شفقت خاموش که هرگز به نمایش نیاز نداشته.
ساختِمآنِ مَتروکه
همیشه کوشیده‌ام دل‌آسودگی و رفعت را برای دیگران آرزو کنم. طبع من چنین است؛ نمی‌توانم رنجِ کسی را ببینم و بی‌تفاوت بگذرم. اگر دستم برسد، راهی می‌گشایم، باری برمی‌دارم، و گاه بیش از آنچه شایسته‌اند، به آنان جایگاه و فرصت می‌بخشم. این در سرشتم است نوعی شفقت خاموش…
اما زمان حقیقتی آرام و بی‌رحم را آشکار می‌کند: برخی آدم‌ها نه قربانیِ شرایط، که اسیرِ ذات خویش‌اند. وقتی نقاب‌ها فرو می‌افتد و چهرهٔ واقعی‌شان نمایان می‌شود، درمی‌یابی آنچه بر سرشان آمده، چندان هم بی‌دلیل نبوده است.
شگفتا از حافظهٔ آدمی؛ سال‌ها نجابت و وفاداری را به آسانی از یاد می‌برد، اما یک لغزش یا حتی تنها تصویری از یک لغزش را چون مُهری جاودان بر پیشانی انسان می‌نشاند. گویی دیدن لکه‌ای کوچک، برای انکار شکوه یک ردای زربفت کافی است.
مردم کمالِ بی‌نقص می‌طلبند، بی‌آنکه بدانند حتی خورشید نیز گاه در پسِ ابر پنهان می‌شود. پس تمام گذشته را فدای همان لحظه‌ای می‌کنند که تصمیم گرفته‌اند آن را حقیقت بنامند.
بگذار این نالهٔ خاموش، چون دودِ چوبِ تر، از درونِ سینه بالا رود؛ دیگر نه امیدی هست که به فردا دل ببندم، نه توانی برای فراموش کردنِ دیروز، تنها این حجمِ بی‌پایانِ تنهایی‌ست که چون مهِ صبحگاهی بر تمامِ روزهایم سایه افکنده است. هر تپشِ قلب، ضربه‌ای‌ست به دیواری که دورِ خودم کشیده‌ام، دیواری که از جنسِ تردید و خستگی است و راهِ عبورِ هیچ نوری به آن نیست.
گاه چنان تنها می‌شوم که گویی نامم از دفترِ جهان خط خورده است؛ من همان برگِ جداافتاده‌ای هستم که باد، بی‌هیچ درنگی از شاخه ربود و در کوچه‌های سردِ پاییز رها کرد. دیگر نه درختی مرا می‌شناسد و نه باغی سراغم را می‌گیرد.
گاهی احساس می‌کنم در میانهٔ جمع ایستاده‌ام، اما صدایم به هیچ گوشی نمی‌رسد؛ مثل ناقوسی شکسته در معبدی متروک که هرچه به صدا درآید، پژواکش پیش از شنیده شدن می‌میرد.
سرنوشتِ من شاید شبیه چراغی در انتهای کوچه‌ای فراموش‌شده است؛ می‌سوزد، بی‌آنکه رهگذری از روشنایی‌اش بهره ببرد، و خاموش می‌شود بی‌آنکه کسی بفهمد روزگاری نوری در آن تاریکی بوده است.