ساختِمآنِ مَتروکه
1.28K subscribers
391 photos
5 videos
5 links
‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌
حدیثِ رنج و رقصِ کلماتِ کهنه ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

‌‌‌‌
Download Telegram
من بی تو پریشان و
تو انگار نـه انگار...
بنشین. بگذار این سیگارِ لعنتی تا ته بسوزد و به خاکستر تبدیل شود، درست مثل تمامِ آن چیزهایی که روزگاری فکر می‌کردیم مقدس‌اند. بگذار رازی را به تو بگویم: هیچ‌کس در این دنیا بیش از آن‌که من با خودم در صلح باشم، با من در جنگ نیست.
زندگی، رفیقِ عزیز، یک ضیافتِ باشکوه نیست؛ یک «رقص با دشمن» است. و تراژدیِ ماجرا آنجاست که دشمن، همیشه همان کسی است که هر صبح در آینه به تو خیره می‌شود. من عمری را صرفِ یادگیریِ گام‌های این رقصِ مرگبار کردم. چرخیدم، خم شدم، و هر بار که تیغه‌یِ خنجرِِ روزگار به پهلویم کشیده شد، لبخندی زدم که گویی زیباترین ملودیِ جهان را می‌شنوم. اما در زیرِ این نقابِ باوقار، در زیرِ این پارچه‌هایِ دوخته شده در خیاط‌خانه‌هایِ لندن، قلبی می‌تپد که مدت‌هاست در راهروهایِ سردِ جنون، راهش را گم کرده.
مرا با آن چشم‌هایِ پرسشگر نگاه نکن. من قهرمان نیستم، هیولا هم نه؛ من فقط مردی هستم که می‌داند چگونه در میانِ خرابه‌ها، بلندترین آوازِ غمگینِ جهان را بخواند. انتهایِ این داستان را نمی‌دانی؟ بگذار برایت بگویم: هیچ‌کس پیروز نمی‌شود. ما فقط در پایانِ این رقص، خسته‌تر از آن هستیم که بتوانیم به خانه برگردیم. پس بگذار بنوشیم، به افتخارِ تمامِ شکست‌هایی که در آستین داریم، به افتخارِ این جنونِ شیرین که تنها یادگارِ ما از زندگی‌ست.
ساختِمآنِ مَتروکه
آخرین دیدار؛ – میراثِ خاکستر
من تمامِ عمرم را صرفِ ساختنِ دیوارهایِ بلند کردم. برای محافظت از چیزهایی که فکر می‌کردم مهم‌اند. اما وقتی به این نت‌هایِ موسیقی گوش می‌دهم، می‌فهمم که این دیوارها زندانِ خودم بودند. و این ملودی.. فقط یک ملودیِ غمگین برای کسی‌ست که یک عمر با ظرافتی زیبا با دشمنانش رقصید.
حتی در این سمفونیِ غم هم، گذشته دست از سرِ آدم برنمی‌دارد.
حالا گوش کن… به این نتِ آخر. این دیگر یک موسیقی نیست. این صدایِ تمامِ آن چیزهایی است که برایِ پنهان کردنشان، یک عمر جنگیدم.
تفاوتِ من با بقیه در این است که من همیشه می‌دانستم مهمانی کی تمام می‌شود. وقتی هنوز همه مشغولِ رقصیدن و نوشیدنِ شراب‌هایِ گران‌قیمت هستند، من صدایِ شکستنِ شیشه‌ها را از دور می‌شنوم.
من به خیلی چیزها چنگ زدم. به قدرت، به انتقام، به محافظت از کسانی که نباید به من نزدیک می‌شدند. و حالا؟ حالا ایستاده‌ام وسطِ خرابه‌هایی که خودم با دست‌هایِ خودم چیده‌ام.
امشب، بگذار موسیقی حرف بزند. چون کلمات، مدت‌هاست که ارزشِ خودشان را در دنیایِ من از دست داده‌اند. امشب، ضیافت تمام است. چراغ‌ها خاموش می‌شوند و من… من ترجیح می‌دهم در تاریکی، با همین نت‌هایِ زخمی، تنها بمانم.
1
دریافته‌ام بعضی روح‌ها چنان فقیرند که نعمت در دستشان به نفرین بدل می‌شود؛ چنان تیره‌اند که حتی در روشن‌ترین فرصت‌ها نیز سایه می‌اندازند. برای چنین کسانی، هر بلا که بر سرشان می‌بارد، نه بی‌عدالتی جهان، که حاصل انتخاب‌ها و منشِ خودشان است.
ساختِمآنِ مَتروکه
دریافته‌ام بعضی روح‌ها چنان فقیرند که نعمت در دستشان به نفرین بدل می‌شود؛ چنان تیره‌اند که حتی در روشن‌ترین فرصت‌ها نیز سایه می‌اندازند. برای چنین کسانی، هر بلا که بر سرشان می‌بارد، نه بی‌عدالتی جهان، که حاصل انتخاب‌ها و منشِ خودشان است.
همیشه کوشیده‌ام دل‌آسودگی و رفعت را برای دیگران آرزو کنم. طبع من چنین است؛ نمی‌توانم رنجِ کسی را ببینم و بی‌تفاوت بگذرم. اگر دستم برسد، راهی می‌گشایم، باری برمی‌دارم، و گاه بیش از آنچه شایسته‌اند، به آنان جایگاه و فرصت می‌بخشم. این در سرشتم است نوعی شفقت خاموش که هرگز به نمایش نیاز نداشته.
ساختِمآنِ مَتروکه
همیشه کوشیده‌ام دل‌آسودگی و رفعت را برای دیگران آرزو کنم. طبع من چنین است؛ نمی‌توانم رنجِ کسی را ببینم و بی‌تفاوت بگذرم. اگر دستم برسد، راهی می‌گشایم، باری برمی‌دارم، و گاه بیش از آنچه شایسته‌اند، به آنان جایگاه و فرصت می‌بخشم. این در سرشتم است نوعی شفقت خاموش…
اما زمان حقیقتی آرام و بی‌رحم را آشکار می‌کند: برخی آدم‌ها نه قربانیِ شرایط، که اسیرِ ذات خویش‌اند. وقتی نقاب‌ها فرو می‌افتد و چهرهٔ واقعی‌شان نمایان می‌شود، درمی‌یابی آنچه بر سرشان آمده، چندان هم بی‌دلیل نبوده است.
شگفتا از حافظهٔ آدمی؛ سال‌ها نجابت و وفاداری را به آسانی از یاد می‌برد، اما یک لغزش یا حتی تنها تصویری از یک لغزش را چون مُهری جاودان بر پیشانی انسان می‌نشاند. گویی دیدن لکه‌ای کوچک، برای انکار شکوه یک ردای زربفت کافی است.
مردم کمالِ بی‌نقص می‌طلبند، بی‌آنکه بدانند حتی خورشید نیز گاه در پسِ ابر پنهان می‌شود. پس تمام گذشته را فدای همان لحظه‌ای می‌کنند که تصمیم گرفته‌اند آن را حقیقت بنامند.
بگذار این نالهٔ خاموش، چون دودِ چوبِ تر، از درونِ سینه بالا رود؛ دیگر نه امیدی هست که به فردا دل ببندم، نه توانی برای فراموش کردنِ دیروز، تنها این حجمِ بی‌پایانِ تنهایی‌ست که چون مهِ صبحگاهی بر تمامِ روزهایم سایه افکنده است. هر تپشِ قلب، ضربه‌ای‌ست به دیواری که دورِ خودم کشیده‌ام، دیواری که از جنسِ تردید و خستگی است و راهِ عبورِ هیچ نوری به آن نیست.