احساس میکنم در نبردی هولناک
سفیر صلح بودهام؛
ولی جنازهام افتاده در مرز دو خاک…
سرباز دشمن ناجوانمردانه نیزه بر قلبم میزند و
سرباز خودی نادیدهام میگیرد…
سفیر صلح بودهام؛
ولی جنازهام افتاده در مرز دو خاک…
سرباز دشمن ناجوانمردانه نیزه بر قلبم میزند و
سرباز خودی نادیدهام میگیرد…
احساس میکنم در مرکز غروبی ناتمام ایستادهام....
که دیروزش سرخ بود،
امروزش سرخ است،
فردا و روزهای دگرش هم سرخ خواهد بود…
از آفتابش پیاپی خون میچکد و
آسمانش مداوم فریاد «غربت» است؛
روزگارم تاسیانیست نامتناهی؛
که نه وعدهی «شامگاه» میدهد،
نه به «سحر» میرسد…
که دیروزش سرخ بود،
امروزش سرخ است،
فردا و روزهای دگرش هم سرخ خواهد بود…
از آفتابش پیاپی خون میچکد و
آسمانش مداوم فریاد «غربت» است؛
روزگارم تاسیانیست نامتناهی؛
که نه وعدهی «شامگاه» میدهد،
نه به «سحر» میرسد…
یافتن تو،
بزرگ ترین پیروزیِ زندگی من بود.
این را به تو تنها اعتراف نمیکنم؛
بلکه با صدای بلند
با فریاد همهجا گفتهام…!
بزرگ ترین پیروزیِ زندگی من بود.
این را به تو تنها اعتراف نمیکنم؛
بلکه با صدای بلند
با فریاد همهجا گفتهام…!
«من ادم رویاهای شبانهات نیستم
هیچ درخورِ زیباییات نیستم
راستگو نیستم، درستکار نیستم
چارهای نیست، هیچکس نیستم»
هیچ درخورِ زیباییات نیستم
راستگو نیستم، درستکار نیستم
چارهای نیست، هیچکس نیستم»
من
در خواب، فهمیده بودم که “خواب” میبینم!
پَر زدم سمتت
بوسیدمت
بوسیدیام
دیگر نه تو فریاد میزدی: “برای من بجنگ!”
نه من میگریستم که “رفتنیام!”
نه اطرافیانْ مدام فریاد!
نه زندگیات پُر از اجبار!
در خواب، فهمیده بودم که “خواب” میبینم!
پَر زدم سمتت
بوسیدمت
بوسیدیام
دیگر نه تو فریاد میزدی: “برای من بجنگ!”
نه من میگریستم که “رفتنیام!”
نه اطرافیانْ مدام فریاد!
نه زندگیات پُر از اجبار!
در وجودم حسِ فقدانیست که قادر به
بیانِ آن نیستم ؛
گویی همهچیز میتوانست
جورِ دیگری باشد .
بیانِ آن نیستم ؛
گویی همهچیز میتوانست
جورِ دیگری باشد .
قهوه بهانه بود؛ ما برای مکثی کوتاه از هیاهوی جهان روبهروی هم نشستیم، اما در سکوتِ میانِ بخارِ فنجانها چیزی عمیقتر از گفتوگو جریان داشت. بوی تلخِ قهوه با گرمای حضورت در هم میآمیخت و زمان، برای لحظهای از حرکت بازمانده بود. من به ظاهر جرعهای مینوشیدم، اما در حقیقت در نگاهت غرق میشدم؛ و نمیدانم چرا حس میکردم پشت آن لحظهٔ ساده، سرنوشتی آرام و ناگفته در حال نوشته شدن است.
💔1