دل تو امروزیه| مسعود بختیاری
"ساختمان متروکه"
دل تو امروزیه قصه ی دوست داشتنو باور نداره🍃
از دور، درخششیام که حسرت میآفریند؛
اما کسی نمیداند
پشت این وقار خاموش،
دلی نشسته که بیصدا
هر شب فرو میپاشد.
اما کسی نمیداند
پشت این وقار خاموش،
دلی نشسته که بیصدا
هر شب فرو میپاشد.
مثل یک معجزه ای، علت ایمان منی؛
همه هان و بله هستند، شما جان منی.
همه هان و بله هستند، شما جان منی.
دلتنگی یک ایهامِ،
معانی دور و نزدیک داره.
دلتنگی یعنی لبریز شدن کاسه صبر..
کم اوردن ،
بغض کردن ،
تو خودت فرو رفتن ....
معانی دور و نزدیک داره.
دلتنگی یعنی لبریز شدن کاسه صبر..
کم اوردن ،
بغض کردن ،
تو خودت فرو رفتن ....
چشمانت
انقلابی پنهان دارد
امّا صدایت کودتاست
ماندهام دل را به کدام ببازم
انقلابی پنهان دارد
امّا صدایت کودتاست
ماندهام دل را به کدام ببازم
چه بگویم که دگر حوصله ای نیست مرا
دگر از دست کسی هم گله ای نیست مرا
بگذار بسوزم که در این سینه دلگیر
جز سوختن و ساختنم مرحله ای نیست مرا
دگر از دست کسی هم گله ای نیست مرا
بگذار بسوزم که در این سینه دلگیر
جز سوختن و ساختنم مرحله ای نیست مرا
برایم از رنج باغچه بگو
وقتی تبر در دست باغبان است
وقتی ریشه را خاک میجَود
و آب را کسی آلوده به زهر کرده
که قرار بود
در خانهمان بذرهای نو بکارد
وقتی تبر در دست باغبان است
وقتی ریشه را خاک میجَود
و آب را کسی آلوده به زهر کرده
که قرار بود
در خانهمان بذرهای نو بکارد
دستم را بگیر و مرا به جایی دور ببر،
جایی که ایمان من به تو،
ایمان تو به من
و ایمان ما به عشق گم نشود؛
میان هفت رنگی روزگار...
جایی که ایمان من به تو،
ایمان تو به من
و ایمان ما به عشق گم نشود؛
میان هفت رنگی روزگار...
تمام من بودی و نمیدانستی نیمیات
پیش از زاده شدن، از من ربوده شد.
تمام تو را برای خود میخواستم و
نمیدانستم تو ناتمامترین اندوه دنیایی...
امروز که خاکسترت در هوا خواهد رقصید
خودم برایت میخوانم لالایی عشق را.
امروز، تو به دورافتادهترین دشت نیا پر خواهی زد
و من، از همآغوشیات با شعلهها
همسفر مرگ خواهم شد...
پیش از زاده شدن، از من ربوده شد.
تمام تو را برای خود میخواستم و
نمیدانستم تو ناتمامترین اندوه دنیایی...
امروز که خاکسترت در هوا خواهد رقصید
خودم برایت میخوانم لالایی عشق را.
امروز، تو به دورافتادهترین دشت نیا پر خواهی زد
و من، از همآغوشیات با شعلهها
همسفر مرگ خواهم شد...
برای تکجَوونههای اُمید تو برهوتِ زندگی،
یا تکستارههای روشن تو تاریکترین شب سال
یا تکستارههای روشن تو تاریکترین شب سال
شهر، دیگر رنگی نداشت.
نه سیاه بود، نه سفید؛ چیزی میانِ خستگی و فراموشی.
خیابانها کش آمده بودند، مثل رگهایی که خون در آنها دیگر شوقی برای جریان نداشت.
نه سیاه بود، نه سفید؛ چیزی میانِ خستگی و فراموشی.
خیابانها کش آمده بودند، مثل رگهایی که خون در آنها دیگر شوقی برای جریان نداشت.
آدمها راه میرفتند، اما قدمهایشان تصمیم نبود؛
عادت بود.
چشمها باز بود، ولی نگاهها مدتها پیش بسته شده بودند.
هیچکس نمیپرسید «چرا زندهام؟»
همه فقط بلد بودند دوام بیاورند.
عادت بود.
چشمها باز بود، ولی نگاهها مدتها پیش بسته شده بودند.
هیچکس نمیپرسید «چرا زندهام؟»
همه فقط بلد بودند دوام بیاورند.
خانهها نفس نمیکشیدند، فقط ایستاده بودند.
پنجرهها شاهد بودند، اما شهادت نمیدادند.
متروکه نبود شهر؛
دلها متروکه شده بودند.
پنجرهها شاهد بودند، اما شهادت نمیدادند.
متروکه نبود شهر؛
دلها متروکه شده بودند.
اینجا زندگی اتفاق نمیافتاد،
اجرا میشد.
مثل نمایشی اجباری که بازیگرانش یادشان رفته چرا روی صحنهاند.
غم، قانون نانوشته شهر بود
و لبخند، جرم مشکوک.
اجرا میشد.
مثل نمایشی اجباری که بازیگرانش یادشان رفته چرا روی صحنهاند.
غم، قانون نانوشته شهر بود
و لبخند، جرم مشکوک.