آدمها خیال میکنند وقتی لبها بستهست، دل هم آرام است؛ نمیفهمند بعضی دردها فقط شکل نجیبتری از فریادند.
قهوهاش همیشه سرد میشود، چون بیشتر از نوشیدنش، به بخارش خیره میماند.
کتاب میخواند، نه برای فرار از تنهایی، بلکه برای اینکه تنهاییش معنای عمیقتری پیدا کند.
لبخند میزند، اما لبخندش شبیه پردهایست که روی ویرانهای کشیدهاند. زیبا، اما بیفایده.