ساختِمآنِ مَتروکه
1.28K subscribers
391 photos
5 videos
5 links
‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌
حدیثِ رنج و رقصِ کلماتِ کهنه ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

‌‌‌‌
Download Telegram
تو نیستی و انگار جهان چیزی از ریتم خودش جا گذاشته.
هر صدای ساعت، هر قدم آدم‌ها، همه نیمه‌کاره‌اند؛
چون نتِ اصلی تویی، و نبودنت سکوتی‌ست که همه‌چیز را می‌بلعد.
دلتنگی من شبیه شهری‌ست که چراغ‌هایش خاموش مانده‌اند،
و فقط پنجره‌ای روشن است؛ پنجره‌ای که می‌دانم پشتش تویی،
اما دست‌هایم به آن نمی‌رسند.
اگر بازگردی، قول می‌دهم حتی نفس کشیدن را هم دوباره بیاموزم،
اما اگر نیایی…
من هر روز همین‌جا خواهم نوشت،
تا روزی که کلمات، خودشان راهت را پیدا کنند.
فراتر از آن که فکر کنی دلتنگ صدای نفس هایت هستم.
خیالِ بودنت به وسعت یک کتاب شد؛
اما اندوه نبودنت در یک جمله خلاصه
می‌شود«تو متعلق به من نیستی».
1
گاهی حقیقت، آن‌قدر عریان و بی‌نقاب می‌ایستد که همه با ترس و خنده از کنارش عبور می‌کنند؛ چون هیچ‌کس طاقت دیدنش را ندارد.
آدم‌ها در هیاهوی نقش‌های‌شان غرق‌اند، چنان سرگرم بازی‌اند که فراموش کرده‌اند چرا صحنه‌ای وجود دارد.
من اما، بی‌نقاب ایستادم و تماشاگر نبودم؛ بازی نکردم.
و همین شد که در میان جمع، تنهاترین شدم.
ما عشق تو داریم و تو را میل به ما نیست
مائیم چنین و تو چنانی چه توان کرد

عمریست که ما را به غم عشق نشاندی
گر باقی عمرم بنشانی چه توان کرد

#شاه_نعمت_الله_ولی
تو مرا جانِ بقایی، که دهی جامِ حیاتم...
-مولانا
من به عشق ایمان دارم، به آن پیوند مقدسی که روح را از زمین جدا می‌کند.
اما در این روزگار، عشق در ازدحام هوس‌ها دفن شده...
مردم نگاه‌های شهوت‌آلودشان را عشق می‌نامند،
دل‌بستگی‌های زودگذر را، رابطه‌های بی‌جان را، لمس‌های بی‌روح را...
و نام مقدس عشق را بر پیکر پوسیده‌ی هوس حک می‌کنند.
چه تلخ است دیدنِ عشقی که با نامش به مسلخ می‌رود...
و هیچ‌کس عزادارش نیست.
کنارم گذاشتی تلخم کنی؟
شرابی شده ام ناب
حسرت بکش!