ساختِمآنِ مَتروکه
Photo
درسته انگشتامو کبود یا زخمی میکنه اما میفهمه منو:)
تو نیستی و انگار جهان چیزی از ریتم خودش جا گذاشته.
هر صدای ساعت، هر قدم آدمها، همه نیمهکارهاند؛
چون نتِ اصلی تویی، و نبودنت سکوتیست که همهچیز را میبلعد.
دلتنگی من شبیه شهریست که چراغهایش خاموش ماندهاند،
و فقط پنجرهای روشن است؛ پنجرهای که میدانم پشتش تویی،
اما دستهایم به آن نمیرسند.
اگر بازگردی، قول میدهم حتی نفس کشیدن را هم دوباره بیاموزم،
اما اگر نیایی…
من هر روز همینجا خواهم نوشت،
تا روزی که کلمات، خودشان راهت را پیدا کنند.
هر صدای ساعت، هر قدم آدمها، همه نیمهکارهاند؛
چون نتِ اصلی تویی، و نبودنت سکوتیست که همهچیز را میبلعد.
دلتنگی من شبیه شهریست که چراغهایش خاموش ماندهاند،
و فقط پنجرهای روشن است؛ پنجرهای که میدانم پشتش تویی،
اما دستهایم به آن نمیرسند.
اگر بازگردی، قول میدهم حتی نفس کشیدن را هم دوباره بیاموزم،
اما اگر نیایی…
من هر روز همینجا خواهم نوشت،
تا روزی که کلمات، خودشان راهت را پیدا کنند.
خیالِ بودنت به وسعت یک کتاب شد؛
اما اندوه نبودنت در یک جمله خلاصه
میشود«تو متعلق به من نیستی».
اما اندوه نبودنت در یک جمله خلاصه
میشود«تو متعلق به من نیستی».
گاهی حقیقت، آنقدر عریان و بینقاب میایستد که همه با ترس و خنده از کنارش عبور میکنند؛ چون هیچکس طاقت دیدنش را ندارد.
آدمها در هیاهوی نقشهایشان غرقاند، چنان سرگرم بازیاند که فراموش کردهاند چرا صحنهای وجود دارد.
من اما، بینقاب ایستادم و تماشاگر نبودم؛ بازی نکردم.
و همین شد که در میان جمع، تنهاترین شدم.
آدمها در هیاهوی نقشهایشان غرقاند، چنان سرگرم بازیاند که فراموش کردهاند چرا صحنهای وجود دارد.
من اما، بینقاب ایستادم و تماشاگر نبودم؛ بازی نکردم.
و همین شد که در میان جمع، تنهاترین شدم.