ساختِمآنِ مَتروکه
1.28K subscribers
391 photos
5 videos
5 links
‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌
حدیثِ رنج و رقصِ کلماتِ کهنه ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

‌‌‌‌
Download Telegram
شب‌هایی هست که انگار جهان تمامش سکوت است،
و تنها چیزی که می‌شنوی، صدای فروریختنِ درونِ خودت.
آن‌جا، جایی میان نفس و بی‌نفسی،
احساس می‌کنی هیچ چراغی توانِ روشن کردنِ این تاریکی را ندارد.
و چه ترسناک است لحظه‌ای که می‌فهمی
بعضی زخم‌ها قرار نیست بسته شوند،
فقط باید یاد بگیری با آن‌ها زندگی کنی.
میان من و ویولن، چیزی شبیه اعتراف است؛
هر زخمی که بر دلم مانده،
در سیم‌هایش فریاد می‌شود.
من با انگشتانم نوازشش می‌کنم،
اما در حقیقت اوست که مرا می‌نوازد
هر نت، ضربه‌ای‌ست بر استخوان‌های روحم.
گاهی حس می‌کنم سازم بیشتر از آدم‌ها مرا می‌شناسد؛
چون تنها به اوست که می‌توانم
بی‌واژه، بی‌نقاب،
تمام گریه‌های نگفته‌ام را بسپارم.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دِل به خون می غَلتَد از یادِ تبسُم های یار
هَمچو آن زخمی که بر رویش نمکدان بشکند.
روز بودم شَب شدم.
رود بودَم سَد شدم.
خوب بودم رد شُدم
و بَد شدم.
بنظر میاد زاده شدم تا شخصی منفور بین مردم باشم.
بچها ویولنم خیلی نازه:)
ساختِمآنِ مَتروکه
Photo
درسته انگشتامو کبود یا زخمی میکنه اما میفهمه منو:)
تو نیستی و انگار جهان چیزی از ریتم خودش جا گذاشته.
هر صدای ساعت، هر قدم آدم‌ها، همه نیمه‌کاره‌اند؛
چون نتِ اصلی تویی، و نبودنت سکوتی‌ست که همه‌چیز را می‌بلعد.
دلتنگی من شبیه شهری‌ست که چراغ‌هایش خاموش مانده‌اند،
و فقط پنجره‌ای روشن است؛ پنجره‌ای که می‌دانم پشتش تویی،
اما دست‌هایم به آن نمی‌رسند.
اگر بازگردی، قول می‌دهم حتی نفس کشیدن را هم دوباره بیاموزم،
اما اگر نیایی…
من هر روز همین‌جا خواهم نوشت،
تا روزی که کلمات، خودشان راهت را پیدا کنند.
فراتر از آن که فکر کنی دلتنگ صدای نفس هایت هستم.
خیالِ بودنت به وسعت یک کتاب شد؛
اما اندوه نبودنت در یک جمله خلاصه
می‌شود«تو متعلق به من نیستی».