ساختِمآنِ مَتروکه
1.28K subscribers
391 photos
5 videos
5 links
‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌
حدیثِ رنج و رقصِ کلماتِ کهنه ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

‌‌‌‌
Download Telegram
همیشه حرف هایی رو به بقیه میزنم که همیشه خودم منتظرشون بودم
وقتی همه‌ی صداها خوابیده‌اند، آدم می‌فهمد که تنها چیزی که واقعاً برایش باقی می‌ماند، خودش است. همه چیز عبور می‌کند: لبخندها، نگاه‌ها، حتی خاطره‌ها. و تنها مرز واقعی، مرزی است که بین بودن و نبودنِ خودت می‌کشی.
نبودنت قوانین روزمرگی‌ام را به هم زده. قهوه‌ام بی‌حرکت می‌نشیند، ساعت‌ها مثل مهمانان سرد اطرافم قدم می‌زنند و هیچ‌کس جرئت ندارد اسمِ تو را به زبان بیاورد انگار تو تنها کلمه‌ای هستی که اگر گفته شود، همه‌چیز تغییر می‌کند.
تو برای من نه فقط یک حضور، که یک دستگاه زمان بودی؛ آینه‌ای که مرا به روزهایی نشان می‌داد که هنوز تو بودی. حالا هر چیزی که لمس می‌کنم شبیهِ جایِ خالیِ توست: یک لیوان، یک پیراهن، یک آهنگ که وسطِ نت‌هایش می‌لرزد.
من با همان صدایِ کهنه و تازه‌ام برایت می‌نویسم: اگر برگردی، با تمامِ ترس‌هایم باز خواهم آموخت چطور دوستت داشته باشم؛ اگر بازنگردی، دستِ خالی اما پر از خاطره، تا همیشه تو را به یاد خواهم آورد .نه به‌عنوان فقدان، بلکه به‌عنوان شگفتی‌ای که مرا کامل‌تر کرد.
عزیز دلم،
می‌دانی؟ نبودنت مثل خطی‌ست که روی نقشه‌ی قلبم کشیده‌اند، جایی که همیشه باید تو باشی اما سفید مانده.
من حتی دلتنگی را هم از تو یاد گرفتم؛ دلتنگی‌ای که شبیه نفس کشیدن است، ناگزیر، پیوسته، و بی‌پایان.
گاهی فکر می‌کنم اگر می‌شد صدایت را دوباره بشنوم، حتی یک واژه، زمان متوقف می‌شد، انگار تمام جهان به احترام بازگشتنت سکوت می‌کرد.
اما حالا، جهان همچنان می‌چرخد و من هنوز در همان نقطه ایستاده‌ام؛ همان‌جا که آخرین‌بار تو را دیده‌ام.
نبودنت مرا پیر نکرده، فقط عمیق‌تر کرده؛ مثل درختی که ریشه‌هایش به خاطر طوفان، در دل خاک فروتر می‌روند.
شب‌هایی هست که انگار جهان تمامش سکوت است،
و تنها چیزی که می‌شنوی، صدای فروریختنِ درونِ خودت.
آن‌جا، جایی میان نفس و بی‌نفسی،
احساس می‌کنی هیچ چراغی توانِ روشن کردنِ این تاریکی را ندارد.
و چه ترسناک است لحظه‌ای که می‌فهمی
بعضی زخم‌ها قرار نیست بسته شوند،
فقط باید یاد بگیری با آن‌ها زندگی کنی.
میان من و ویولن، چیزی شبیه اعتراف است؛
هر زخمی که بر دلم مانده،
در سیم‌هایش فریاد می‌شود.
من با انگشتانم نوازشش می‌کنم،
اما در حقیقت اوست که مرا می‌نوازد
هر نت، ضربه‌ای‌ست بر استخوان‌های روحم.
گاهی حس می‌کنم سازم بیشتر از آدم‌ها مرا می‌شناسد؛
چون تنها به اوست که می‌توانم
بی‌واژه، بی‌نقاب،
تمام گریه‌های نگفته‌ام را بسپارم.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دِل به خون می غَلتَد از یادِ تبسُم های یار
هَمچو آن زخمی که بر رویش نمکدان بشکند.