ساختِمآنِ مَتروکه
1.28K subscribers
391 photos
5 videos
5 links
‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌
حدیثِ رنج و رقصِ کلماتِ کهنه ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

‌‌‌‌
Download Telegram
رد شد از کوچه ی ما، خانه‌ی ما ریخت بهم
یک نظر کرد مرا، کل مرا ریخت بهم

"من ملک بودم و فردوس برین ..." اما او
بوسه ای داد به من، عرش خدا ریخت بهم

معتکف در حرم امن دلم بودم و او
تا که آمد، جهت قبله نما ریخت بهم

شاعر شهر خودم بودم و از شهر خودش
ضربان قدمش، شهر مرا ریخت بهم

وزن ها ریخت بهم، قافیه ها ریخت بهم
شعرها ریخت بهم، شاکله ها ریخت بهم

یک نظر صورت ماهش به قمر داد نشان
شرم افتاد به ماه و همه جا ریخت بهم

تار را بم نزن ای یار، زمین می لرزد
تازه فهمیده خدا، ارگ چرا ریخت بهم ....
زندگی گاهی شبیه میدانی‌ست بی‌انتها از خار و سنگلاخ؛ هر قدم که برمی‌داری، زخم تازه‌ای بر پایت می‌نشیند. انسان در این راه بارها فرو می‌افتد، امیدش خرد می‌شود و آسمان بر شانه‌هایش سنگینی می‌کند. گویی دنیا با تمام سنگدلی‌اش دست در دست زمان داده تا روح را فرسوده‌تر سازد.
آدمی می‌آموزد لبخند بزند، حتی وقتی قلبش در آتش می‌سوزد. می‌آموزد ادامه دهد، حتی وقتی هیچ نیرویی در جانش باقی نمانده.
زندگی، بی‌رحمانه امتحان می‌گیرد و در برابر اشک‌ها خاموش می‌ماند. گاهی انسان چنان تنها می‌شود که حتی صدای خودش را هم بیگانه می‌یابد. و در آن لحظه، حقیقت تلخ بر او روشن می‌شود: در این جهان، برای هیچ دردی مرهمی نیست جز صبری که به اجبار بر دوش می‌کشد.
انگار کل غم های عمرم یکجا جمع شدن و حال اینروز هامو شکل دادن
حقیقتا نشونش نمیدم اما کابوس هام،عقب انداختن کارهام، بیحوصلگیم و حتی مریضی جسمیم همه دارن داد میزنن توان ادمه دادن ندارم🫴
و چقدر من سخت خودم رو سرپا نگه داشتم.
همیشه حرف هایی رو به بقیه میزنم که همیشه خودم منتظرشون بودم
وقتی همه‌ی صداها خوابیده‌اند، آدم می‌فهمد که تنها چیزی که واقعاً برایش باقی می‌ماند، خودش است. همه چیز عبور می‌کند: لبخندها، نگاه‌ها، حتی خاطره‌ها. و تنها مرز واقعی، مرزی است که بین بودن و نبودنِ خودت می‌کشی.
نبودنت قوانین روزمرگی‌ام را به هم زده. قهوه‌ام بی‌حرکت می‌نشیند، ساعت‌ها مثل مهمانان سرد اطرافم قدم می‌زنند و هیچ‌کس جرئت ندارد اسمِ تو را به زبان بیاورد انگار تو تنها کلمه‌ای هستی که اگر گفته شود، همه‌چیز تغییر می‌کند.
تو برای من نه فقط یک حضور، که یک دستگاه زمان بودی؛ آینه‌ای که مرا به روزهایی نشان می‌داد که هنوز تو بودی. حالا هر چیزی که لمس می‌کنم شبیهِ جایِ خالیِ توست: یک لیوان، یک پیراهن، یک آهنگ که وسطِ نت‌هایش می‌لرزد.
من با همان صدایِ کهنه و تازه‌ام برایت می‌نویسم: اگر برگردی، با تمامِ ترس‌هایم باز خواهم آموخت چطور دوستت داشته باشم؛ اگر بازنگردی، دستِ خالی اما پر از خاطره، تا همیشه تو را به یاد خواهم آورد .نه به‌عنوان فقدان، بلکه به‌عنوان شگفتی‌ای که مرا کامل‌تر کرد.
عزیز دلم،
می‌دانی؟ نبودنت مثل خطی‌ست که روی نقشه‌ی قلبم کشیده‌اند، جایی که همیشه باید تو باشی اما سفید مانده.
من حتی دلتنگی را هم از تو یاد گرفتم؛ دلتنگی‌ای که شبیه نفس کشیدن است، ناگزیر، پیوسته، و بی‌پایان.
گاهی فکر می‌کنم اگر می‌شد صدایت را دوباره بشنوم، حتی یک واژه، زمان متوقف می‌شد، انگار تمام جهان به احترام بازگشتنت سکوت می‌کرد.
اما حالا، جهان همچنان می‌چرخد و من هنوز در همان نقطه ایستاده‌ام؛ همان‌جا که آخرین‌بار تو را دیده‌ام.
نبودنت مرا پیر نکرده، فقط عمیق‌تر کرده؛ مثل درختی که ریشه‌هایش به خاطر طوفان، در دل خاک فروتر می‌روند.