من میان آغوشی زندگی میکنم که به من تعلق ندارد؛
سرمای دستانت ، سرمای نگاهت، استخوانم را میلرزاند.
تو نام مرا صدا میزنی، امّا واژههایت بوی بیقراری کسی دیگر را میدهند.
من را دوست میخوانی، امّا عشقِ تو در کوچههای دیگری قدم میزند.
لبخندت را قرض میگیری تا وانمود کنی با منی، امّا حقیقت در عمق چشمانت میسوزد و فریاد میزند که جایت اینجا نیست.
من اینجا ماندهام، با تظاهر تو، با سایهای که جای آغوشت را گرفته،
و با قلبی که هنوز، احمقانه، برای کسی میتپد که هرگز برای من نمیتپد.
سرمای دستانت ، سرمای نگاهت، استخوانم را میلرزاند.
تو نام مرا صدا میزنی، امّا واژههایت بوی بیقراری کسی دیگر را میدهند.
من را دوست میخوانی، امّا عشقِ تو در کوچههای دیگری قدم میزند.
لبخندت را قرض میگیری تا وانمود کنی با منی، امّا حقیقت در عمق چشمانت میسوزد و فریاد میزند که جایت اینجا نیست.
من اینجا ماندهام، با تظاهر تو، با سایهای که جای آغوشت را گرفته،
و با قلبی که هنوز، احمقانه، برای کسی میتپد که هرگز برای من نمیتپد.
گفتمش بی من مرومن بی توویران میشوم
گفت از ویرانی ات سـر در گـریبان میشوم
گفتمش بعــد از تو میسوزم من از داغ فراق
گفت از حــال تو من آتش به دامــان میشوم
گفتمش یوسـف منم افتـاده ام در قعر چاه
گفت اینجــا من زلیخــــا ، بدتر از آن میشوم
گفتمش تنهــــا منم تنها تر از من دیده ای ؟
گفت درتنهایی ات من مونس ِجان میشوم
گفتمش آرام جــان ، جان را فــدایت میکنم
گفت باعشق تو من شاد و خرامان میشوم
گفتمش من شهــــریار و تو ثـــریا در غزل
گفت من باعشق تومست وغزلخوان میشوم ...
#جواد_الماسی
گفت از ویرانی ات سـر در گـریبان میشوم
گفتمش بعــد از تو میسوزم من از داغ فراق
گفت از حــال تو من آتش به دامــان میشوم
گفتمش یوسـف منم افتـاده ام در قعر چاه
گفت اینجــا من زلیخــــا ، بدتر از آن میشوم
گفتمش تنهــــا منم تنها تر از من دیده ای ؟
گفت درتنهایی ات من مونس ِجان میشوم
گفتمش آرام جــان ، جان را فــدایت میکنم
گفت باعشق تو من شاد و خرامان میشوم
گفتمش من شهــــریار و تو ثـــریا در غزل
گفت من باعشق تومست وغزلخوان میشوم ...
#جواد_الماسی
یار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرا
یار تویی غار تویی خواجه نگهدار مرا
نوح تویی روح تویی فاتح و مفتوح تویی
سینه مشروح تویی بر در اسرار مرا
نور تویی سور تویی دولت منصور تویی
مرغ که طور تویی خسته به منقار مرا
قطره تویی بحر تویی لطف تویی قهر تویی
قند تویی زهر تویی بیش میازار مرا
#غزل_مولانا
یار تویی غار تویی خواجه نگهدار مرا
نوح تویی روح تویی فاتح و مفتوح تویی
سینه مشروح تویی بر در اسرار مرا
نور تویی سور تویی دولت منصور تویی
مرغ که طور تویی خسته به منقار مرا
قطره تویی بحر تویی لطف تویی قهر تویی
قند تویی زهر تویی بیش میازار مرا
#غزل_مولانا
به گفته سهراب سپهری:
گاه گاهی که دلم میگیرد به خودم میگویم
در دیاری که پر از دیوار است
به کجا باید رفت؟
به که باید پیوست؟
به که باید دل بست؟
حس تنهایی درونم میگوید:
بشکن دیواری که درونت داری
چه سوالی داری؟
تو خدا را داری
و خدا اول و اخر توست....
گاه گاهی که دلم میگیرد به خودم میگویم
در دیاری که پر از دیوار است
به کجا باید رفت؟
به که باید پیوست؟
به که باید دل بست؟
حس تنهایی درونم میگوید:
بشکن دیواری که درونت داری
چه سوالی داری؟
تو خدا را داری
و خدا اول و اخر توست....
آه از آن دم که تو را در کنار دیگری ببینم و کابوس دیرینهام جامهی حقیقت بپوشد.
چگونه از منِ دلباخته میخواهی لب بر لبانت ننهم، در حالیکه جنونم از هر دیوانهای دیوانهتر است؟
هر بار که نگاهم میکنی، قلبم میلرزد؛ چه داری تو؟ کدام طلسم، کدام جادو در چشمانت نهفته است که این دیوانه را به دام کشیدی و اکنون بیخبر از حال منی؟
رد شد از کوچه ی ما، خانهی ما ریخت بهم
یک نظر کرد مرا، کل مرا ریخت بهم
"من ملک بودم و فردوس برین ..." اما او
بوسه ای داد به من، عرش خدا ریخت بهم
معتکف در حرم امن دلم بودم و او
تا که آمد، جهت قبله نما ریخت بهم
شاعر شهر خودم بودم و از شهر خودش
ضربان قدمش، شهر مرا ریخت بهم
وزن ها ریخت بهم، قافیه ها ریخت بهم
شعرها ریخت بهم، شاکله ها ریخت بهم
یک نظر صورت ماهش به قمر داد نشان
شرم افتاد به ماه و همه جا ریخت بهم
تار را بم نزن ای یار، زمین می لرزد
تازه فهمیده خدا، ارگ چرا ریخت بهم ....
یک نظر کرد مرا، کل مرا ریخت بهم
"من ملک بودم و فردوس برین ..." اما او
بوسه ای داد به من، عرش خدا ریخت بهم
معتکف در حرم امن دلم بودم و او
تا که آمد، جهت قبله نما ریخت بهم
شاعر شهر خودم بودم و از شهر خودش
ضربان قدمش، شهر مرا ریخت بهم
وزن ها ریخت بهم، قافیه ها ریخت بهم
شعرها ریخت بهم، شاکله ها ریخت بهم
یک نظر صورت ماهش به قمر داد نشان
شرم افتاد به ماه و همه جا ریخت بهم
تار را بم نزن ای یار، زمین می لرزد
تازه فهمیده خدا، ارگ چرا ریخت بهم ....