دلم برای روزگاری تنگ شده که واژهها هنوز بوی صداقت میدادند،
آن زمان که دل، سنگ نبود و لبخند، وامدار عادت نبود.
روزهایی که شبها، بوی نان داغ و شعر ناب میداد
و پنجرهها رو به آسمانی باز میشدند که هنوز غم را به رسمیت نمیشناخت.
کاش میشد برگردم به آن عصرهای خاموش،
که صدای ورق زدن یک کتاب،
تمامِ تنهایی دنیا را تسکین میداد...
آن زمان که دل، سنگ نبود و لبخند، وامدار عادت نبود.
روزهایی که شبها، بوی نان داغ و شعر ناب میداد
و پنجرهها رو به آسمانی باز میشدند که هنوز غم را به رسمیت نمیشناخت.
کاش میشد برگردم به آن عصرهای خاموش،
که صدای ورق زدن یک کتاب،
تمامِ تنهایی دنیا را تسکین میداد...
خاطرات تیره و چشمان تاری داشتم
کاش آنشب در کنارم چوبِ داری داشتم
عشق رسوا میکند هر ادم دلبسته را
روزگاری بین مردم اعتباری داشتم
یادگاری های بسیاری برایم مانده است
من که از تو زخم های بیشماری داشتم
نقل مجلس ها شدم در قصه ی بیچارگی
شکر میگویم که من هم افتخاری داشتم
مادرم پرسید از من دوستش داری هنوز؟
کاش در سرکوبِ بغضم اختیاری داشتم
#ایمان_زمانی
کاش آنشب در کنارم چوبِ داری داشتم
عشق رسوا میکند هر ادم دلبسته را
روزگاری بین مردم اعتباری داشتم
یادگاری های بسیاری برایم مانده است
من که از تو زخم های بیشماری داشتم
نقل مجلس ها شدم در قصه ی بیچارگی
شکر میگویم که من هم افتخاری داشتم
مادرم پرسید از من دوستش داری هنوز؟
کاش در سرکوبِ بغضم اختیاری داشتم
#ایمان_زمانی