«هیچچیز پوچتر از امید به زندگی در جهانی پوچ نیست، مگر آنکه خود، معنا را بسازی.»
-البرکامو | افسانه سیزیف
-البرکامو | افسانه سیزیف
«کسی که چراییِ زندگی را دریابد، با هر چگونهای خواهد ساخت.»
-فردریش نیچه | چنین گفت زرتشت
-فردریش نیچه | چنین گفت زرتشت
تا که خلوت میکنم با خود؛ صدایم می کنند!
بعد، از دنیای خود کم کم جدایم می کنند!
«گوشه گیری» انتخابی شخصی و خودخواسته ست
پس چه اصراری به ترک انزوایم می کنند!
مثل آتش های تفریحم که بعد از سوختن،
اغلبِ مردم به حال خود رهایم می کنند!
«ای بمیری! لعنتی! کُشتی مرا با شعرهات»
مردم این شهر اینگونه دعایم میکنند!
احتمالاً نسبتی نزدیک دارم با «خدا»
مردم اغلب وقت تنهایی صدایم میکنند!
مثل خودکاری که روی پیشخوان بانک هاست
با غل و زنجیر پایم جابجایم میکنند!
#اصغرعظیمی_مهر
بعد، از دنیای خود کم کم جدایم می کنند!
«گوشه گیری» انتخابی شخصی و خودخواسته ست
پس چه اصراری به ترک انزوایم می کنند!
مثل آتش های تفریحم که بعد از سوختن،
اغلبِ مردم به حال خود رهایم می کنند!
«ای بمیری! لعنتی! کُشتی مرا با شعرهات»
مردم این شهر اینگونه دعایم میکنند!
احتمالاً نسبتی نزدیک دارم با «خدا»
مردم اغلب وقت تنهایی صدایم میکنند!
مثل خودکاری که روی پیشخوان بانک هاست
با غل و زنجیر پایم جابجایم میکنند!
#اصغرعظیمی_مهر
دلم برای روزگاری تنگ شده که واژهها هنوز بوی صداقت میدادند،
آن زمان که دل، سنگ نبود و لبخند، وامدار عادت نبود.
روزهایی که شبها، بوی نان داغ و شعر ناب میداد
و پنجرهها رو به آسمانی باز میشدند که هنوز غم را به رسمیت نمیشناخت.
کاش میشد برگردم به آن عصرهای خاموش،
که صدای ورق زدن یک کتاب،
تمامِ تنهایی دنیا را تسکین میداد...
آن زمان که دل، سنگ نبود و لبخند، وامدار عادت نبود.
روزهایی که شبها، بوی نان داغ و شعر ناب میداد
و پنجرهها رو به آسمانی باز میشدند که هنوز غم را به رسمیت نمیشناخت.
کاش میشد برگردم به آن عصرهای خاموش،
که صدای ورق زدن یک کتاب،
تمامِ تنهایی دنیا را تسکین میداد...