بعضی وقت ها انقدر به خودم سخت میگیرم و بخاطر کوچک ترین اشتباهات خودم رو سرزنش میکنم که انگار یادم رفته است «من هم انسانم»
ما در جهانی چشم گشودهایم که بیشتر از آنکه حقیقت را آشکار کند، توهّم را تزئین میکند.
آدمها با نقابهایی میخندند که شبها بر بالینشان گریه میکنند.
زندگی بازیِ ظریفیست میان بودن و وانمود کردن به بودن.
و در این میان، تنها آنهایی آرامتر میمیرند که دلشان را با دروغهای کمتری فریب دادهاند.
جهان را نمیشود فهمید، فقط میشود در آغوش گرفتش...
با همهی بیعدالتیها، رفتنها، سردیها و زخمهایش.
فهمیدن، شاید تنها به این معنا باشد:
که بدانی همه چیز گذراست، حتی تو.
و با این آگاهی، هنوز لبخند بزنی.
آدمها با نقابهایی میخندند که شبها بر بالینشان گریه میکنند.
زندگی بازیِ ظریفیست میان بودن و وانمود کردن به بودن.
و در این میان، تنها آنهایی آرامتر میمیرند که دلشان را با دروغهای کمتری فریب دادهاند.
جهان را نمیشود فهمید، فقط میشود در آغوش گرفتش...
با همهی بیعدالتیها، رفتنها، سردیها و زخمهایش.
فهمیدن، شاید تنها به این معنا باشد:
که بدانی همه چیز گذراست، حتی تو.
و با این آگاهی، هنوز لبخند بزنی.
چه فرقی دارد چند ساله شدهام،
وقتی هیچوقت زندگی را زندگی نکردم؟
وقتی هنوز، توی آینه،
دختری را میبینم که سالهاست آرزو دارد
کاش هیچوقت چشم باز نمیکرد…
وقتی هیچوقت زندگی را زندگی نکردم؟
وقتی هنوز، توی آینه،
دختری را میبینم که سالهاست آرزو دارد
کاش هیچوقت چشم باز نمیکرد…
تولد، فقط یادآوریِ تمام سالهاییست که با خودم بیگانه بودم.
تمام فصلهایی که در خودم پیر شدم
تمام فصلهایی که در خودم پیر شدم
من به عشق ایمان دارم، به آن پیوند مقدسی که روح را از زمین جدا میکند.
اما در این روزگار، عشق در ازدحام هوسها دفن شده...
مردم نگاههای شهوتآلودشان را عشق مینامند،
دلبستگیهای زودگذر را، رابطههای بیجان را، لمسهای بیروح را...
و نام مقدس عشق را بر پیکر پوسیدهی هوس حک میکنند.
چه تلخ است دیدنِ عشقی که با نامش به مسلخ میرود...
و هیچکس عزادارش نیست.
اما در این روزگار، عشق در ازدحام هوسها دفن شده...
مردم نگاههای شهوتآلودشان را عشق مینامند،
دلبستگیهای زودگذر را، رابطههای بیجان را، لمسهای بیروح را...
و نام مقدس عشق را بر پیکر پوسیدهی هوس حک میکنند.
چه تلخ است دیدنِ عشقی که با نامش به مسلخ میرود...
و هیچکس عزادارش نیست.
ساختِمآنِ مَتروکه
"ساختمان متروکه" – بهارا | رشید رضایی
آب حیات من است خاک سر کوی دوست
گر دو جهان خرمیست ما و غم روی دوست
گر شب هجران مرا تاختن آرد اجل
روز قیامت زنم خیمه به پهلوی دوست
ملکا! مها! نگارا! صنما! بتا! بهارا!
متحیرم، ندانم، که تو خود چه نام داری؟
به جز این گنه ندانم، که محب و مهربانم
به چه جرم دیگر از من سر انتقام داری؟
دل هر که صید کردی نکشد سر از کمندت
نه دگر امید دارد که رها شود ز بندت
نه تو را بگفتم ای دل که سر وفا ندارد؟
به طمع ز دست رفتی و به پای درفکندت
ملکا! مها! نگارا! صنما! بتا! بهارا!
متحیرم، ندانم، که تو خود چه نام داری؟
به جز این گنه ندانم، که محب و مهربانم
به چه جرم دیگر از من سر انتقام داری؟
گر دو جهان خرمیست ما و غم روی دوست
گر شب هجران مرا تاختن آرد اجل
روز قیامت زنم خیمه به پهلوی دوست
ملکا! مها! نگارا! صنما! بتا! بهارا!
متحیرم، ندانم، که تو خود چه نام داری؟
به جز این گنه ندانم، که محب و مهربانم
به چه جرم دیگر از من سر انتقام داری؟
دل هر که صید کردی نکشد سر از کمندت
نه دگر امید دارد که رها شود ز بندت
نه تو را بگفتم ای دل که سر وفا ندارد؟
به طمع ز دست رفتی و به پای درفکندت
ملکا! مها! نگارا! صنما! بتا! بهارا!
متحیرم، ندانم، که تو خود چه نام داری؟
به جز این گنه ندانم، که محب و مهربانم
به چه جرم دیگر از من سر انتقام داری؟
She wandered through the rain-drenched streets, clutching memories like wilted flowers.
No one noticed the sorrow stitched into her silence,
nor the dreams she buried beneath every polite smile.
London, vast and grey, mirrored the ache in her soul
a quiet mourning no umbrella could shelter from.
No one noticed the sorrow stitched into her silence,
nor the dreams she buried beneath every polite smile.
London, vast and grey, mirrored the ache in her soul
a quiet mourning no umbrella could shelter from.