آنانی که غم در دل داشتند و لب از سخن فروبستند،
نه ضعیف بودند، نه ناتوان…
فقط جهان را بیارزشتر از آن دیدند که اندوهشان را بفهمد.
دست به ساز بردند، تا با هر نُت، زخمی را تسکین دهند
و در لرزش سیمها، بغضهایی را پنهان کنند که مجال ترکیدن نداشتند.
رنگ به بوم پاشیدند، نه برای خلق زیبایی،
بلکه تا مرز میان دیوانگی و دوام را محو کنند.
قلم برداشتند و کاغذ را از اندوه لبریز کردند،
چرا که واژه، آخرین پناهِ آدمیست وقتی دیگر هیچ آغوشی نمانده.
و اینگونه شد که سکوتشان، بلندترین فریادِ قرنها شد.
نه ضعیف بودند، نه ناتوان…
فقط جهان را بیارزشتر از آن دیدند که اندوهشان را بفهمد.
دست به ساز بردند، تا با هر نُت، زخمی را تسکین دهند
و در لرزش سیمها، بغضهایی را پنهان کنند که مجال ترکیدن نداشتند.
رنگ به بوم پاشیدند، نه برای خلق زیبایی،
بلکه تا مرز میان دیوانگی و دوام را محو کنند.
قلم برداشتند و کاغذ را از اندوه لبریز کردند،
چرا که واژه، آخرین پناهِ آدمیست وقتی دیگر هیچ آغوشی نمانده.
و اینگونه شد که سکوتشان، بلندترین فریادِ قرنها شد.
ساختِمآنِ مَتروکه
"ساختمان متروکه" – باز آمدی ای جان من
باز آمدی ای جان من ، جانها فدای جان تو ... ❤️🩹
تمام هستی من، مرثیهایست بیپایان برای خواستنِ چیزی که تقدیر هرگز اجازه نداد لمسش کنم.
چشم خود بستم که دیگر چشم مستش ننگرم
ناگهان دل داد زد..دیوانه من می بینمش!
ناگهان دل داد زد..دیوانه من می بینمش!
بعضی وقت ها انقدر به خودم سخت میگیرم و بخاطر کوچک ترین اشتباهات خودم رو سرزنش میکنم که انگار یادم رفته است «من هم انسانم»
ما در جهانی چشم گشودهایم که بیشتر از آنکه حقیقت را آشکار کند، توهّم را تزئین میکند.
آدمها با نقابهایی میخندند که شبها بر بالینشان گریه میکنند.
زندگی بازیِ ظریفیست میان بودن و وانمود کردن به بودن.
و در این میان، تنها آنهایی آرامتر میمیرند که دلشان را با دروغهای کمتری فریب دادهاند.
جهان را نمیشود فهمید، فقط میشود در آغوش گرفتش...
با همهی بیعدالتیها، رفتنها، سردیها و زخمهایش.
فهمیدن، شاید تنها به این معنا باشد:
که بدانی همه چیز گذراست، حتی تو.
و با این آگاهی، هنوز لبخند بزنی.
آدمها با نقابهایی میخندند که شبها بر بالینشان گریه میکنند.
زندگی بازیِ ظریفیست میان بودن و وانمود کردن به بودن.
و در این میان، تنها آنهایی آرامتر میمیرند که دلشان را با دروغهای کمتری فریب دادهاند.
جهان را نمیشود فهمید، فقط میشود در آغوش گرفتش...
با همهی بیعدالتیها، رفتنها، سردیها و زخمهایش.
فهمیدن، شاید تنها به این معنا باشد:
که بدانی همه چیز گذراست، حتی تو.
و با این آگاهی، هنوز لبخند بزنی.
چه فرقی دارد چند ساله شدهام،
وقتی هیچوقت زندگی را زندگی نکردم؟
وقتی هنوز، توی آینه،
دختری را میبینم که سالهاست آرزو دارد
کاش هیچوقت چشم باز نمیکرد…
وقتی هیچوقت زندگی را زندگی نکردم؟
وقتی هنوز، توی آینه،
دختری را میبینم که سالهاست آرزو دارد
کاش هیچوقت چشم باز نمیکرد…
تولد، فقط یادآوریِ تمام سالهاییست که با خودم بیگانه بودم.
تمام فصلهایی که در خودم پیر شدم
تمام فصلهایی که در خودم پیر شدم