ساختِمآنِ مَتروکه
1.28K subscribers
391 photos
5 videos
5 links
‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌
حدیثِ رنج و رقصِ کلماتِ کهنه ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌

‌‌‌‌
Download Telegram
بوی قهوه، مثل یک معجزه‌ی تلخ و شیرین، از دل فنجانی داغ بالا می‌کشد و در هوا می‌رقصد؛ عطری که انگار از دل شب‌های بارانی زاده شده. پنجره نیمه‌باز است، و بادی نرم و بازیگوش، بوی باران را با خودش می‌آورد و روی گونه‌ات می‌نشیند، انگار دست نوازشی از آسمان. قهوه در دستت، گرم و آرام، مثل دلی که هنوز به رؤیاها ایمان دارد. ترکیب بوی خاک خیس و قهوه، مثل بوسه‌ای‌ست از خاطرات دور؛ چیزی میان گذشته و خیال. قطره‌های باران آرام به شیشه می‌کوبند، و هر ضربه، ضربان قلبی‌ست که در سکوت این لحظه، عاشقانه می‌تپد. دنیا برای لحظه‌ای متوقف می‌شود؛ فقط تویی، باد، باران و قهوه‌ای که تمام حس‌های جهان را به رقص درآورده.
آن دو بیت چشم‌ تو خیام را دیوانه کرد
خانه و کاشانه‌ی عطار را ویرانه کرد

مثنوی‌های لبت را شصت من کاغذ کم است
مولوی و‌ شمس را با یکدگر بیگانه کرد

هر چه شاعر بود و هر صاحب‌مقامی عاقبت!
سرخوش از چشمان‌مستت راهی میخانه کرد

گیسوانت را نده هر دم به آغوش نسیم
موج ‌گیسویت شرار اندر دل پروانه کرد

عشوه و طنازیت را حافظ شیراز دید 
گفت: خوش بر حال معشوقی که مویت شانه کرد!

#اعظم_تفرشی
#شعر
گر تو‌ گرفتارم کنی
من با گرفتاری خوشم؛
داروی دردم گر‌ تویی؛
در اوج بیماری خوشم.
-مولانا.
ساختِمآنِ مَتروکه
"ساختمان متروکه" – گل ارکیده | ایلیا منفرد
یکی از قشنگ ترین آهنگایی که تو عمرم شنیدم
هیچ‌کس واقعاً نمی‌فهمد از کجای مسیر شروع به خاموش شدن کردی. فقط یک‌روز می‌فهمی دیگر چیزی شگفت‌زده‌ات نمی‌کند، حرفی خوشحالت نمی‌کند، و آینه هم تو را غریبه نگاه می‌کند. بعد می‌گردی دنبال مقصر، غافل از اینکه خاموشی، آهسته‌تر از آن می‌رسد که دیده شود، اما دقیق‌تر از آن که اشتباه گرفته شود.