آدمها همیشه با صدای بلند نمیروند، گاهی در سکوت، در میان خندهها، در میان جملههای نصفه، کمرنگ میشوند و محو. و تو فقط وقتی میفهمی، که دیگر نیستند؛ نه برای شنیدن، نه برای ماندن، فقط برای یادآوری.
بوی قهوه، مثل یک معجزهی تلخ و شیرین، از دل فنجانی داغ بالا میکشد و در هوا میرقصد؛ عطری که انگار از دل شبهای بارانی زاده شده. پنجره نیمهباز است، و بادی نرم و بازیگوش، بوی باران را با خودش میآورد و روی گونهات مینشیند، انگار دست نوازشی از آسمان. قهوه در دستت، گرم و آرام، مثل دلی که هنوز به رؤیاها ایمان دارد. ترکیب بوی خاک خیس و قهوه، مثل بوسهایست از خاطرات دور؛ چیزی میان گذشته و خیال. قطرههای باران آرام به شیشه میکوبند، و هر ضربه، ضربان قلبیست که در سکوت این لحظه، عاشقانه میتپد. دنیا برای لحظهای متوقف میشود؛ فقط تویی، باد، باران و قهوهای که تمام حسهای جهان را به رقص درآورده.
آن دو بیت چشم تو خیام را دیوانه کرد
خانه و کاشانهی عطار را ویرانه کرد
مثنویهای لبت را شصت من کاغذ کم است
مولوی و شمس را با یکدگر بیگانه کرد
هر چه شاعر بود و هر صاحبمقامی عاقبت!
سرخوش از چشمانمستت راهی میخانه کرد
گیسوانت را نده هر دم به آغوش نسیم
موج گیسویت شرار اندر دل پروانه کرد
عشوه و طنازیت را حافظ شیراز دید
گفت: خوش بر حال معشوقی که مویت شانه کرد!
#اعظم_تفرشی
#شعر
خانه و کاشانهی عطار را ویرانه کرد
مثنویهای لبت را شصت من کاغذ کم است
مولوی و شمس را با یکدگر بیگانه کرد
هر چه شاعر بود و هر صاحبمقامی عاقبت!
سرخوش از چشمانمستت راهی میخانه کرد
گیسوانت را نده هر دم به آغوش نسیم
موج گیسویت شرار اندر دل پروانه کرد
عشوه و طنازیت را حافظ شیراز دید
گفت: خوش بر حال معشوقی که مویت شانه کرد!
#اعظم_تفرشی
#شعر